خاله زنک
من تو رااز لابلای حرفهای گنگ آدمها پیدا می کنم...تو مرا در گنگی دل آدمها تنهانذار!
چندوقتی هست میرزاتقی خان مباشر ماه بیگم رابه
اینجاآورده خیلی وقتهاکه مشتری ندارم روی ایوان می ایستم ونگاهش میکنم که
چطورباجان ودل کارمیکند نسبت به روزیکه پا دراین خانه گذاشت سنگین ترشده اماحتی یک
بارهم خم به ابرونیاورده هنوز درسوزسرمایخ حوض رامیشکند وظرفهارامیشوید لباسهای
چرک راآب میکشد وبادقت وحوصله روی بند رخت آویزان میکند باوجود ویار درمطبخ کارمیکند
وغذامیپزد یک جورایی من را یادجوانیهای خودم میندازد خانه پدرم زیردست زن بابا.آره
اون روزهاییکه کارمیکردم وازخواهربرادرهایم نگهداری میکردم واز زن بابام فحش
میخوردم پدرم دوستم داشت میگفت من شبیه مادرم هستم امازن بابا چشم دیدنم رانداشت
هروقت دستش میرسیدموهایم رامیکشیدومادرم رانفرین میکردکه من رااینقدرشبیه خودش پس
انداخته! منم به کوری چشمش هم که شده وقتی پدرخانه بود موهای بلندطلائیم راباشانه
یادگارمادرم شانه میزدم ومیبافتم آتش حسادت رادرچشمهای زن بابا میدیدم ودرچشمان
پدرم شعله عشق، اماازسوختنش غافل بودم که این سوختن کجاوآن کجاتااینکه روزی خودم بانگاهی
که ازجنس نگاه پدرم بوددلم لرزیدعاشق شدم به همین سادگی. یک روزآمدومن راازپدرم خواستگاری
کردودرمقابل غرولندهاونگاههای چپ چپ زن بابادستم راگرفت وبه تهران آورد.معلم بود کتاب
زیادمیخواندبه من سوادخواندن ونوشتن یاد داد.واحساس خوب خوشبختی رابرایم هجی کرد.تخم
محبتش رادردلم کاشت .همه چیزخوب بود خانواده کوچک ماانتظارثمره عشقش رامیکشیدکه یک
روزهمه چیزبهم ریخت.یونیفرم پوشان سلاح بدست به کلبه کوچک خوشبختی مایورش
آوردنددستانش رابستندوبردند.بردند.بردند.بردند................................................. رفت! وقتی میبردندش مراهم ازروی پله های ایوان هل
دادندآخرین صدایی که به یاددارم فریادحزن آلودش بودکه ازمن دورمیشد تادرسکوت
وسیاهی محوشد. به هوش که آمدم کف حیاط افتاده بودم تنهای تنها دوروبرم
پربودازاعلامیه هاوشب نامه هایی که گاهی پنهانی به خانه میاوردوازآرمانهایی سخن
میگفت که برای رسیدن به آن مبارزه میکردحالاآرمانهایش راهم باخودش برده بودجای
تمام اینها فقط لخته ای خون بود که اززیردامنم روی شب نامه چکیده بود.آه ازنهادم
برآمد. ازآنروزکارم شدگشتن درکمیسری وزندان و...نبود.نه
زنده اش نه مرده اش گفتندجرمش سنگین است کاری ازدست مابرنمی آید بایدسراغ
بالاتریها رابگیری.پرسان پرسان به دفترسرهنگ رفیعی رسیدم گفت کاری نمیشه کردحکم
تیرش درآمده گفتم به کدامین گناه ناکرده! جوابی نیامد به پایش افتادم التماس کردم
اشک ریختم ضجه زدم که همه کسمه بهم برگردونیدش تاعمردارم کنیزیتومیکنم ...شانه
هایم راگرفت واززمین بلندم کردموهایم راازصورتم کنارزدونگاهم کردچشمانش درهوس
میسوخت.سرهنگ معامله گربودمیخواست معامله کندجان او راباجسم من پایاپای نقد... اون یه روزآفتابی بایه لبخندقشنگ چشم به جهان بازمیکنه وافسوس میخوره که چرازودترپوسته بسته اطرافش رونشکفته واین گرماوروشنی رو زودتربا تک تک سلولهاش حس نکرده امااون روزآفتابی هم مثل تمام وسوسه های دنیاشیرین وزودگذربودوپرنده کوچولوخیلی زودلبخندقشنگش رو توسوزسرمای نابودکننده اطرافش گم کرد.دیگه هیچ اثری ازآفتاب مهربان نبودتاچشم کارمیکردیخبندان بودوسایه مرگ مانند ردایی سفید زمین روپوشانده بودگویاهمه به تقدیرسرد تن داده بودندجزپرنده که نمیتونست گرمای روزهای آفتابی روازیادببره باخودش میگفت حتمآنوریه جایی پشت ابرهای تیره منتظره که ابرهاکناربرن امااین سکوت وانتظارمنجربه نابودی خیلیهاشده چطورآفتاب اینقدرخودخواهه که حاضرنیست تلاشی برای پس زدن ابرهای سیاه بکارببره!شایدهم ابرهامثل لحافی روی خورشیدروپوشاندن واونم خوابش برده وازیادبرده ماچقدرروی زمین به گرماش احتیاج داریم! شایدهم ابرهای مخوف و سیاه، آفتاب روبه اسارت گرفتن اون چشم امیدش به ماست که نجاتش بدیم! اماهیچکس به حرفهای پرنده گوش نمیداد حقم داشتندچه تضمینی وجودداشت حق باپرنده باشه اماپرنده رویای روزهای گرم وآفتابی گذشته روداشت وبالاخره یک روزتصمیمشوگرفت وبالهاشوروبه آسمان گشودوبه سمت آفتاب پروازکرد. هرچه بیشتربال میزدسنگینی تکه های درشت تگرگ روبیشترروی پوستش احساس میکردبادبه شدت میوزیدومثل زخمه حاصل ازپرتاب تیرهای بیشماربرتن نحیف وخسته اش می نشست هو هوی بیرحم طوفان درگوشش میپیچیدوقلب کوچکش رابه تالاپ تولوپ می انداخت .پرنده خستگی ناپذیرقصه ماروزهاوشبهای زیادی پروازکرد لشکرابرهای متجاوزه عصیانگر رایکی پس ازدیگری فتح میکردو درد تازیانه سربازان سیاهی وظلمت راتاب میاوردچون اورویایی داشت. شماچه کار میکنین اگه یه روزرویایی داشته باشین ولی رویاهاتون به واقعیت منجرنشه؟تلخه نه!خیلی هم تلخه پس حالامیتونین وضعیت پرنده کوچولو رودرک کنین وقتی باهزازامیدوآرزوهمه ابرهاروباتحمل اونهمه توهین وتحقیروسختی ومشقت پس زداماپشت ابرهاجایی که قبلآآفتاب خونه داشت حالاهیچی نبودباورتون میشه! انگارازاول هم هیچی نبوده همه اینهاخواب بود توهم بودخیال بود...؟؟؟پشت تمام این سردیهاوسیاهی هاهیچ گرماوروشنی انتظاراونونمیکشید.حماقت حماقت محض.یه لحظه به حال اونایی که اون پایین یه گوشه گرم پیداکردن وکزکردن وزندگیشون روادامه میدن غبطه خوردامادیگه دیرشده بود.امیدتنهامحرک تلاشش بودحالاکه امیدش نابودشده بالهاش سست شدن تنهاخسته وناتوان شدچشمانش روبست وخودش روسپردبه دست سرنوشت. ابرهای تیره اونودربرگرفتن دیگه هیچ مقاومتی نکردطوفان مانند ذره غبارناچیزی اونوبه این سووآن سوپرتاب کردبازهیچ مقاومتی نکردتمام تنش آماج حملات بی رحمانه برف وبوران وتگرگ شداماهیچ مقاومتی نکردسیاهی وسرماسنگدلانه انتقام تمام مقاومتهاوایستادگیهایش راگرفت ودرنهایت چونان تکه ای بی جان جسمش رادرگوشه ای رهاکرد.نمیدونم چه مدتی آنجابودبدنش سردبوداماقلبش هنوزتپش مختصری داشت دیگران بدون آنکه بدانندبرجسم ناتوانش اشک ریختندوبه حالش وسرانجام تلخش آه کشیدندتااینکه روزی کسی بالای تن خسته اش به تماشاایستادوآرام درگوش پرنده زمزمه کردکه "هیچ میدونستی آفتاب ازخودهیچ گرماوروشنی نداردهرچه هست حاصل عشقیست که مابه خورشیدمیبخشیم اوست که به بودن مامحتاجه ماخود دردرون آفتابیم،آفتابی روشن وگرمابخش.آیاعشقی که آفتاب راچنین گرم وسوزاننده میکنه برای گرم کردن جسمت وزمین کافی نیست؟ناشناس رفت اماکلامش چون ندایی ابدی درجسم وجان پرنده پیچیدوقلب کوچکش راگرم کردوبه تپش واداشت پرنده گرم شدوعشق مانندشهاب ازوجودش زبانه کشیدوعالم راگرفت ابرهای تیره راپس زد وروح مرده زمین رابارورکردسبزه هاچونان فرشی سبزازمسیرعبورنور روئیدندوگلهای الوان چونان تکه های یاقوت وعقیق وزبرجد بردشت شکفتندپرندگان عاشق برشاخسارهابه نغمه سرایی پرداختندو بهاربه مهمانی طبیعت قدم گذاشت وزمین سراسرهلهله شادمانی شد. برای رسیدن به بهارسبزوباطراوت احتیاج به آفتاب مجازی نداریم عشقی که ازدرون سرچشمه میگیره آفتاب حقیقی است که میتونه بهانه قشنگی باشه واسه موندن...امیدوارم امسال ازگرمای عشق سیراب شویدوباعشق پاکتون گرمابخش اطرافتون هم باشید. "سال نومبارک" وقتی حرف ده رو زد لرزه به تنم افتادیادروزی افتادم که واسه کمک خرجی تصمیم گرفتم به شهربیام میخواستم حسابی کارکنم وپول جمع کنم تادستگیرپدرپیرومادرعلیلم وخواهربرادرهای صغیرم بشم میخواستم بهم افتخارکنن اماحالامن باعث سرافکندگی اوناشدم دلم نمیخوادبرگردم دلم میخوادهمونجازمین دهن بازکنه ومنوببلعه دلم میخوادبمیرم امابه ده برنگردم نگاهی به چنداسکناسی که آقاموقع رفتن کف دستم گذاشت می اندازم چقدراین اسکناسهادربرابرانگشتان نحیف ودست لاغرواستخوانی من بزرگ وباابهت دیده میشوند؛یعنی تمام آرزوهای دورودرازمن ختم شدبه این چنداسکناس! مشاوردرماشین روبازمیکنه واشاره میکنه که سوارشم میگه:سوارشوسرماواسه بچه ات خوب نیست.وقتی حرف بچه وسلامتی اونومیشنوم بی اختیارسوارماشین میشم.مشاورماشین روروشن میکندوبه راه می افتدازکوچه پس کوچه های اعیان نشین شهربادیوارهای عریض وطویل میگذریم وخاطرات منوبه روزی میبره که برای اولین بارقدم دراین کوچه وعمارت عیانی آن گذاشتم باغ وعمارتی عظیم که هیچ شباهتی به خانه محقرپدری من نداشت ومن محواینهمه شکوه وجلال زندگی اشراف شدم.رشته افکارم رامشاورگسست.گفت:خوب کاری کردی نگفتی کارکی بوده اینجوری سرلج می افتادبرای خودت بدمیشددرهرحال اونکه زیربارنمیرفت نمیتونستی هم محکومش کنی بالاخره ایناسواددارن سرشون توقانونه کاری نمیکنن که بعدهاواسشون دردسرداشته باشه راه فرارش روهم خوب بلدن تونبایدسادگی میکردی اعتمادمیکردی حالاداغ این اشتباه تاآخرعمرروی پیشونی توهست یاهمیشه بایددروغ بگی وحقیقت روکتمان کنی وترس برملاشدن گذشته ات وعذاب وجدان این مسئله روتاابدبه دوش بکشی یاطردبشی بری یه گوشه گم وتنهازندگی کنی یاحقیقت روقبول کنی وبه عنوان یه زن دستمالی شده زندگیتوادامه بدی وپذیرای مردهایی باشی که به خاطراشکال وضعفت اومدن سراغت. نمیخواستم به راههای پیش رویم فکرکنم تمام فکرم پیش چشمهای روشنی بودکه من علاقه ومحبت وصداقت رو درش دیدم وباورش کردم که وجودی باتمام وجوددوستم داره وهرگزتنهایم نمیذاره وراضی نمیشه دردوعذابم روببینه امااون همه باورهایم رو شکوندونابودم کردودرپاسخ اینکه من حالاچیکارکنم؟فقط سکوت کردودر روبه رویم بست. مشاورکوچه وخیابانهارویکی یکی ردکردوازمحله عیون نشین به محله فقیرنشین شهررسیدمقابل خانه کثیف وقدیمی ایستادبعدروبه من کردوگفت:اونقدرهاهم که فکرمیکنی بدونامردنیست میدونه که روی برگشتن به ده رونداری پیغام داده که باید قوی ومحکم باشی نبایدازش انتظاری داشته باشی چون هرچندراضی به این وضع تونبودنمیتونه آینده وموقعیتش روبه خاطرتو به خطربندازه قراره تواین خونه ازت مراقبت کنن تابچه ات به دنیابیادبعدش هم باخودته خواستی همینجامیمونی وکارمیکنی وخرج زندگی خودت وبچه ات رودرمیاری حتی اگه زرنگ باشی میتونی کمک خرج خانواده ات توده هم باشی نخواستی تنهابرمیگردی ده چون صاحبخونه فقط بااین شرط حاضرشده چندماه ازتونگهداری کنه که بچه پیش اون بمونه.میپرسم مگه صاحب این خونه کیه؟مشاورمیگه:یه تهرانه ویه اشرف طلا،یه زمان مرداواسه دیدنش توکاباره تهران نو صف میکشیدن،بهش گفتم تو هم خوب میرقصی هم آوازمیخونی اگه زرنگ باشی وبازکارت به عشق وعاشقی نکشه چندساله میتونی بارخودت روببندی.مشاورازماشین پیاده میشودوواردخانه میشودبعدچنددقیقه دوباره دم درپیدایش میشودوبه من اشاره میکندکه همراهش بروم. تردیدتمام وجودم رافرامیگیردکه همراهش بروم وباتیغیدن مردان هوسبازبه قول اوبارخودم راببندم وبچه ام راخودم بزرگ کنم؟ یاتنهابه ده برگردم وتحقیرشوم وسرکوفت بشنوم؟غیرازخودم کدام سرنوشت برای بچه ای که درشکم دارم بهتراست؟تردیدمرامیکشد! حق میگفت چون نه تنهانکبتی نداشت بلکه ازروزی هم که پابه خانه ماگذاشت برکت ونعمت ازدرودیوارسرماریخت کارپدرم رونق گرفت عمه ترلان پیردخترشوهرکرد داداش بزرگم کارخوبی تواداره شهربانی پیداکردآبجی کوچکم که زبونش موقع حرف زدن میگرفت زبان بازکردخانوم جان شفاپیداکردهنوزهم نمیدانم همه این اتفاقات ازپاقدم خوبش بودیاشانسی که آوردموقعی سروکله اش توزندگی ماپیداشدکه اوضاع بروفق مرادمیگشت!باهمه جوانی اش هرکاری ازللگی بچه گرفته تاکاردرمطبخ ودوخت ودوز وباغبانی ازدستش برمیامد،خواص درمانی همه نوع گیاهی روخیلی خوب میدانست حتی کاراصلاح صورت وابروی زنان خانه هم بااوبودخوش بر و رو نبودسبزه ولاغروریزه اماحسابی خوش سروزبون بالبخندی شیرین وازهمه مهمتر صدای گرمی داشت موقعیکه پدرم صفحه تصنیفهاروباگرامافون گوش میدادپشت درگوش می ایستادوترانه هاروحفظ میکردبعدهروقت که کسی نبودزمزمه میکرد.وقتهایی که مادرم برای روضه ازخانه بیرون میرفت بچه هارودورخودش جمع میکرددامن پلیسه مادرم راتنش میکردآوازهای کوچه بازاری مهوش وپریوش وشهپرآوازه خوان رامیخواندومیرقصیدبچه های همسایه هم میامدندحتی پسرهای بزرگ سرهنگ رفیعی هم باآنهمه ادعاگاهی پیدایشان میشدوازلای در ماه بیگم رادیدمیزدند میخندیدیم وحسابی خوش میگذشت همه حتی پسرهای فرنگ رفته سرهنگ رفیعی باآنهمه دک وپز دوستش داشتند.دلم میخواست وقتی بزرگ شدم مثل او شوم شادوزرنگ ومهربون وکاربلد.بهش هم گفتم خندیدوگفت:من هرچی هم بدونم وهمه هرقدرتعریفم روکنن آخرش یه کلفتم.ولی من اون موقع معنی حرفش رونفهمیدم ! همه چی خوب بودتایه روزبه خودمون اومدیم دیدیم ماه بیگم شادوشوخ وشنگ رنگ به رخسارنداره تابوی غذاتودماغش میپیچه حالش بهم میخوره وتوباغچه عق میزنه!شبهامیره سروقت دبه ترشی ومشت مشت ترشی میخوره.کوچکترازاونی بودم که بفهمم چی شده اماازنگاههای چپ چپ بزرگترهاومتلکهایی که بارش میکردندمیفهمیدم خبطی ازش سرزده که دیگه هیشکی توخانه چشم دیدنش رونداره.یه شب ازخواب بیدارشدم که بروم مستراح دیدم ازاتاق خانوم جان صدامیادازپنجره سرک کشیدم دیدم همه بزرگترهاجمع شدن دارن ازماه بیگم میگن.عمه ترلان میگفت:زنیکه چشم سفیداینهمه خوبی بهش کردیم اینم نتیجه اش که ماروتودروهمسایه بی آبروکردازهمون روزاولم میگفتم این باخودش نکبت میاره.پدرم میگفت:چرامابی آبروبشیم همه مارومیشناسن که چه خانواده بااصل ونسبی هستیم واین وصله هابه مانمیچسبه.خانوم جان هم پریدوسط حرف پدرم که:دردروازه رومیشه بست دردهن مردوم رو نه، ازکجامیتونیم ثابت کنیم که تقصیرخانواده مانبوده! عموبرزومیگفت:خب اززیرزبونش بکشین برین طرف روبیارین مجبورش کنین عقدش کنه خانوم جان هم گفت:بی خودخودمون رومیندازیم تودهن همه کی میادگردن بگیره؟ فقط این وسط ما سکه یه پول میشیم پس بایدبی سروصداغائله روختم کنیم کس وکارمون که نیست مسئولیت گندکاریشومابپردازیم!گناهش گردن اون حرامزاده ای که باعث این بی آبرویی شده.برگشتم تورختخواب اماتاصبح خواب به چشمم نیامدخروس خان سروصداازحیاط شنیدم پاشدم ببینم چه خبره ،پدروخانوم جان رودیدم که با ماه بیگم حرف میزدندیه چیزهایی درباره رفتن به ده واینکه اونجاواسه بچه ات بهتره شنیدم مباشرهم کناردرایستاده بودخانوم جان چادرروانداخت سرماه بیگم یه کیسه داددستش پدرهم دست کردتوجیبش چنداسکناس کف دست ماه بیگم گذاشت.ماه بیگم اشکش روباگوشه چادرش پاک کردوبه سمت مباشرودرحرکت کردومثل اولین روزیکه آمده بودچادرروبه دندون گرفت امابرعکس روزاول سرش روبلندکردودورتادورعمارت وباغ رو ورندازکردیهوچشمش به من افتادکه پشت پنجره نگاهش میکردم چندلحظه خیره نگاهم کردتونگاهش یه دنیاحرف بودحالامیتونستم معنی حرف اونروزش بفهمم ودیگه دلم نمیخواست وقتی بزرگ شدم مثل اون بشم .ماه بیگم لبخندتلخی زدوبرای همیشه رفت. آقاجون 2تااتاق نقلی کرایه کرده بودخانه متعلق به یکی ازهمشهریهای قدیم مابودکه سالهاپیش به تهران آمده بودند خودشان هم درخانه زندگی میکردندواتاقهای گوشه حیاطشان رابه ماداده بودندآدمهای خوبی بودندوازقضاپسری هم سن وسال من داشتندکه میتوانست رفیق خوبی برایم باشدامانشدچون برعکس من همیشه سرش مشغول درس ومشق بودوعین زنهاازخانه بیرون نمیرفت.وقتی رسیدیم مادروخواهرهایم شروع کردند به رفت وروب وچیدن وسایل. ننه جون مدام آه حسرت میکشیدکه "خانه به آن بزرگی ودل بازی راول کرده ایدکه تواین لونه موش بخزید"اماهمه بدون توجه به غرولندهای ننه جون مشغول کارخودشان بودند. ازفردای روزیکه به تهران رسیدیم وآقاجون کارش راشروع کردودخترهاومادرم خانه رابه سلیقه خودچیدند، ننه جون مریض شدوکارماشدازاین دکتربه آن دکتررفتن امافایده نداشت حال ننه جون روزبه روزبدترمیشدمیگفت "الکی پول بی زبون روتوحلق این دکترهاونسخه پیچهانریزیدمن میدونم چه مرگمه ،اگه میخواین خوب بشم منوببرین به شهرخودم سرخاک عزیزهای خودم"اماهیچکی گوشش به این حرفهابدهکارنبودمخصوصآکه زندگی درتهران حسابی زیردندان همه مامزه کرده بودآقاجون حقوق خوبی میگرفت وسیم برق به خانه کشیدوشبهای مامثل روزروشن شدخواهرهایم خیاط خانه میرفتندواسم مراهم درمدرسه نوشتندباچندشاهی که ازآقاجون پول توجیبی میگرفتم برای خودم یخ دربهشت میخریدم وگوش به زنگ بودم که هروقت سینما مایاک فیلم تازه ای میاوردبایه جیب پرتخمه مشهدی به تماشای فیلم بروم وباهمه بچگیم عاشق آرتیست فیلم شوم وعکس آرتیستهاروبه دیواراتاق بکوبم که ننه جون صدایش دربیایدکه"نچسبون بچه این صورقبیحه برکت روازخونه بیرون میبره "خلاصه خانواده ماحسابی نونوارشده بودبرعکس ننه جون که روزبه روزنحیف ترورنگ پریده ترمیشدوچشمان نافذش هرروزبی روح تر، تایه یک روزکه بعدنمازصبح چشمانش راازشدت دردبست ودیگربازنکرد.آقاجون میخواست ننه جون رادرشهرخودمان خاک کندامامادرمخالفت کردمیگفت خرج این جابجایی زیاداست وتازه اگراینجاخاک شودهرهفته میتوانیم سرخاکش برویم خوب نیست مرده بی صاحب رهاشود .ننه جون رادرقبرستان تهران دفن کردیم اما یادم نمی آیدبعدمراسم چهلم سرخاک ننه جون رفته باشیم روزهامثل برق وبادگذشت ومن درصف سینما قدکشیدم ومردبرازنده ای شدم یک روزجای آرتیست فیلم عاشق دختربلیط فروش سینمامایاک شدم باهاش ازدواج کردم سالهای سال باهم زندگی کردیم تااوهم مثل مادر،آقاجون وخواهرهایم براثربیماری من راتنهاگذاشت ومسئولیت زندگی بیش ازپیش بر گردنم افتاد به خودم که آمدم دیدم شدم یه مرد76ساله باکلی نوه نتیجه.یک روزبچه هادورم جمع شدندکه همگی تصمیم گرفتندازکشوربروندونمیخواهندمراتنهابگذارند.هرچه مقاومت کردم فایده ای نداشت گفتم"پیشرفت مال شماجوانهاست ازمن گذشته من خاک عزیزانم اینجاست اونجاهیچ بستگی ندارم"امانشدکه نشد. هوای غربت بامن سرناسازگاری داشت ازوقتی رسیدم وضع مزاجیم به هم ریخت وبدنم تحلیل رفت بچه هایم برای اینکه پیشرفت کنندسخت کارمیکردندوظیفه نگهداری ازمن برعهده پرستارهای یک خانه سالمندان درجنوب کالیفرنیاگزارده شده بود. یکشنبه هابچه هاونوه هایم به دیدنم می آیندوقتی نوه کوچکم رامیبینم که باچه ذوقی باگیم کوچک خودبازی میکندوبه غرغرکردنهای من اهمیتی نمیدهد یادکودکی خودم می افتم وآرزوهای دورو دراز آنروزهایم.اماهنوزمیترسم که به ننه جون وخاکی که درآن دفن شدفکرکنم خاکی ناآشناکه بوی عزیزانش رانمیداد وقتی روی نیمکت چوبی کناردریاچه آلسترمیشینم وغروب خورشیدروتماشامیکنم بیشترازهرزمان دیگه ای به فاصله هافکرمیکنم ... به خورشیدی که دراینجا غروب میکنه اماهمزمان درنقطه دیگری درحال طلوعه . به گذشته ای فکرمیکنم که درزادگاهم جاگذاشته ام وتکه هایی ازآنراباخودم به اینجاآورده ام. به چهره ام ونژادم فکرمیکنم که میراث گذشته گانم هست وهیچ سنخیتی باهمشهریهاوهمسایه هاودوستان جدیدم نداره. وقتی توخیابون سوارماشینم به خیابونهاورانندگی توزادگاهم فکرمیکنم. اینجاهمیشه سرساعت معینی موقع غروب ناقوس کلیسابه صدادرمیادوعجیب منویادصوت اذان موذن زاده ازمسجدمحل میندازه. ملاقاتهای عاشقانه توبار وکافه منویادقرارهای یواشکی کافی شاپهامیندازه. حتی نمیدونم چراولی بچه های تمیزوترگل ورگل خانم همسایه منویادبچه خیابونیهای شوش میندازه! بازموقع غروبه ومن به توفکرمیکنم وبه فاصله ای که فقط روی نقشه متصورهست وبه اینکه برخلاف تصورم اصلآاینجااحساس تنهایی نمیکنم!! شایدچون همه چیزهایی که داشتم اینجاهم دارم فقط شکلش فرق میکنه وچقدرخوب که من میتونم ازپس ظواهرحقایق روببینم وگرنه زندگی در غربت چقدر زجرآورمیشد!! درکلاس روزگار درسهای گونه گونه هست : درس ِدست یافتن به آب ونان ! درس ِ زیستن کناراین وآن . درس ِمهر ، درس ِقهر ، درس آشناشدن . درس ِباسرشک ِ غم زهم جداشدن ! درکناراین معلمان ودرس ها ، درکنارنمره های صفرونمره های بیست ، یک معلم ِبزرگ نیز درتمام لحظه ها،تمام ِعمر ! درکلاس هست ودرکلاس نیست ! نام اوست:مرگ ! وآنچه راکه درس میدهد ، "زندگی" است ! (فریدون مشیری) زندگی یکسال جدیدراپیش روی من قرارداده میخوام باتمام وجوددرآغوش بگیرمش وازشعف داشتنش لبریزازعشق وشوروشوق بشم. زادروز امسال رافرسنگهادور از خانه پدریم جشن میگیرم درحالیکه قلبم رانزدعزیزانی که دوستم میدارندومن نیزدوستشان میدارم به یادگارگذاشته ام، وچشم به فردایی دارم که ازپس یک انتخاب من رابه آینده پیوندخواهدداد. به امیدفردایی روشن سپاس ازلطفتان که درشادیم سهیم شدید سلام دوستان عزیزترازجان خاله اونطورکه بهم خبرداده بودندقراربودتونمایشگاه کتاب امسال جلدچهارم "دایرة المعارف نویسندگان وشاعران جوان " درمحل غرفه انتشارات"سخن گستر" رونمایی بشه وازخاله دعوت شده بود دراین مراسم حضورداشته باشه(ازشماچه پنهون ازدستشون دررفته وعکس وبیوگرافی ویه داستان کوتاه ازمن روهم تواین مجموعه کتاب گنجوندن امابه دلایل مبهم ودرعین حال مسخره غرفه انتشارات سخن گستر درنمایشگاه امسال اجازه حضورنیافت ! میبینی توروخدا حالامایه بارخواستیم پزبدیم وسری توسرهادربیاریم چه جوری زدن توذوق این خاله خانوم وهیچی نشده تحریمی شدیم رفت پی کارش ! خب دیگه ازقدیم گفتن تواین مملکت هرکی کارفرهنگی میکنه بایدپای ضایع شدنش هم بشینه !!!حالاشماهم هی بیاین کامنت بذارین که خاله بنویس خاله بنویس.... بگذریم! نمیدونم چه جوری میشه کتاب روپیداکردبعیدمیدونم فعلآتوبازارموجودباشه ازطرفی هم کتاب خاصی نیست که بگم توبازارسیاه کتاب دنبالش باشین! حالاخبرجدیدی به دستم رسیدبه اطلاعتون میرسونم. ولی تااون موقع خوش باشین ومنتظرداستان جدیدی ازخاله خانومه خاله زنک که من تاشماوحمایت شمارودارم غم ندارم میبینین تعریف همه چی فرق میکنه! شمایه جورنگاه میکنین ما یه جوردیگه .روز اول که به زور آوردنم قلعه با هرجون کندنی بودفرارکردم امابلاهایی که بیرون سرم اومدناچارم کرددوباره به این خراب شده برگردم که اینجاموندن شرف داشت به چیزهایی که بیرون قلعه دیدم مردهای قلعه همیشه بایه هدف بدون دروغ وریاوظاهرسازی میومدن سراغت.انتظاراتشون روبرآورده میکردی قدردانی میکردن ومیرفتن ادعای پاکی وشرافت نداشتن اما بیرون مردهایی رودیدم که برای همون یک هدف باهزاروعده و وعیدوقول وقرارمیومدن سراغت وقتی به خواسته شون میرسیدن به قول خودشون میپیچوندنت وجیم میشدن مردهای پرادعایی رودیدم که ادعای پاکی وخوبی وصداقتشون گوش فلک روکرمیکرداماهمیشه برای فراراززیربارتعهدوشرافت انسانی توجیه های مسخره ای می آوردن مردهایی رودیدم که به ظاهرراضی بودن امابه زن زندگیشون دروغ میگفتن وخیانت میکردن وپشت سرش بدمیگفتن تابابده کردن اون اشتباهات وگناه خودشون روبندازن گردن یکی دیگه زنهای قلعه ازروی اجباروبیچاره گی این کارومیکردن.ازلحاظ مالی به کم قانع بودن ونیازشون رومیدادی شاکربودن وادعایی نداشتن خودشون روبه خاطراین مسئله گناهکارومستوجب هرعذاب وتنبیهی ازطرف خداوندمیدونستند سایرزنان قلعه رودوست خودشون میدونستن چون همه عین هم بودن بدبخت وتنها. امابیرون ازقلعه زنانی رودیدم که برای کسب موقعیت بهترازهیچ رذالت و دروغ وفریب ونقشه ای کوتاهی نمیکردن زنانی رودیدم که ادعای پاکی ومعصومیت داشتن امابرای تصاحب مرددلخواهشون حتی به نزدیکان خودشون رحم نمیکردن زنان پرتوقعی که اززمین وزمان طلبکاربودن وبااینکه همه چی داشتن راضی نبودن زنانی رودیدم که بی دلیل خودشون روتافته جدابافته میدونستن وبااینکه چشم دیدن همونداشتن وپشت سرکلی ازهم بدمیگفتن درظاهرقربون صدقه هم میرفتن من قلعه روبه شهر.مردهاوزنهای قلعه روبه اونچه بیرون دیدم و اسم ولقب عشرت رو به عصمت الکی ترجیح دادم وبرگشتم به همینجا.روتنم داغ گذاشتن تادیگه ازاین غلطهانکنم .درد داشت امادردش کمتراز زخمی بودکه آدمهای بیرون به دلم زدن.من اینجاموندم وزندگی کردم تاموقعیکه رژیم عوض شدوریختن درقلعه روتخته کردن ومردهاوزنهای قلعه توشهرپخش وپلاشدن... سالهاازاونروزگذشته همه چی قاطی پاتی شده جای همه چی عوض شده انگارشهرشده یه قلعه بزرگ ولی آدمهاهمون آدمهای بیرون هستن دیگه الان مطمئن نیستم که هنوزهم میخوام توقلعه بمونم یانه!؟! میگفت:شکستن دل آدمهابدترازریختن خون میمونه همونطورکه خون ریخته شده پای آدم رومیگیره وباهاس حساب پس داد دل شکوندن هم تاآخرعمر وبال گردنت میشه وتاوان سختی ازت میگیره.وقتی دلی میشکنه مثل چینی شکسته هزاران هزارتیکه میشه وتیکه هاش میپاشه روتمام زندگی اونیکه جرم دل شکوندن گردنشه هرچقدرهم حواسش باشه و رُِفت وروبش خوب باشه وتیکه های دله شکسته رواززندگیش محوونابودکنه بازیه روزیه جایی بی هوایه زخمی توزندگیش بهش میرسه اولش ممکنه بگه چراهمش من زخمی میشم؟امابعدکه میشینه درست فکرمیکنه میگه نکنه این زخم تازه حاصل همون دل شکستن کهنه باشه! عاشیق ایازعقیده داشت:جبران گناهی مثل تجاوزبه عنف باحد،دیه،رفع مظالم امکانپذیره امااگه به روح آدمهاتجاوزبشه واحساساتشون جریحه داربشه هیچجوره قابل جبران نیست اگه همه دنیاروهم بهش بدی جای یه لحظه بغض ته گلومونده آدم دل شکسته رونمیگیره این حرفش هنوزتوگوشمه که میگفت:کسیکه ازروخودخواهی و واسه هوس خودش وتصاحب کسی بیاد دل یکی دیگه روبشکونه عمرخوشیش دوروزه عین گلی که ازباغ چینده میشه تاواسه قشنگی وفخرفروشی سرتاقچه توگلدون بذارن امافقط این عایدشون میشه که هرروزشاهدپژمردگی وپرپرشدن بیشترگلشون باشن.وقتی شریک میشی یاملکی میخری قراردادمینویسی وثبت میکنی وقتی دلت خواست وزبونت چرخیدبه گفتن دوست دارم توعرش کبریافرشته هاقراردادی مینویسن به نام دلت. فسخ هرقراردادوکلک وحقه بازی آدمهاروملزم به پرداخت خسارت وضرروزیان میکنه. خسارت شکستن حرمت دلهاوخیانت روفرشته هاخیلی سخت ازآدمهامیگیرن تاآدمهایادشون بمونه دلداری تقدس داره دلسپردگی حرمت داره دل نبایدهرزه گردوهرجایی باشه امروزپی این فرداپی اون وفاداری وظیفه انسانه نشونه انسانه! اونموقع خیلیهاحرفهاشوجدی نمیگرفتن امادوستش داشتن خدارحمتش کنه نوربه قبرش بباره هیچکی نفهمیدکجاخاکش کردن من میگم اون نمرده جای عاشیق ایازتوقلبهای پاکه که زندگیشون مثل نوای سازش وترانه های دلنشینش هارمونی داره این روزهاآدمهایی رومیبینم ومیشناسم که نه عاشیق ایاز رومیشناسن نه افکارشوقبول دارن اونها همش دچارترس ونگرانی هستن یه ترس گنگ ودردناک ،آروم وقرارتوزندگیشون ندارن مدام ازجایی به جای دیگه میرن ،خوشیهاشون مقطعی وکوتاه مدته ،شبهاخوابشون نمیبره ،روزهابااولین مشکل دست ازکارمیکشن وناامیدمیشن ، همه چی وهمه کس زودحوصله شون روسرمیبره ، یهودلشون آشوب میشه افکاربد سراغشون میاد ، کارهاروخوب شروع میکنن اماوسطش بادربسته روبرومیشن ، افسرده بدبین وبددل هستن ، به هرکاری دست میزنن تا پیشرفت کنن امااگه پیشرفتی هم باشه راضیشون نمیکنه ، هیچکی روواقعآدوست ندارن اما دروغ میگن ظاهرسازی میکنن چون میترسن اطرافیان رهاشون کنن ،ظاهروباطنشون یکی نیست ، فکرمیکنن بقیه چشم دیدنشون وموفقیتشون روندارن ،دردومرضهای عجیب سراغشون میادمشت مشت قرص میخورن وراه به راه دکترمیرن ،وسواس دارن ،دستشون نمک نداره وهیچ خیرونفعی به سایرین نمیرسونن ،زندگیشون عین یه بوق ِ ممتد تکراری وزجرآوره چون ازهارمونی میترسن ،میترسن ریتم زندگیشون مثل ریتم روحشون ناسازوناآروم بشه... اینجورآدمهاروکه میبینم حس میکنم چقدرجای عاشیق ایازوصدای گرمش ونوای سازش خالیه!
)
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

