تبليغاتX
خاله زنک


خاله زنک

من تو رااز لابلای حرفهای گنگ آدمها پیدا می کنم...تو مرا در گنگی دل آدمها تنهانذار!

خرداد86 بود که قصه خاله زنک شروع شد.اسم خاله زنک هم برمیگشت به چند سال قبلتراز وبلاگ نویسی به زمانیکه دوست سفر کرده من به اونور آبها تو هر ایمیلش سراغ دوستها و آشنایان مشترک رو از من میگرفت اونزمان هنوز شبکه های اجتماعی و راههای ارتباطی مختلف شکل نگرفته بود تماس، یا تلفنی بود یا ایمیل. منم تو هر ایمیلی که میفرستادم بعد از حال واحوال وخبرهای مربوط به خودم،قسمتی رو اختصاص داده بودم به خبرها واتفاقاتی که ازشون خبر داشتم یا حرفها و حدیثهایی که از دوستان شنیده بودم و همه رو مو به مو منتقل میکردم اسم این قسمت رو هم گذاشته بودم حرفهای خاله زنکی.حرفهای خاله زنک نه تنها مفهوم و اثر بدی نداشت بلکه باعث میشد(به گفته دوستم)غم غربت و دوری تا حد زیادی التیام پیدا کنه این حس رو زمانیکه خودم گرفتارش شدم به خوبی درک کردم البته این زمان فیس بوک و اسکایپ و گوگل ریدر و...همون کار خاله زنک رو انجام میدن ولی اون کجا و این کجا...

برگردیم سر حرف اصلیمون؛آره اگه کم و زیادش رو بگذریم از حدود 5 سال پیش خاله مشغول قصه گفتنه. نمیگم قصه هاش تموم شده،نه اصلآ! همیشه قصه بوده همیشه هم خواهد بود یعنی تا وقتیکه آدمها هستن قصه ها هم ادامه پیدا میکنن،فقط یه زمانی به خودت میای ومیبینی دیگه نمیخوای حرفهای دل خودت یابقیه رو تو لفافه و به در میگم دیواربشنوه یاتوقالب قصه و داستان وافسانه...جا بدی مستقیم و بی تعارف حرف میزنی اگه چیزی یاکسی ناراحتت کرده میگی اگه حس خوبی داری بی حاشیه بیانش میکنی وغیره ، راستش رو بخواین محتاطانه ومحافظه کارانه رفتارکردن برام دلچسب نیست البته هنوز هم نمیدونم اونایی که میان سیرتاپیاز زندگیشون رو میگن ودرمعرض دیدعموم قرارمیدن درک کنم اماتجربه چندساله وبگردی و وب نویسی بهم نشون داده همه ماآدمهابدون استثناء در قید وبند تصویر بیرونی خودمون وقضاوت سایرین هستیم همه مابدون اینکه بدونیم به بیماری مهلک ومسری دیده شدن مبتلا شدیم وهمه چی از پول و موقعیت ودانش و استعداد و ظاهر و دین وسیاست وآبرو وانسانیت و....رو دستمایه قرار دادیم تا در دنیای امروز دیده بشیم و جایگاهی متمایز از سایرین برامون قائل بشن.حالاتو این دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه خاله و شخصیتهای قصه هاش چه جایگاهی میتونن داشته باشن؟ اعتراف میکنم قصه و شخصیتهای داستانهام دستمایه های من بودند برای کسب جایگاه بین اطرافیانم .مثلآ تو داستانهای دنباله دار(کلفت)ماه بیگم میتونه مشابه قصه زندگی خیلی از ماها باشه ومن ازاینکه میتونم حرف دل خیلیهاروبزنم لذت میبردم. میگن هرکی تواین دنیاوظیفه ای داره توعالم قصه ها هم همینجوره،هرشخصیتی که خلق میشه درپیشبرد داستان نقشی داره ماه بیگم کلفت بازندگی کوتاه وپردردش میخواست یه پیامی به مابرسونه ومن امیدوارم شماخواننده محترم این پیام روگرفته باشین. ماه بیگم؛ دختر جوانی که کودکی و نوجوانی رو در کوله بار دیروز جامیذاره وبا یه دنیا امید وآرزو پا در اجتماع بی رحم میذاره دنیای رنگارنگی که ابتدا به خاطر تواناییها واستعدادها وزیباییها و کلآنیروی جوانی و سرزندگیش نظر اطرافیان رو به سمتش جلب میکنه ولی هنوز از جام غرور و موفقیت سرمست نشده که اسیرنگاه منفعت جویانه ای میشه که غرورشخصیت وزنانه گی اش روبه مسلخ میکشه باارزشترین دارایی اش روح و احساسات پاکش رو در گرو کسی میبنده که امانتدار خوبی نیست و در پایان تنها باور شکسته ای میمونه، اعتماد بر باد رفته، محبت هرز رفته و شخصیت خمیده ای که شاید دیگه هیچوقت به حالت اول برنگرده . ماه بیگم خیلی زود میفهمه تاوان اشتباهی رو که دیگری باعثش شده باید به تنهایی حمل کنه واینجاس که درک میکنه این دنیای بزرگ دنیای آدمهای تنهاس.نه ماه تاوان اشتباهش رو که روزبروز سنگینتر وکمرشکنتر میشد حمل میکنه وخم به ابرو نمیاره تا بالاخره یه روزسرد زمستونی از تحمل بار سنگین شکستها،تحقیرها،تمسخرها،قضاوتها،حسرتها،بغضهای فروخورده ودردها خلاص میشه.

دلم نمیخواد بچه ماه بیگم اسیر سرنوشت از پیش تعیین شده ای باشه دوست دارم ورای قانون جبر واختیار که حاکم بر این دنیاس قصه زندگیش رو خودش بنویسه.هرچند این متولد جدید قصه ما وارث تمام زودباوری ها،بلندپروازیها،غفلتها،تردیدها،ترسها،خشمها،حماقتهاو...گذشتگانش هست امافکرکنم بتونه قصه زندگی خودش رو خوب بسازه.کسی چه میدونه شاید اینجوری منم سرم خلوت بشه و بتونم قصه زندگی خودم رو تعریف کنم بسه دیگه خاله زنک بودن هم حدی داره! ;)

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت توسط عاطفه شهباز| |

سلام

سال نو رو به دوستانی که هنوز به خاله سر میزنن پیشاپیش تبریک میگم.ببخشیدچون به فونت فارسی دسترسی ندارم تایپ فارسی برام مشکله و خیلی نمیتونم بنویسم...


سال خوب و پرباری داشته باشین مواظب خودتون باشین تاخاله برگرده و باز براتون قصه های تازه بگه

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت توسط عاطفه شهباز| |

دیشب خوابش رو دیدم. میدونم به زودی قراره بیاد میدونم الان بدجور بی تابی میکنه مدام لگد میندازه و ول میخوره، تقصیری هم نداره جاش تنگه، کوچیکه امامن چی ؟ منکه راضی به دردش نیستم امااون بی توجه به من مدام به دلم ضربه میزنه ومن صبورانه تحمل میکنم تا وقتش برسه ولی همیشه وقتی درد اصلی شروع میشه ازخواب میپرم .این کابوس شبهای منه که میبینم بچه ای روکه سالها پیش نگهش نداشتم دارم به دنیا میارمش با درد بامشقت ...دیشب کابوسهای من تموم شد درد تمام وجودم رو گرفت منتظربودم مثل همیشه به اینجای ماجراکه رسیدم ازخواب بپرم اماخواب وهمراه اون درد، تمومی نداشت.توخواب ضجه میزدم فریادمیکشیدم تا بیدارشم اما تموم نمیشد از دردبه زمین چنگ مینداختم انگارجونم از تنم کنده میشد ونمیشد انگار شکمم رو از تو میدریدن وقتی درد کشنده راه نفسم رو گرفت با خودم گفتم الانکه بمیرم چشمهام رو بستم و از ته دل فریادزدم .

درد تموم شد فکرکردم مردم که دیگه دردنمیکشم اما وقتی صدای گریه اش رو توخواب شنیدم فهمیدم همه چی تموم شد و فرزندی که من روزی نطفه اش رو در خودم کشتم دوباره به من بخشیده خواهدشد.

صبح زود ازخواب پاشدم کارهامو کردم و مثل کسیکه منتظراومدن مهمون عزیزی هست حاضروآماده نشستم .دل دل میکردم تا ببینم بالاخره کی پی ماما میاد ودر خونه ننه سرمه رو میزنه ! تمام روز خونه موندم و چشم به  در دوختم اماهیشکی نیومد. شب که جامو مینداختم باخودم گفتم نکنه تعبیرخوابم اینه که قراره بمیرم و اینجوری به بچه ام برسم؟ ازشماچه پنهون هول کردم وترس برم داشت ترس جون دادن توتنهایی وقتی هیشکی کنارت نیست که دستت رو بگیره یه لیوان آب بده دستت دردت روتسکین بده وقتی مردی چونه ات رو ببنده غسل ات بده کافورتوکفن ات بذاره و...توحال خودم بودم وغصه میخوردم که کلون خونه رو زدن یهو انگار قند تودلم آب شده باشه ذوق کردم از جام پریدم و چارقدم رو سرکردم و دوان دوان سمت در رفتم به پشت درکه رسیدم گفتم کیه ؟مردی از اونورگفت :بازکن ننه سرمه زائو داریم . درو بازکردم . تو تاریک روشن کوچه مردی باقد متوسط وچهارشونه که کلاه شاپوبه سرداشت ایستاده بود گفتم : بسم الله تو دیگه کی هستی از کجااومدی؟خندیدوگفت:غریبه نیستم 43سال پیش پشت همین بازارچه دم مسجد پاچنار من بادستهای تو دنیااومدم یادت اومد؟  آره یادم اومد تقی بود پسر صدیقه خانم. اونزمون مادرش خونه اعیان اشراف کارمیکرد میگفتن بعدها دست پسرش رو توخونه عضدی هابند کرده بود، امااینکه زن نگرفته بود که حالا بخواد صاحب بچه بشه!!  زن عضدی هم که دیگه ماما خونگی رو قبول نداشت وبچه آخرش روتومریض خونه زائید 5تابچه دیگه اش روکه من بالاسرش بودم شدن مثل شیر سالم وقبراق ولی انگار این ته تغاری شده مریض احوال. اگه خانواده عضدی نیستن پس کیه که زائودارن؟"ننه سرمه راه بیوفت بریم دل دل نکن گفتم که زائوداریم تو راه میگم برات".

سواراتول تقی مباشر شدیم و ماشین راه افتاد توتمام راه دلم مثل سیروسرکه میجوشید آخه نه اینکه همیشه از ماشین سواری وحشت داشتم چهارستون تنم میلرزید امامرگ که نبود خوبه که تعبیر خوابم مردنم نبود. ماشین از کوچه پس کوچه های شهرگذشت تا قابله قدیمی شهر روبرسونه در خونه اشرف طلا اینطور که میرزاتقی مباشرتعریف کرد من فکرکردم یکی از دخترهای خونه اشرف زایمان دارن ولی وقتی رسیدم و رفتم بالاسرش دختر نحیف ولاغری  رو دیدم که ظاهرش به دخترهای این خونه نمیخورد و گفتن ماه بیگم کلفت  هست.

دختربیچاره خیلی دردمیکشید سن وسالی نداشت جونی توبدنش نبودو بچه هم چرخیده بود وباعث میشد که  وضع حمل سختتربشه . اشرف چشماش اشک بود و دلش آشوب گفت : سرمه اول خدابعدهم تو .اسم خداروبه زبون آوردم  و کارم رو شروع کردم تاصبح فریاد زد و زمین رو چنگ انداخت سپیده صبح تازه زده بودکه درد کشیدنهاش تموم شد. قامت نحیف وسردش روی لحاف تشک کهنه گوشه اتاق مثل تیری به قلب مینشست که آخه دخترک بیچاره مگه تو جای کیو تو این دنیا تنگ کرده بودی که این دنیا نتونست نگهت داره.

 بچه که اومد انگار خیالش راحت شد که کاریکه باید تو این دنیا انجام میداده رو تموم کرده و نفس آخرو کشید و آروم شد.قبل رفتنش بچه رابه من سپرد گفت نمیخواد بچه اینجا بزرگ شه ازم قول گرفت بچه را باخودم ببرم.من نشستم و به سرنوشت نوزادی که درآغوش داشتم فکرکردم و به تاوان پس دادن چندین وچندساله کشتن نطفه بچه ای که نخواستم مهرمادری رو نصیبش کنم  فکرکردم و اینکه حالا تویه سحرگاه سرزمستونی باتولد این نوزاد امکان دوباره  مادری کردن نصیب من شده.  انگاراین صبح روشن نوید پایان کابوس وعذاب همیشگی من رو همراه آورده بود. نوزاد رو آروم به سینه ام میچسبونم و میگم " آروم باش طفلکم خداباماست".

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت توسط عاطفه شهباز| |

چندوقتی هست میرزاتقی خان مباشر ماه بیگم رابه اینجاآورده خیلی وقتهاکه مشتری ندارم روی ایوان می ایستم ونگاهش میکنم که چطورباجان ودل کارمیکند نسبت به روزیکه پا دراین خانه گذاشت سنگین ترشده اماحتی یک بارهم خم به ابرونیاورده هنوز درسوزسرمایخ حوض رامیشکند وظرفهارامیشوید لباسهای چرک راآب میکشد وبادقت وحوصله روی بند رخت آویزان میکند باوجود ویار درمطبخ کارمیکند وغذامیپزد یک جورایی من را یادجوانیهای خودم میندازد خانه پدرم زیردست زن بابا.آره اون روزهاییکه کارمیکردم وازخواهربرادرهایم نگهداری میکردم واز زن بابام فحش میخوردم پدرم دوستم داشت میگفت من شبیه مادرم هستم امازن بابا چشم دیدنم رانداشت هروقت دستش میرسیدموهایم رامیکشیدومادرم رانفرین میکردکه من رااینقدرشبیه خودش پس انداخته! منم به کوری چشمش هم که شده وقتی پدرخانه بود موهای بلندطلائیم راباشانه یادگارمادرم شانه میزدم ومیبافتم آتش حسادت رادرچشمهای زن بابا میدیدم ودرچشمان پدرم شعله عشق، اماازسوختنش غافل بودم که این سوختن کجاوآن کجاتااینکه روزی خودم بانگاهی که ازجنس نگاه پدرم بوددلم لرزیدعاشق شدم به همین سادگی. یک روزآمدومن راازپدرم خواستگاری کردودرمقابل غرولندهاونگاههای چپ چپ زن بابادستم راگرفت وبه تهران آورد.معلم بود کتاب زیادمیخواندبه من سوادخواندن ونوشتن یاد داد.واحساس خوب خوشبختی رابرایم هجی کرد.تخم محبتش رادردلم کاشت .همه چیزخوب بود خانواده کوچک ماانتظارثمره عشقش رامیکشیدکه یک روزهمه چیزبهم ریخت.یونیفرم پوشان سلاح بدست به کلبه کوچک خوشبختی مایورش آوردنددستانش رابستندوبردند.بردند.بردند.بردند.................................................  رفت!

وقتی میبردندش مراهم ازروی پله های ایوان هل دادندآخرین صدایی که به یاددارم فریادحزن آلودش بودکه ازمن دورمیشد تادرسکوت وسیاهی محوشد. به هوش که آمدم کف حیاط افتاده بودم تنهای تنها دوروبرم پربودازاعلامیه هاوشب نامه هایی که گاهی پنهانی به خانه میاوردوازآرمانهایی سخن میگفت که برای رسیدن به آن مبارزه میکردحالاآرمانهایش راهم باخودش برده بودجای تمام اینها فقط لخته ای خون بود که اززیردامنم روی شب نامه چکیده بود.آه ازنهادم برآمد.

ازآنروزکارم شدگشتن درکمیسری وزندان و...نبود.نه زنده اش نه مرده اش گفتندجرمش سنگین است کاری ازدست مابرنمی آید بایدسراغ بالاتریها رابگیری.پرسان پرسان به دفترسرهنگ رفیعی رسیدم گفت کاری نمیشه کردحکم تیرش درآمده گفتم به کدامین گناه ناکرده! جوابی نیامد به پایش افتادم التماس کردم اشک ریختم ضجه زدم که همه کسمه بهم برگردونیدش تاعمردارم کنیزیتومیکنم ...شانه هایم راگرفت واززمین بلندم کردموهایم راازصورتم کنارزدونگاهم کردچشمانش درهوس میسوخت.سرهنگ معامله گربودمیخواست معامله کندجان او راباجسم من پایاپای نقد...

هنوزگاهی دم مدرسه اش میروم وبدون اینکه متوجه من شود ازدورتماشایش میکنم موهای شقیقه اش کمی سفیدشده قامتش کمی خمیده دست دردست شاگردانش ازمدرسه بیرون میایدآنقدربا احساس انگاردست بچه خودش راگرفته نمیدانم هنوزمن رادوست دارد وبه من وبچه ای که درشکم داشتم فکرمیکند یادرخلوت خودش من رایار بی وفایی میداندکه در روزهای سخت تنهایش گذاشت و احتمالآرفت دنبال یه زندگی بی دغدغه وآرام!نمیدانم میداندچه شدکه یکباره حکم اعدامش لغوشد!نمیدانم اسم اشرف طلاتوکاباره تهران نو به گوشش خورده یاهنوزمثل آنموقع بی توجه به این خوش گذرانیهافکرش فقط توی کتابهایش هست وبس! نمیدانم هنوزآرمانهایش راحفظ کرده! کاش اینگونه باشدآنوقت سوختن زندگی من وهلاک شدن طفلم می ارزدبه حفظ جان مبارزی نستوه باآرمانی مقدس !!!!

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت توسط عاطفه شهباز| |

این یه قصه واقعی درباره پرنده کوچک وزیبایی هست که درست وقتیکه تازه تازه پروازرویادمیگرفته توسرمای سختی گرفتارمیشه.

اون یه روزآفتابی بایه لبخندقشنگ چشم به جهان بازمیکنه وافسوس میخوره که چرازودترپوسته بسته اطرافش رونشکفته واین گرماوروشنی رو زودتربا تک تک سلولهاش حس نکرده امااون روزآفتابی هم مثل تمام وسوسه های دنیاشیرین وزودگذربودوپرنده کوچولوخیلی زودلبخندقشنگش رو توسوزسرمای نابودکننده اطرافش گم کرد.دیگه هیچ اثری ازآفتاب مهربان نبودتاچشم کارمیکردیخبندان بودوسایه مرگ مانند ردایی سفید زمین روپوشانده بودگویاهمه به تقدیرسرد تن داده بودندجزپرنده که نمیتونست گرمای روزهای آفتابی روازیادببره باخودش میگفت حتمآنوریه جایی پشت ابرهای تیره منتظره که ابرهاکناربرن امااین سکوت وانتظارمنجربه نابودی خیلیهاشده چطورآفتاب اینقدرخودخواهه که حاضرنیست تلاشی برای پس زدن ابرهای سیاه بکارببره!شایدهم ابرهامثل لحافی روی خورشیدروپوشاندن واونم خوابش برده وازیادبرده ماچقدرروی زمین به گرماش احتیاج داریم! شایدهم ابرهای مخوف و سیاه، آفتاب روبه اسارت گرفتن اون چشم امیدش به ماست که نجاتش بدیم! اماهیچکس به حرفهای پرنده گوش نمیداد حقم داشتندچه تضمینی وجودداشت حق باپرنده باشه اماپرنده رویای روزهای گرم وآفتابی گذشته روداشت وبالاخره یک روزتصمیمشوگرفت وبالهاشوروبه آسمان گشودوبه سمت آفتاب پروازکرد.

هرچه بیشتربال میزدسنگینی تکه های درشت تگرگ روبیشترروی پوستش احساس میکردبادبه شدت میوزیدومثل زخمه حاصل ازپرتاب تیرهای بیشماربرتن نحیف وخسته اش می نشست هو هوی بیرحم طوفان درگوشش میپیچیدوقلب کوچکش رابه تالاپ تولوپ می انداخت .پرنده خستگی ناپذیرقصه ماروزهاوشبهای زیادی پروازکرد لشکرابرهای متجاوزه عصیانگر رایکی پس ازدیگری فتح میکردو درد تازیانه سربازان سیاهی وظلمت راتاب میاوردچون اورویایی داشت.

 شماچه کار میکنین اگه یه روزرویایی داشته باشین ولی رویاهاتون به واقعیت منجرنشه؟تلخه نه!خیلی هم تلخه پس حالامیتونین وضعیت پرنده کوچولو رودرک کنین وقتی باهزازامیدوآرزوهمه ابرهاروباتحمل اونهمه توهین وتحقیروسختی ومشقت پس زداماپشت ابرهاجایی که قبلآآفتاب خونه داشت حالاهیچی نبودباورتون میشه! انگارازاول هم هیچی نبوده همه اینهاخواب بود توهم بودخیال بود...؟؟؟پشت تمام این سردیهاوسیاهی هاهیچ گرماوروشنی انتظاراونونمیکشید.حماقت حماقت محض.یه لحظه به حال اونایی که اون پایین یه گوشه گرم پیداکردن وکزکردن وزندگیشون روادامه میدن غبطه خوردامادیگه دیرشده بود.امیدتنهامحرک تلاشش بودحالاکه امیدش نابودشده بالهاش سست شدن تنهاخسته وناتوان شدچشمانش روبست وخودش روسپردبه دست سرنوشت. ابرهای تیره اونودربرگرفتن دیگه هیچ مقاومتی نکردطوفان مانند ذره غبارناچیزی اونوبه این سووآن سوپرتاب کردبازهیچ مقاومتی نکردتمام تنش آماج حملات بی رحمانه برف وبوران وتگرگ شداماهیچ مقاومتی نکردسیاهی وسرماسنگدلانه انتقام تمام مقاومتهاوایستادگیهایش راگرفت ودرنهایت چونان تکه ای بی جان جسمش رادرگوشه ای رهاکرد.نمیدونم چه مدتی آنجابودبدنش سردبوداماقلبش هنوزتپش مختصری داشت دیگران بدون آنکه بدانندبرجسم ناتوانش اشک ریختندوبه حالش وسرانجام تلخش آه کشیدندتااینکه روزی کسی بالای تن خسته اش به تماشاایستادوآرام درگوش پرنده زمزمه کردکه "هیچ میدونستی آفتاب ازخودهیچ گرماوروشنی نداردهرچه هست حاصل عشقیست که مابه خورشیدمیبخشیم اوست که به بودن مامحتاجه ماخود دردرون آفتابیم،آفتابی روشن وگرمابخش.آیاعشقی که آفتاب راچنین گرم وسوزاننده میکنه برای گرم کردن جسمت وزمین کافی نیست؟ناشناس رفت اماکلامش چون ندایی ابدی درجسم وجان پرنده پیچیدوقلب کوچکش راگرم کردوبه تپش واداشت پرنده گرم شدوعشق مانندشهاب ازوجودش زبانه کشیدوعالم راگرفت ابرهای تیره راپس زد وروح مرده زمین رابارورکردسبزه هاچونان فرشی سبزازمسیرعبورنور روئیدندوگلهای الوان چونان تکه های یاقوت وعقیق وزبرجد بردشت شکفتندپرندگان عاشق برشاخسارهابه نغمه سرایی پرداختندو بهاربه مهمانی طبیعت قدم گذاشت وزمین سراسرهلهله شادمانی شد.

 برای رسیدن به بهارسبزوباطراوت احتیاج به آفتاب مجازی نداریم عشقی که ازدرون سرچشمه میگیره آفتاب حقیقی است که میتونه بهانه قشنگی باشه واسه موندن...امیدوارم امسال ازگرمای عشق سیراب شویدوباعشق پاکتون گرمابخش اطرافتون هم باشید.

"سال نومبارک"

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت توسط عاطفه شهباز| |

ازدرکه بیرون آمدم سوزسردی شروع به وزیدن گرفت تاحالااینقدراحساس تنهایی وبی کسی نکرده بودم. میرزاتقی خان مشاورسیگارش راخاموش کرددستش رادرازکردتابقچه ام رابگیردامامن خودم راعقب کشیدم پوزخندی زدوگفت:نترس دخترکاری به کارت ندارم بیاسوارماشین شوبایدبرگردیم به ده همون جایی که ازش اومدی.

وقتی حرف ده رو زد لرزه به تنم افتادیادروزی افتادم که واسه کمک خرجی تصمیم گرفتم به شهربیام میخواستم حسابی کارکنم وپول جمع کنم تادستگیرپدرپیرومادرعلیلم وخواهربرادرهای صغیرم بشم میخواستم بهم افتخارکنن اماحالامن باعث سرافکندگی اوناشدم دلم نمیخوادبرگردم دلم میخوادهمونجازمین دهن بازکنه ومنوببلعه دلم میخوادبمیرم امابه ده برنگردم نگاهی به چنداسکناسی که آقاموقع رفتن کف دستم گذاشت می اندازم چقدراین اسکناسهادربرابرانگشتان نحیف ودست لاغرواستخوانی من بزرگ وباابهت دیده میشوند؛یعنی تمام آرزوهای دورودرازمن ختم شدبه این چنداسکناس!

 مشاوردرماشین روبازمیکنه واشاره میکنه که سوارشم میگه:سوارشوسرماواسه بچه ات خوب نیست.وقتی حرف بچه وسلامتی اونومیشنوم بی اختیارسوارماشین میشم.مشاورماشین روروشن میکندوبه راه می افتدازکوچه پس کوچه های اعیان نشین شهربادیوارهای عریض وطویل میگذریم وخاطرات منوبه روزی میبره که برای اولین بارقدم دراین کوچه وعمارت عیانی آن گذاشتم باغ وعمارتی عظیم که هیچ شباهتی به خانه محقرپدری من نداشت ومن محواینهمه شکوه وجلال زندگی اشراف شدم.رشته افکارم رامشاورگسست.گفت:خوب کاری کردی نگفتی کارکی بوده اینجوری سرلج می افتادبرای خودت بدمیشددرهرحال اونکه زیربارنمیرفت نمیتونستی هم محکومش کنی بالاخره ایناسواددارن سرشون توقانونه کاری نمیکنن که بعدهاواسشون دردسرداشته باشه راه فرارش روهم خوب بلدن تونبایدسادگی میکردی اعتمادمیکردی حالاداغ این اشتباه تاآخرعمرروی پیشونی توهست یاهمیشه بایددروغ بگی وحقیقت روکتمان کنی وترس برملاشدن گذشته ات وعذاب وجدان این مسئله روتاابدبه دوش بکشی یاطردبشی بری یه گوشه گم وتنهازندگی کنی یاحقیقت روقبول کنی وبه عنوان یه زن دستمالی شده زندگیتوادامه بدی وپذیرای مردهایی باشی که به خاطراشکال وضعفت اومدن سراغت.

نمیخواستم به راههای پیش رویم فکرکنم تمام فکرم پیش چشمهای روشنی بودکه من علاقه ومحبت وصداقت رو درش دیدم وباورش کردم که وجودی باتمام وجوددوستم داره وهرگزتنهایم نمیذاره وراضی نمیشه دردوعذابم روببینه امااون همه باورهایم رو شکوندونابودم کردودرپاسخ اینکه من حالاچیکارکنم؟فقط سکوت کردودر روبه رویم بست.

مشاورکوچه وخیابانهارویکی یکی ردکردوازمحله عیون نشین به محله فقیرنشین شهررسیدمقابل خانه کثیف وقدیمی ایستادبعدروبه من کردوگفت:اونقدرهاهم که فکرمیکنی بدونامردنیست میدونه که روی برگشتن به ده رونداری پیغام داده که باید قوی ومحکم باشی نبایدازش انتظاری داشته باشی چون هرچندراضی به این وضع تونبودنمیتونه آینده وموقعیتش روبه خاطرتو به خطربندازه قراره تواین خونه ازت مراقبت کنن تابچه ات به دنیابیادبعدش هم باخودته خواستی همینجامیمونی وکارمیکنی وخرج زندگی خودت وبچه ات رودرمیاری حتی اگه زرنگ باشی میتونی کمک خرج خانواده ات توده هم باشی نخواستی تنهابرمیگردی ده چون صاحبخونه فقط بااین شرط حاضرشده چندماه ازتونگهداری کنه که بچه پیش اون بمونه.میپرسم مگه صاحب این خونه کیه؟مشاورمیگه:یه تهرانه ویه اشرف طلا،یه زمان مرداواسه دیدنش توکاباره تهران نو صف میکشیدن،بهش گفتم تو هم خوب میرقصی هم آوازمیخونی اگه زرنگ باشی وبازکارت به عشق وعاشقی نکشه چندساله میتونی بارخودت روببندی.مشاورازماشین پیاده میشودوواردخانه میشودبعدچنددقیقه دوباره دم درپیدایش میشودوبه من اشاره میکندکه همراهش بروم.

تردیدتمام وجودم رافرامیگیردکه همراهش بروم وباتیغیدن مردان هوسبازبه قول اوبارخودم راببندم وبچه ام راخودم بزرگ کنم؟ یاتنهابه ده برگردم وتحقیرشوم وسرکوفت بشنوم؟غیرازخودم کدام سرنوشت برای بچه ای که درشکم دارم بهتراست؟تردیدمرامیکشد!

نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت توسط عاطفه شهباز| |

نمیتونی تصورش روبکنی که چقدردلم برای ؛ماه بیگم؛تنگ شده.سیزده چهارده سال بیشترنداشت که یک روزمیرزاتقی خان مباشرنمیدونم ازکجاپیدایش کردوآوردش خانه ماواسه کلفتی. گوشه چادرکهنه وپاره اش رادردهان گرفته بودوازشدت حجب وحیاسربلندنمیکرد.ترلان خانوم تادیدش گفت: پناه برخدااین شپشوی کثیف روازکدوم خراب شده ای پیداکردین قیافه اش به آدم نمیره انگارطلسم ازمابهترون دنبالشه نکنه نکبتش زندگی ماروهم بگیره!ومباشرلبخندی زده بودکه نترسین گبرنیست بچه مسلمونه سوادقرآنی هم داره اگه بهش جاوغذابدین ثوابش چندبرابربهتون میرسه

حق میگفت چون نه تنهانکبتی نداشت بلکه ازروزی هم که پابه خانه ماگذاشت برکت ونعمت ازدرودیوارسرماریخت کارپدرم رونق گرفت عمه ترلان پیردخترشوهرکرد داداش بزرگم کارخوبی تواداره شهربانی پیداکردآبجی کوچکم که زبونش موقع حرف زدن میگرفت زبان بازکردخانوم جان شفاپیداکردهنوزهم نمیدانم همه این اتفاقات ازپاقدم خوبش بودیاشانسی که آوردموقعی سروکله اش توزندگی ماپیداشدکه اوضاع بروفق مرادمیگشت!باهمه جوانی اش هرکاری ازللگی بچه گرفته تاکاردرمطبخ ودوخت ودوز وباغبانی ازدستش برمیامد،خواص درمانی همه نوع گیاهی روخیلی خوب میدانست حتی کاراصلاح صورت وابروی زنان خانه هم بااوبودخوش بر و رو نبودسبزه ولاغروریزه اماحسابی خوش سروزبون بالبخندی شیرین وازهمه مهمتر صدای گرمی داشت موقعیکه پدرم صفحه تصنیفهاروباگرامافون گوش میدادپشت درگوش می ایستادوترانه هاروحفظ میکردبعدهروقت که کسی نبودزمزمه میکرد.وقتهایی که مادرم برای روضه ازخانه بیرون میرفت بچه هارودورخودش جمع میکرددامن پلیسه مادرم راتنش میکردآوازهای کوچه بازاری مهوش وپریوش وشهپرآوازه خوان رامیخواندومیرقصیدبچه های همسایه هم میامدندحتی پسرهای بزرگ سرهنگ رفیعی هم باآنهمه ادعاگاهی پیدایشان میشدوازلای در ماه بیگم رادیدمیزدند میخندیدیم وحسابی خوش میگذشت همه حتی پسرهای فرنگ رفته سرهنگ رفیعی باآنهمه دک وپز دوستش داشتند.دلم میخواست وقتی بزرگ شدم مثل او شوم شادوزرنگ ومهربون وکاربلد.بهش هم گفتم خندیدوگفت:من هرچی هم بدونم وهمه هرقدرتعریفم روکنن آخرش یه کلفتم.ولی من اون موقع معنی حرفش رونفهمیدم !

همه چی خوب بودتایه روزبه خودمون اومدیم دیدیم ماه بیگم شادوشوخ وشنگ رنگ به رخسارنداره تابوی غذاتودماغش میپیچه حالش بهم میخوره وتوباغچه عق میزنه!شبهامیره سروقت دبه ترشی ومشت مشت ترشی میخوره.کوچکترازاونی بودم که بفهمم چی شده اماازنگاههای چپ چپ بزرگترهاومتلکهایی که بارش میکردندمیفهمیدم خبطی ازش سرزده که دیگه هیشکی توخانه چشم دیدنش رونداره.یه شب ازخواب بیدارشدم که بروم مستراح دیدم ازاتاق خانوم جان صدامیادازپنجره سرک کشیدم دیدم همه بزرگترهاجمع شدن دارن ازماه بیگم میگن.عمه ترلان میگفت:زنیکه چشم سفیداینهمه خوبی بهش کردیم اینم نتیجه اش که ماروتودروهمسایه بی آبروکردازهمون روزاولم میگفتم این باخودش نکبت میاره.پدرم میگفت:چرامابی آبروبشیم همه مارومیشناسن که چه خانواده بااصل ونسبی هستیم واین وصله هابه مانمیچسبه.خانوم جان هم پریدوسط حرف پدرم که:دردروازه رومیشه بست دردهن مردوم رو نه، ازکجامیتونیم ثابت کنیم که تقصیرخانواده مانبوده! عموبرزومیگفت:خب اززیرزبونش بکشین برین طرف روبیارین مجبورش کنین عقدش کنه خانوم جان هم گفت:بی خودخودمون رومیندازیم تودهن همه کی میادگردن بگیره؟ فقط این وسط ما سکه یه پول میشیم پس بایدبی سروصداغائله روختم کنیم کس وکارمون که نیست مسئولیت گندکاریشومابپردازیم!گناهش گردن اون حرامزاده ای که باعث این بی آبرویی شده.برگشتم تورختخواب اماتاصبح خواب به چشمم نیامدخروس خان سروصداازحیاط شنیدم پاشدم ببینم چه خبره ،پدروخانوم جان رودیدم که با ماه بیگم حرف میزدندیه چیزهایی درباره رفتن به ده واینکه اونجاواسه بچه ات بهتره شنیدم مباشرهم کناردرایستاده بودخانوم جان چادرروانداخت سرماه بیگم یه کیسه داددستش پدرهم دست کردتوجیبش چنداسکناس کف دست ماه بیگم گذاشت.ماه بیگم اشکش روباگوشه چادرش پاک کردوبه سمت مباشرودرحرکت کردومثل اولین روزیکه آمده بودچادرروبه دندون گرفت امابرعکس روزاول سرش روبلندکردودورتادورعمارت وباغ رو ورندازکردیهوچشمش به من افتادکه پشت پنجره نگاهش میکردم چندلحظه خیره نگاهم کردتونگاهش یه دنیاحرف بودحالامیتونستم معنی حرف اونروزش بفهمم ودیگه دلم نمیخواست وقتی بزرگ شدم مثل اون بشم .ماه بیگم لبخندتلخی زدوبرای همیشه رفت.

نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت توسط عاطفه شهباز| |

قدم هنوزبه پیشخوان بلیط فروشی سینمامایاک نمیرسیدکه راهی تهران شدیم آقاجونم بامعرفی یکی ازآشنایان در اداره برق تهران استخدام شده بودهمه خانواده خوشحال بودنداماهیچکس مثل من درپوست خودش نمیگنجید.زندگی دریک شهرکوچک ودورافتاده باکمترین امکانات رفاهی وتفریحی برای بچه ای به سن وسال من به مرگ تدریجی تمام رویاهاوآرزوهای دورودرازشباهت داشت.وقتی آقاجون خبرکوچ خانواده را اعلام کرداولین کس من بودم که پریدتاوسایلش راجمع کند وننه جون آخرین کسی بودکه دل به سفردادهمش میگفت "خاک آقاتون اینجاست خاک همه اقوامم اینجاست چطورازاینهمه دلبستگی دل بکنم باهاتون بیام"تادم درهم هی تکرارکرد درراه هم تکرارکردوقتی رسیدیم هم تکرارکردومن بی تفاوت به همه حرفهای ننه جون به این فکرمیکردم که به زودی قراره خوشبختی واقعی را در زندگی به دست بیاورم.زمانیکه میدان شهیاد رادور زدیم وبه سمت خیابان علاء الدوله حرکت کردیم حتی ننه جون هم دست ازغرزدن برداشت ومحوتماشای خیابانهابامردم رنگ رنگش شد شهرمایه شهرکوچک ومذهبی بود ودیدن مغازه های شیک وخیابانهای عریض وطویل تهران ومردهایی باکلاه شاپوبه سروزنهایی چادرازسربرداشته برای همه عجیب بودمخصوصآننه جون که موندن در این شهر رابی آبرویی وبی ایمانی میدانست وآدمهاش رابی غیرت وبی حیا

آقاجون 2تااتاق نقلی کرایه کرده بودخانه متعلق به یکی ازهمشهریهای قدیم مابودکه سالهاپیش به تهران آمده بودند خودشان هم درخانه زندگی میکردندواتاقهای گوشه حیاطشان رابه ماداده بودندآدمهای خوبی بودندوازقضاپسری هم سن وسال من داشتندکه میتوانست رفیق خوبی برایم باشدامانشدچون برعکس من همیشه سرش مشغول درس ومشق بودوعین زنهاازخانه بیرون نمیرفت.وقتی رسیدیم مادروخواهرهایم شروع کردند به رفت وروب وچیدن وسایل. ننه جون مدام آه حسرت میکشیدکه "خانه به آن بزرگی ودل بازی راول کرده ایدکه تواین لونه موش بخزید"اماهمه بدون توجه به غرولندهای ننه جون مشغول کارخودشان بودند.

ازفردای روزیکه به تهران رسیدیم وآقاجون کارش راشروع کردودخترهاومادرم خانه رابه سلیقه خودچیدند، ننه جون مریض شدوکارماشدازاین دکتربه آن دکتررفتن امافایده نداشت حال ننه جون روزبه روزبدترمیشدمیگفت "الکی پول بی زبون روتوحلق این دکترهاونسخه پیچهانریزیدمن میدونم چه مرگمه ،اگه میخواین خوب بشم منوببرین به شهرخودم سرخاک عزیزهای خودم"اماهیچکی گوشش به این حرفهابدهکارنبودمخصوصآکه زندگی درتهران حسابی زیردندان همه مامزه کرده بودآقاجون حقوق خوبی میگرفت وسیم برق به خانه کشیدوشبهای مامثل روزروشن شدخواهرهایم خیاط خانه میرفتندواسم مراهم درمدرسه نوشتندباچندشاهی که ازآقاجون پول توجیبی میگرفتم برای خودم یخ دربهشت میخریدم وگوش به زنگ بودم که هروقت سینما مایاک فیلم تازه ای میاوردبایه جیب پرتخمه مشهدی به تماشای فیلم بروم وباهمه بچگیم عاشق آرتیست فیلم شوم وعکس آرتیستهاروبه دیواراتاق بکوبم که ننه جون صدایش دربیایدکه"نچسبون بچه این صورقبیحه برکت روازخونه بیرون میبره "خلاصه خانواده ماحسابی نونوارشده بودبرعکس ننه جون که روزبه روزنحیف ترورنگ پریده ترمیشدوچشمان نافذش هرروزبی روح تر، تایه یک روزکه بعدنمازصبح چشمانش راازشدت دردبست ودیگربازنکرد.آقاجون میخواست ننه جون رادرشهرخودمان خاک کندامامادرمخالفت کردمیگفت خرج این جابجایی زیاداست وتازه اگراینجاخاک شودهرهفته میتوانیم سرخاکش برویم خوب نیست مرده بی صاحب رهاشود .ننه جون رادرقبرستان تهران دفن کردیم اما یادم نمی آیدبعدمراسم چهلم سرخاک ننه جون رفته باشیم

روزهامثل برق وبادگذشت ومن درصف سینما قدکشیدم ومردبرازنده ای شدم یک روزجای آرتیست فیلم عاشق دختربلیط فروش سینمامایاک شدم باهاش ازدواج کردم سالهای سال باهم زندگی کردیم تااوهم مثل مادر،آقاجون وخواهرهایم براثربیماری من راتنهاگذاشت ومسئولیت زندگی بیش ازپیش بر گردنم افتاد به خودم که آمدم دیدم شدم یه مرد76ساله باکلی نوه نتیجه.یک روزبچه هادورم جمع شدندکه همگی تصمیم گرفتندازکشوربروندونمیخواهندمراتنهابگذارند.هرچه مقاومت کردم فایده ای نداشت گفتم"پیشرفت مال شماجوانهاست ازمن گذشته من خاک عزیزانم اینجاست اونجاهیچ بستگی ندارم"امانشدکه نشد.

هوای غربت بامن سرناسازگاری داشت ازوقتی رسیدم وضع مزاجیم به هم ریخت وبدنم تحلیل رفت بچه هایم برای اینکه پیشرفت کنندسخت کارمیکردندوظیفه نگهداری ازمن برعهده پرستارهای یک خانه سالمندان درجنوب کالیفرنیاگزارده شده بود.

یکشنبه هابچه هاونوه هایم به دیدنم می آیندوقتی نوه کوچکم رامیبینم که باچه ذوقی باگیم کوچک خودبازی میکندوبه غرغرکردنهای من اهمیتی نمیدهد یادکودکی خودم می افتم وآرزوهای دورو دراز آنروزهایم.اماهنوزمیترسم که به ننه جون وخاکی که درآن دفن شدفکرکنم خاکی ناآشناکه بوی عزیزانش رانمیداد

نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت توسط عاطفه شهباز| |

وقتی روی نیمکت چوبی کناردریاچه آلسترمیشینم وغروب خورشیدروتماشامیکنم بیشترازهرزمان دیگه ای به فاصله هافکرمیکنم ...

به خورشیدی که دراینجا غروب میکنه اماهمزمان درنقطه دیگری درحال طلوعه .

به گذشته ای فکرمیکنم که درزادگاهم جاگذاشته ام وتکه هایی ازآنراباخودم به اینجاآورده ام.

 به چهره ام ونژادم فکرمیکنم که میراث گذشته گانم هست وهیچ سنخیتی باهمشهریهاوهمسایه هاودوستان جدیدم نداره.

 وقتی توخیابون سوارماشینم به خیابونهاورانندگی توزادگاهم فکرمیکنم.

اینجاهمیشه سرساعت معینی موقع غروب ناقوس کلیسابه صدادرمیادوعجیب منویادصوت اذان موذن زاده ازمسجدمحل میندازه.

ملاقاتهای عاشقانه توبار وکافه منویادقرارهای یواشکی کافی شاپهامیندازه.

حتی نمیدونم چراولی بچه های تمیزوترگل ورگل خانم همسایه منویادبچه خیابونیهای شوش میندازه!

بازموقع غروبه ومن به توفکرمیکنم وبه فاصله ای که فقط روی نقشه متصورهست وبه اینکه برخلاف تصورم اصلآاینجااحساس تنهایی نمیکنم!! شایدچون همه چیزهایی که داشتم اینجاهم دارم فقط شکلش فرق میکنه وچقدرخوب که من میتونم ازپس ظواهرحقایق روببینم وگرنه زندگی در غربت چقدر زجرآورمیشد!!

نوشته شده در پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت توسط عاطفه شهباز| |

درکلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست :

درس ِدست یافتن به آب ونان !

درس ِ زیستن کناراین وآن .

درس ِمهر ،

درس ِقهر ،

درس آشناشدن .

درس ِباسرشک ِ غم زهم جداشدن !

درکناراین معلمان ودرس ها ،

درکنارنمره های صفرونمره های بیست ،

یک معلم  ِبزرگ نیز

درتمام لحظه ها،تمام  ِعمر !

درکلاس هست ودرکلاس نیست !

نام اوست:مرگ !

وآنچه راکه درس میدهد ،

"زندگی" است !

(فریدون مشیری)

زندگی یکسال جدیدراپیش روی من قرارداده میخوام باتمام وجوددرآغوش بگیرمش وازشعف داشتنش لبریزازعشق وشوروشوق بشم.

زادروز امسال رافرسنگهادور از خانه پدریم جشن میگیرم درحالیکه قلبم رانزدعزیزانی که دوستم میدارندومن نیزدوستشان میدارم به یادگارگذاشته ام، وچشم به فردایی دارم که ازپس یک انتخاب من رابه آینده پیوندخواهدداد.

به امیدفردایی روشن

سپاس ازلطفتان که درشادیم سهیم شدید

نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد1389ساعت توسط عاطفه شهباز| |

Design By : Night Melody