صدا،دوربین،حرکت......
یه اتاق مربع شکل،یه قاب عکس خالی،یه میزچوبی،یه پنجره کوچیک ونیمه باز
دختری بادستان گره زده پشت میزنشسته و نورکمی که ازپنجره به اتاق می تابه تنهانورصحنه است،راه نوردرست افتاده روقاب عکس خالی واونوحسابی روشن کرده صدای تیک تیک ساعت تنهاصدای صحنه است.انگارهمه چی توبهت وظلمت فرورفته فقط قاب خالیه که روشنه!
دخترهمچنان نشسته درتاریکی،درشک!!!
نفس توسینه تماشاگرحبس میشه اماهرچی منتظرمیشه انگارقرارنیست اتفاقی بیفته!
میدونم چی دلتون میخواد!
میخواین اون دخترازجاش بلندشه پنجره روبازه بازکنه تانورهمه جا روروشن کنه، بعدهم بره سراغ قاب عکس خالی ویه عکس قشنگ بذاره توقاب وازاتاق بره بیرون ودوربین هم به دنبال اون ماروازاین اتاق تاریک وخاک گرفته ببره تویه فضای خارجی مثل یه باغ قشنگ بایه میز گرد وقشنگ وسط باغ و2تافنجون چای روی میز.......ویاخیلی فضاهاوآدمهای دیگه که همه توفکرمون شکل گرفت وزنده شد.
خوب دیگه فکروخیال بسه،برگردیم به همون جایی که بودیم ....
اتاق نیمه روشن،دخترپشت میز،قاب عکس خالی وتصویری که خشک ومرده به نظرمیرسه واتفاقی که انگارقرارنیست هیچ وقت بیفته!
منم دیگه خسته شدم وکانال روعوض کردم ازموقعی که این فیلم پخش شده سالها میگذره،هنوزهم گاهی سربه اون کانال واون فیلم میزنم.هنوزاتاق نیمه تاریک وخاک گرفته اس،دختره هنوزتوتاریکی پشت میزنشسته وقاب عکس هم خالی مونده
هنوزم این مهیج ترین فیلم زندگیمه چون میخوام بدونم آخرش چی میشه و کدوم یکی ازحدسهام درست ازآب درمیآد؟!؟!؟!
این برنامه به طورزنده وشبانه روزی پخش میشه ازشبکه .....
بعضی وقتهافکرمیکنم،چقدراون اتاق واون دختربرام آشناست!!!!!!
چندروزپیش یه کتاب به دستم رسید به اسم"چگونه فردی مثبت اندیش باشیم "کتاب خیلی جالبی بودکلی هیجانی شدم وگفتم تاحالا چقدراشتباه کردم وچه لحظاتی روکه میتونستم شاد باشم سرچیزهای الکی به خودم ودوروبری ها زهرکردم
اونقدرمحو کتاب خوندن شدم که نفهمیدم کی شب شدو کی خوابم برد؟!....
صبح روز بعدباصدای آوازپرندگان از خواب بیدارشدم
غار،غار،غار،......تاحالا نمی دونستم کلاغ چه صدای قشنگی داره!به به چه صبح قشنگی...چه روز خوبی.....
چقدر زندگی زیباست......!
جلوپنجره رفتم ،خورشید چه باشکوه وزیباست درسته که پشت کرورکرورابرخاکستریه،اماباور کن خورشیدو دیدیم که به من لبخند میزد!!!!پنجره روبازکردم تاازاین هوای زیبای پاییزی لذت ببرم ،به به....حتی بوی گازوئیل ودودی که ازاگزوزکامیون تو مماغ(بینی) میپیچه هم خوبه!
جلوآیینه که رفتم احساس کردم چقدر خوشگلم حتی بااون جوشهای چرکی وسرسیاه که هرروزصبح می چلوندمشون وجای زخماش که هیچوقت خوب نشدیااون دماغ توآف سایت یاهیکل بامشادی!!!
من چقدرزیباهستم............!
ازخونه که اومدم بیرون علی آقا سوپورمشغول جاروزدن بود.بیچاره خیلی کارمیکنه رفتم جلو که بهش خسته نباشید بگم،تامنودیدانگار"آل" دیده .جاروشو آوردبالا وشروع کرد به دادزدن که فلان فلان شده ی...چرااینقدر کوچه روکثیف میکنی؟! تازه ماهیانه هم که نمیدی(راس میگه) امامن امروز یه آدمه دیگه شدم پس جارو روازش گرفتم کوچه روعین یه دست گل تحویلش دادم ماهیانه عقب افتاده رو هم دادم،موقع خدافظی راضی به نظرمیرسید
قدردانی ازآدمهاچقدر دلچسبه.....!
توخیابون وقتی خواستم سوار تاکسی بشم یه آقای محترم اومدپیشم وبهم گفت که:«واسه کارکردن اومدم تهران5تازن ویه بچه دارم(ببخشید برعکسش کنین!)که یکیشون سرطان داره اون یکی تومورمغزی بعدی ایدز .یکیشون.... این آخریه هم که توراهه قرار فلج بدنیابیاد!توراه کیفمو زدن حالاپول ندارم برم ترمینال میشه یه کمکی بهم بکنین منم برم پیش خانوادم»
آخ جیگرم کباب شدهرچی پول توکیفم بودبهش دادم وتصمیم گرفتم بااتوبوس برم
کمک به همنوع چقدر خوبه........!
تواتوبوس خیلی شلوغ بود و..............بهتره نگم!احتمالآخودتون حدس میزنین چی شد؟!موقع پیاده شدن، یه کبودی بغل اون جوش چرکیه بود.استخون آم هم.......(آخ چه دردی)ولی باتمام این اوصاف باید بگم که....
لحظات باهم ودرکنارهم بودن چقدر شیرینه.............!
تصمیم گرفتم لجبازی رو بذارم کناروبه اون پسره که گفت عاشقمه... همون که خیلی عاشقمه!!وشماره شو بهم داده و گفته اگه بهش جواب نه بدم خودشو میکشه زنگ بزنم(فقط خداکنه تاحالا بلایی سرخودش نیاورده باشه!)باهزاربدبختی ورقه که شماره توش بود ازته کیف پیداکردم وشماره گرفتم
_الو......... سلام آقا ی...؟
_بله بفرمایید؟ من فلانی هستم
_ببخشید به جانیاوردم؟ من همونم که گفتین عاشقم شدین واگه بذارم برم خودتونو میکشین!
_اهان شناختمت، دیروزدیدمت توپارک... نه،هفته پیش.یادتون نمیاد؟
_توپارتی خونه نازی نبودی؟ نه!
_همون دختره ی بورچشم آبی ؟ نه من چشم ابرومشکیم
_دیگه شناختمت تودانشگاه مارشته.....میخونی؟ نه!
_نکنه همونی که.......؟نه!
_...............؟نه!
نه نه نه........(خلاصه آخرشم منو نشناخت،جونها چقدرمشغله فکری دارن!!!!!!!!!1اقلآجای شکرش باقیه که هنوز زنده ست؟!
زندگی باعشق چقدرزیباست..............!
عصرکه برمیگشتم خونه ،بارون شروع به باریدن کرد.پیاده به سمت خونه به راه افتادم(چون پول تاکسی نداشتم،اسم اتوبوسم نیار،تازه زیر بارون کلی کیف داره!)توعالم خودم بودم که یه ماشین باسرعت تمام افتاد توچاله(قصدی که نبودحتمآچاله روندیده) وهمه آبهای جمع شده تو چاله پاشید به سرتاپام.باورکنین خیلی هم بدنبود!
زیرباران بایدرفت..........!
درسته که امشب یه کم دیرترازهمیشه رسیدم خونه(حدوده12شب)ولی جای شکرش باقیه چون اومدنی اون آقای محترمو دیدم که هنوزنتونسته بودپول کافی واسه رفتن به ترمینال وبرگشتن پیش خانواده ،گیربیاره!
خانه کانون گرم عشق وصفاست...............!
شب هرکاری کردم خوابم نبرد،یادقرض وقوله هام افتادم واینکه همه پولامو دادم رفته،فکر کنم سرماخوردم ،اون
کبودی بغل چشمم زوق زوق میکنه،تمام استخونام تیرمیکشه.سرم گیج میره و........آآآآآآآآآآآآآآخ .
صبح که ازجام پاشدم،اولین کاری که کردم رفتم سراغ کتاب"چگونه فردی مثبت اندیش باشیم" وانداختمش تو سطل زباله!!!!!
درچشمانم ،تو
آن بارانی که می باری
برتن خشک سکوت وجان میگیرد...
من
ازشوق لطیف حضورتو
.......
درچشمانت،من
آن برفم که آب میشوم ازصلابت نگاهت
ونیست میگردد...
من
ازنفسهای گرم وجودتو....
.....
آری قسمت تو این است که.....
همراه همیشگی عاشقان باشی
تادرزیرچترعشق
نم نم باریدنت بشود
تکرارموسیقی دلنوازلحظه های ناب عاشقی
وقسمت من این است که....
چون بازیچه ای پوچ
ازدستان کودکان بی خیال پرتاب شوم
وهمه من بشود
آدمک مضحک برفی رها شده درکوچه ها!

