راست میگی،چندوقته پیدام نبود.
سرم خیلی شلوغ بود.داشتم دنبال یه قاب واسه عکست میگشتم!!
چراتعجب میکنی!؟!؟
آره میدونم خرید یه قاب عکس که این همه بروبیا نداره!اونم واسه تو که مطمئن بودم توفکرهدیه واسم نیستی......آخ خ خ خ چی بگم که نگم بهتره.بگذریم!
نمی خواستم یه قاب معمولی بخرم.واسه عکس تویه قاب خاص میخواستم
آخه عکس توواسم باتمام عکسهای دنیافرق میکنه!
اول رفتم سراغ قابهای سنتی،آخه تواصالت داری باید قابت هم اصیل باشه!
قابهای خاتم ؟
خوبه،امایه اصالت تکراری داره یه جورایی لوس ودم دستیه!
قاب نقره کاراصفهان یاتبریز؟
اونم خوبه،ولی لنگشو میتونی تومغازه پیداکنی.آخه عکس توواسم تک وبی نظیره!!!
ازاین قابهای مدرن وهنری که باموادکم ارزش وپرپری یه قاب عجیب ومثلآشیک وباکلاس ساختن هم خوشم نیومدآخه قرتی بازیه!
عکس توکه......استغفرالله!!!
بعدگفتم بی خیال قابهای خودمون
رفتم سراغ فرنگی هاش. یه قاب پیداکردم تویکی ازموزه ها که توش اثریه هنرمندمعروف اروپایی بود
خیلی خوب بود،امافکرکردم حتمآبدت میادکه عکستو بذارم تو یه قاب کهنه مال چندقرن پیش.......
آخه اصالت هم حدی داره،وقتی بوی کهنگی بگیره دیگه به درد نمیخوره!
خلاصه چه دردسرت بدم کلی گشتم وگشتم تابالاخره یه قاب(قاب که عرض کنم،یه آکواریوم،یه اکازیون،یه سمبل،یه اسطوره،یه.....)پیداکردم
واسه داشتنش حاضربودم حتی قلب وروحمم ببخشم
خریدمش....!!!!
دیروزرفتم کوه، بالای همون قله ای که نشونم دادی وگفتی:میبرمت به اوج. اون بالابالاها!!
عکستو گذاشتم توقاب.قاب عکسو بلندکردم.زیرنورخورشیدعکست واون قاب جواهرنشان چه تللوء محشری به پاکرد!!!
حالاتوپیشم بودی،هرچندکه می دونستم الان بااونی!!!
چشاموبستم تااشکم سرازیرنشه،نفسموتوسینه حبس کردم،همه انرژی ووجودم تودستام که قاب عکسو گرفته بودن جمع شده بود
......
به خودم گفتم:بسه دیگه،تمومش کن!
بعد.......
باتمام نیروقاب عکسوپرت کردم....
اوه چه پرتابی....
چه ارتفاعی....
چه سقوطی!!!
قاب عکسی که عکس توتوش بودخوردزمین
هزارتیکه شد....عکس توهم.....
آآآآآخیش دلم خنک شد!
تونستم ....تونستم .آخرش شکستمت، تورو توخودم نابودکردم!
ازکوه که پایین می اومدم احساس سبکی میکردم دیگه باهام نبودی!
وقتی رسیدم پایین،جایی که گوشیم آنتن میداد...
یه مسج رسید،ازتو،نوشته بودی .....
"ولنتاین مبارک"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم کی ام؟کی وکجام؟اصلآهیچی نمیفهمم
شاید....مرگ!
آره فکرکنم مردم....چه خوب!
یهوصدام کرد:پاشو.....بیدارشو.....
چشاموبازمیکنم.نورشدیدچشاموکورمیکنه چشامومحکم میبندم صدامیگه:چشاتوبازکن.
این بارآرومترچشاموبازمیکنم تاچنددقیقه هیچی جزنورنمیبینم بعدهمه چی برام روشن میشه،متآسفانه من هنوززنده ام! وسط یه جایی مثل بیابون روزمین افتادم هیچی تنم نیست بادسردی میادبدنم ازدردوسرماکرخ شده!
حواسم که سرجاش میادیاددیشب می افتم،که هردوشون باخنجرکینه وخشم ونفرت به جونم افتادن وتیکه تیکه م کردن! فکرنمیکردم ازسلاخی دیروزجون سالم به درببرم،چه سگ جونی ام من!!!به دستم که کنارم رو زمین ولوشده نگاه میکنم چندتازخم جدیدبه زخمهای کهنه اضافه شده
لعنت به زخم کهنه ونو
فکرکردم این دوتا زخمای کهنه م رو درمون میکنن
لعنت به منه خوش خیال
لعنت به.....!
صدامیگه:بسه دیگه پاشوبایدبری.دوباره احضارت کردن
-نه خواهش میکنم،دیگه جونی برام نمونده،نمیخوام برگردم تواون خراب شده.
مجبوری برگردی خواستنت.چرانمیفهمی این تونیستی که تصمیم میگیری بری یابمونی،چندبارباید اینوواست توضیح بدم!
-میفهمم خیلی خوب کاش اون دوتاهم میفهمیدن که دیگه این لش نمیتونه به دردشون بخوره.
آروم ازجام پامیشم هنوزازجای زخمام خون میاد،بادتو زخمام میپیچه وبوی تعفن زخمهای چرکیم تامغزاستخون های شکسته م نفوذمیکنه....
یادفروشکوه روزهای اولم می افتم،چه ابهتی!کی باورش میشه اون همه دبدبه وکبکبه دودشدرفت هوا....افسوس...فقط همین
یه روززیرآفتاب وایسادم وگفتم:آی آدمهااین منم ،اسطوره اسطوره ها،برترین موهبت الهی ،مظهرپاکی ونور،سرچشمه حیات وبقا......این منم ....خدای عشق !مراپرستش کنیدومراعزیزداریددرقلبهایتان وهدیه دهید مرابه عزیزانتان که حیات ازآن من است وشمابندگان من ،پس مراستایش کنید......
خدای عشق....!!!!
کی باورش میشه این موجودنحیف وحقیروپوشالی خدای عشق باشه!!!!!
نمیدونم این دفعه کدومتون منواحضارکردین؟شایدهم قبلآبهم زخم زدین وولم کردین؟
امافقط یه خواهش دارم اگه این کاره نیستین منوصدانکنیدکه بعدش منوبااین وضع فلاکت بارازقلبتون پرتم کنید بیرون!!!!بسه دیگه زخم تازه نمیخوام،فقط یه مرهم میخوام که بتونه ازشدت قرنهادردورنج من بکاهه!
آهای آدمها!خدای عشق رودریابید......خواهش میکنم !!!!!!!!!!
شب بودوسیاهی وظلمت
ناگاه پرتونوری درخشید
ودرچشمان بسته ام
دریاخروشید.
وازپس پلکهای بسته ام
به بیرون جهید...
وعالم راگرفت
وآنگاه...
توآمدی
آرام،مهربان،صبور.
آتش زبانه زدازوجودم
ودنیابه آتش بازی دلهامان خندید!
دربین این فواره های سرخ
من بودم وتو
ویک چشم پرازآسمان.
ستاره ها ازجای خودبیرون جهیدند
تادرچشمان توآرام گیرند.
فرشتگان دست زنان وپای کوبان
به خلوت ماآمدند
وبرسرسفره پیوندماهل هله کنان
تکه های ابرراچون نقل سفید
برجهان پاشیدند
وجامه بخت مارا
باسبزه هابه هم بافتند
وازگلهای دشت
براین جامه سبز
دکمه های رنگارنگ دوختند
ورقص کنان برگردماچرخیدند
چرخیدندو چرخیدندو چرخیدندو.....
تاسرانجام سرم گیج رفت
وتوراگم کردم
بعددریاخشکید
شعله خاموش شد
ستاره متلاشی شد
سبزه خشکید
وگل پژمرد
وکسی توراازمن دزدید
وسپس
شب بودوسیاهی وظلمت....
یکی ازشبهای سردزمستون بود.
تویکی ازمحله های قدیمی وجنوب شهرتهران یه ماشین آخرین مدل با2تاسرنشین سرکوچه توقف میکنه.صدای خنده بلندزن ومردازتوماشین شنیده میشه.مردحدود سنی 55 و زن حدود25سال به نظر میاد.مرد موی کمی داره ویه کمی هم چاقه زن آرایش غلیظی داره ودکمه های پالتوش بازه اززیریه تاپ نازک وبازپوشیده. مرد به زن نگاه میکنه ومیگه:شب خوبی بود عزیزم
زن:آره جونی به منم خیلی خوش گذشت.
مردیه بسته کادویی به زن میده،توش یه لباس ومقداری پوله.
_عشق من فردا که میای این لباسو بپوش با رنگ قرمزسکسی ترمیشی!راستی فردازنم ازمسافرت برمیگرده قرارمون این آدرس که توبسته نوشتم!
زن به سمت مردخم میشه واونومیبوسه.توخیلی مهربونی جونی!
وقتی ازماشین پیاده میشه سرماروحس میکنه دکمه های پالتوشو میبنده وباسرعت تو کوچه میدوه.کمترازنیم ساعت تااذان صبح مونده.ته کوچه یه خونه خرابه س که ازاونجابه خونه زن راه داره.زن وارد خرابه میشه که متوجه آتیشی میشه که روشنه ومردی که بایه سگ نشسته وداره موادمصرف میکنه.زن سعی میکنه بدون اینکه مردمتوجه بشه رد بشه اماسگ سرشوبلند میکنه وزن هل میشه ولیزمیخوره مرد متوجه زن میشه
-آهای تو کی هستی؟
سگ شروع به پارس کردن میکنه وزن پامیذاره به فرار....ته خرابه یه تیکه سنگه بزرگه که اگه روش بری خیلی راحت میتونی بپری اونور دیوار.زن خودشو به سنگ میرسونه صدای پارس سگ به گوش میرسه ازسنگ بالامیره تابه دیوار برسه اما پاش میلغزه ومیوفته زمین،پای تیکه سنگ پراز شیشه خورده س بازوی زن میوفته روشیشه هاوخون فواره میزنه زن خودشو به زحمت بالا میکشه وخودشو میندازه اونوردیوارتوحیات خونه.باهزاربدبختی میچپه تواتاقش..........
بدجورترسیده ونفس نفس میزنه وقتی حالش یه کم جامیادشروع میکنه به درآوردنه خورده شیشه هاوپانسمان دستش بعدیه تشت آب میاره .آب زلال وپاکه عکس زن توآب میفته زن سرشومیکنه ته آب وقتی سرشوبلندمیکنه رنگهارفتن توآب قرمز،صورتی،سبز،آبی،سیاه حالاآب دیگه زلال نیست اماصورت زن پاکه پاکه!!
حاج عبدل صاحبخونه ش توحیات وضومیگیره که بره مسجدواسه خوندن نمازصبح.غم عجیبی رودل زن میشینه یه دفعه میزنه زیرگریه وهای های گریه میکنه همین موقع صدای گریه بچه بلند میشه به سمت بچه میره بغلش میکنه ومادروبچه اونقدرگریه میکنن تاخوابشون ببره.
صبح روزبعدهمه محل راجب اتفاق شب قبل حرف میزنن
2تازن توسبزی فروشی:
_خواهرشنیدی دیشب توخرابه پشت مسجد،پسرمحترم خانوم یه زنیکه عشرتی رومیبینه اونم سگشو میندازه به جون زنیکه امازنیکه خونین ومالین درمیره!!
زن به آرومی چادرشو میکشه رودستش تاجای زخمش دیده نشه وپول سبزی رومیده وآروم ازکناراون 2تازن ردمیشه.
زن اولی به دومی:خواهرهمه که عین هم نیستن یکی میشه عین اون زنیکه هرجایی یکی هم میشه عین این طاهره خانوم که الحق مثل اسمش پاک ونجیبه!ازوقتی که اون شوهربی غیرتش ولش کردرفت روشو ماه ندیده یه تنه بچه شوبزرگ میکنه.
_والاتواین دوره زمونه زن خوب کم پیدامیشه الان ماچندساله واسه پدربزرگم که زمین گیرشده دنبال یه زن خوب میگردیم که پیشش باشه
_خوب چرا همین طاهره خانومو نمیگیرین؟ هم سروسامون میگیره هم بچه ش سایه بابا بالاسرشه تازه کلی هم ثواب داره!!!!
طاهره بچه بغل به سمت خرابه میرفت تابسته لباس وپول روپیداکنه آدرس جایی که بایدامشب بره هم توشه .....

