تبليغاتX
خاله زنک

داره بهارمیاد،بوشوحس میکنی؟بوکن.......بوکن....

آآآآآآآچه

عافیت باشه!شماهم حتمآمثل من آلرژی دارین؟

خب مهم نیست.مهم اینه که بهارمیاددلم واسه عیدهای بچگیم تنگ شده.میخوام امسال بچه بشم، بچگی کنم ،نگوکه مال این حرفهانیستی ازت گذشته!

دیگه حسرت بسه دیگه انتظارتمومه،امسال عاشق میشم،حالامی بینی!

حالایه حرف دارم باتو....آره خودِخودِ تو رومیگم....چراتعجب میکنی!

تویی که میای پیشم نگام میکنی حسم میکنی لمسم میکنی باورم میکنی.توکه پای دردودلهام می شینی حرفهامو میخونی وکامنت میذاری یانمیذاری!

 توکه خاله زنک رودرگنگی دل آدمهاتنهانذاشتی

به تومیگم که:به اندازه تمام حرفهای محبت آمیزی که ازاول خلقت عاشقهابه هم گفتن وبه اندازه تمام کلمات پرازاحساس که توتمام کتابهای رمانتیک دنیامیتونی پیداکنی،دوستت دارم

کاش میدونستی چه لذتی می برم زمانی که چشمات روی احساسم میلغزه وباخوندن هرکلمه تورو نزدیکتربه خودم احساس میکنم،من این لحظه روبایه دنیاعوض نمیکنم.

چقدرمن خوشبختم که تومنوقابل میدونی ومیای پیشم.

بازم بیاصادقانه میگم،بهت احتیاج دارم

بهترین آرزوهاروبرات درسال جدیددارم امیدوارم امسال همون سالی واست بشه که همیشه منتظراومدنش بودی.

سال جدیدروپیش پیش به همتون تبریک میگم

راستی یادم رفت بگم ممکنه یه مدت نباشم(قول میدم کوتاه باشه)پس رفت تابعدتحویل سال.تعطیلات خوش بگذره

                                نوروزباستانی مبارک باد

 

نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت توسط عاطفه شهباز| |

خوبه هواداره کم کم گرم میشه دیگه شبهاازسرمادندونام به هم نمیخوره.لازم هم نیست شبهاآتیش روشن کنم که مامورهای شهرداری بریزن خاموشش کنن.هواکه گرم میشه سرفه های آبجی مهرو تموم میشه پادردننه هم بهترمیشه، آدمها هم مهربون میشن آخه توسرمااین منم که مجبورم سرموبلند کنم ودستامو که ازسرماسرخ وکِرخ شده جلوشون درازکنم اوناکه مجبورنیستن دستاشونو ازتوجیباشون دربیارن وپولی کف دستم بذارن اماهوا که گرمه دستی هم توجیب نمیمونه.

شایدامسال هم با بهروز(داداش بزرگم) حاجی فیروزبشیم ودایره تنبک دست بگیریم وسرچهارراهها پول جمع کنیم(سال پیش که خوب کاسبی کردیم)

 فتاح(شوهرننم)هم زندونه،آخیش تاچندوقت ازدست کُتکهاش وزورگویی هاش راحتیم

 من خیلی  ریزه میزه هستم اولش فتاح منوبردسرچهارراه که شیشه ماشین پاک کنم اما قدم به شیشه نمیرسید چندبارم نزدیک بودماشینها زیرم بگیرن.بعدشدم واکسی امایه بارکه مامورهاریختن نتونستم دربرم ووسایلاموگرفتن وپدرخودمم درآوردن.آره میدونم خیلی بی عرضه وترسوهستم حالا هم که شدم فال فروش بیشترتومترومیرم واگن خانومها،اولاش یه بارتوواگن ِمردهایه خانوم خوشگل ومهربون ازم فال خریدمنم خواستم یه حالی بهش بدم .یادحرف ممد(همون همسایمون که موتورداره)افتادم که یه باربه دخترهاگفت اونام خندیدن،واسه همین بلندبرگشتم به خانومه گفتم:جوووووون

 که یهونفهمیدم چی شدکه چشام سیاهی رفت وقتی حالم اومدسرجاش فهمیدم دوست پسردختره یه مشت حواله کرده توصورتم بعدشم میخواست منوتحویل بده که مردم نذاشتن که ولش کن بچه س بدبخته و...اماهمه فالاموپاره کرده بود عوضیه مادر... مگه من چی گفته بودم؟!؟!؟اون شب فتاح بیچارم کرد،ازاون روزسرکارلال مونی میگیرم.

 آقام راننده کامیون بودآره بابا ماهم یه روزآدم حسابی بودیم، ننه ماافغانیه آقام تواردوگاه دیدش وعاشقش شدوآوردش اینجا،آقام که رفت پیش خدا این فتاح گوربه گوری نشست زیرپای ننم که اگه میخوای اینجابمونی باهاس زن من بشی من واست چنین وچنان میکنم اماوقتی خرش ازپل گذشت هممون رو به خاک سیاه نشوند.فتاح غربتیه(شماها میگین کولی)نه کاروباری نه مردی ومرامی هیچی تعطیل ِتعطیله!اماهممون عین سگ ازش میترسیم وحساب می بریم. فتاح زیاد فیلم میاره خونه ،"دیدن فیلم هندی" این شایدتنهاتفریح ماتوزندگیمون باشه

 دیشب خواب دیدم بزرگ شدم وخیلی قوی وپرزورم فتاح هم سخت مریضه وداره میمیره حسابی واسه کاراش پشیمونه.منم بایه دخترپولداروخوشگل(شبیه همون که تومتروبود) آشناشدم که خیلی خاطرمو میخواد.بابام هم نمرده ماروگم کرده حالاهم خیلی خیلی پولدارشده توتموم این سالهاهم دنبال مابوده، منم کارگرکارخونه اش هستم اما نمیدونیم که پدروپسریم تااینکه یه روزمن آقامو نجات میدم بعداون میفهمه من پسرشم وبعدهممون میریم پیشش تواون خونه بزرگ ومنم بااون دختره عروسی میکنم وهممون خوشبخت میشیم ....

ازدیشب که این خواب رودیدم دل تودلم نیست که زودتربزرگ شم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت توسط عاطفه شهباز| |

زلفانم رابه بادمی سپارم

دلم رابه دریا.

چشمانم را...

آری

چشمانم رابه تو.

تومیروی

تادربادگم شوی

ودلم...

دلم غرق میشوددر

سرریزصبرتو.

این وسط تنها...

چشمان مانده درراهم

 می ماند

و

حسرت مانای دیدارتو

-----------------------------------------

من هرشب

کاسه لبریزعشق درماه راسرمیکشم

وپرمیشوم ازعشق

صبح که میشود

همه عشق رادر

چاهک روزمره گی

بالامیاورم

-----------------------------------------

درحجم خاکستری قلبم

هرزاویه وکنج

شکستی است برایم

وهرانحنا

سیالیتی است

برای تولدحس غریبی

درمن.

کاش درسالهای دور ِآموختن

ورق های کتاب هندسه ام را

هزارپاره نمیکردم

تاامروزبرای حل مسئله دلم

دست به دامان قوانین کتاب تونشوم.

که اگردیروزمی آموختم

شایدامروز......

-----------------------------------------

 

نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت توسط عاطفه شهباز| |

سلام
_سلام
بیابازی کنیم
_چی بازی؟
خاله بازی
_نه بابا..بیادزدوپلیس بازی. من پلیس میشم تودز...
نخیرخودت دزدی اصلآمن قهرم
_خیلی خوب من دزدمیشم
نه نه نه .قهرقهرتاروزقیامت!
_باشه اصلآهرچی تو میگی.همون خاله بازی
حالاشدیه چیزی.من مامانم توبابااین عروسک هم مثلآبچه مون
_نه من حوصله بچه ندارم.یازر زرمیکنه یامیشاشه یا...
خوب خودم بچه رونگه میدارم توفقط مثلآباباش باش
_قبوله به شرطی که وقتی من میام خونه خواب باشه تامادوتاروراحت بذاره
باشه قبول
_اه دیدی چی شد.من بابچه هاقرارداشتم میخواهیم توگل کوچیک پوزاین پسرهای اون یکی محله رو به خاک بمالیم
اشکالی نداره برو.مثلارفتی سرکار.منم غذادرست میکنم تاتوبیایی.
_آخ جون غذا!
راستی چه غذایی دوست داری واست بپزم؟
_ام م م م م م م م م.ماکارونی نه زرشک پلونه سوپ....
باشه هرسه تاشو درست میکنم برات آخه توناسلامتی شوهرمی
_راست میگی؟؟!چه بازی خوبیه این خاله بازی.حالا بیایه ماچ بده
ماچ؟!؟!؟
_آره دیگه مگه ندیدی همه زن وشوهرهاهمدیگه روماچ میکنن تازه من یه فیلم دیدیم که توش زن وشوهره....
نخیراین فیلمهامال آدم بزرگاس مااجازه نداریم ببینیم اگه به مامانت نگفتم که....
_بروبابا.بچه ننه مااصلآماچ نخواستیم

پسرازخانه بیرون رفت.دخترخانه رامرتب کرد.بعدرفت سراغ اسباب بازی هاش توقابلمه آب ریخت یه کم پوست میوه توش خوردکرد(این مثلآسوپه)بعد چندتاپفک گذاشت توبشقاب(این مثلآماکارونیه)بعدش یه کم میوه وشیرنی گذاشت (این مثلآزرشک پلوبامرغ) اماپسرنیومد!
دختررفت سراغ عروسک بغلش کردگذاشت روسینه اش(مثلآداره بهش شیرمیده)بعد مثلآجاشوعوض کرد.بعدانداخت روپاش وواسش لالایی گفت .بچه مثلآخوابید.اما پسربازم نیومد
دخترمیزوچیدچندتاگل ازباغچه حیاط چیند گذاشت توگلدون غذاهاروازروگازبرداشت وچیندرومیز.اماپسربازم نیومد
.
.
.
زمان گذشت و...
دخترانتظارکشیدوساعت11بارنواخت پسرنیومد.دختربازم انتظارکشیدساعت12بارنواخت پسربازم نیومد.دخترانتظارکشیدساعت1بارنواخت پسرنیومدودختربازم انتظارکشید ساعت 2بارنواخت اما.....دخترخوابش برده بودکه صدای دراومد.....پشت درپسرباسروصورت کثیف وعرق کرده وداغون وایساده بود

سلام
__آخ دارم میمیرم ازخستگی خیلی کارسختی بود عوضی های... فکرمیکردن میتونن روی ماروکم کنن اما....
کجابودی؟
_توروجدت ولمون کن میخواستی کجاباشم دنبال یه لقمه نون!!!راستی حرف نون شد برواین غذاروبیارکه دارم میمیرم ازدل ضعفه
بیاغذاآماده س
_این دیگه چیه؟
سوپ
_توبه این آشغال میگی سوپ.اون یکی چیه؟حتمآماکارونیه یااین آشغال مثلآزرشک پلو!!!!منوباش که یه سره اومدم خونه اگه میدونستم بابچه هامیرفتم یه کوفتی میخوردم یه حالی هم میکردیم
من ازصبح دارم واسه درست کردن این به قول شما"آشغال" زحمت میکشم
_آره من جون بکنم پول بیارم توخونه اونوقت توگندبزنی به.....ولش کن اونقدرخسته ام که حوصله سروکله زدن ندارم .ازاین به بعدلازم نیست به خودتون زحمت بدین فکرکنم اگه ازبیرون غذابگیریم باصرفه ترباشه الان هم ترجیح میدم حاضری بخورم
توخیلی خوبی عزیزم
_راست میگی؟خوب پس بیاتوبغلم کوچولوی مامانی من
اه اه اه .بروکناربه من دست نزن .بدنت بوی گندمیده حالمو به هم میزنی و خیسی عرق که به پوستم میخوره چندشم میشه بروحموم خیلی کثیفی
_حالادیگه ماشدیم اخ !!!!ازصبح جون بکن شب خسته وکوفته برگرداونوقت اینم ازتحویل گیری خانوم
منم ازصبح پوسیدم توخونه دلم خوشه که شب میای باهم حرف میزنیم خوش میگذرونیم اماتوبه من وبچه ات اهمیت نمیدی دوستات وکارت همه چیزته وخونه واست شده هتل جایی که  توش یابخوابی یابخوری
_هه هه هه بخوروبخواب!!! هاهاهاهتل!!حتمآاونم ازنوع 5ستاره ش.ببین میدونی چیه من ازتووزندگی باتو واین بازی مسخره خسته شدم
چی فکرکردی منم دیگه نمیتونم تووتحقیرهات وکثافت کاری هاتوتحمل کنم فکرمیکنی نمیدونم بااون دوستهای عوضیت کدوم گوری بودین تاحالا!!!
_آره چی فکرکردی منم  احتیاجاتی دارم وقتی توخونه به خواسته هام نمیرسم اونوقت ...........اصلآمیدونی همینه که هست خواستی بمون نخواستی....
یه دقیقه هم نمی مونم
_بهتر.بچه ات روهم بردارببر
حالا شد بچه من انگاریادت رفته توباباشی؟
_باباش !!!کی بودمیگفت:خودم بچه رونگه میدارم توفقطمثلآ باباش باش
بی احساس.این همه سال زندگی وجونیموبه پات ریختم حالا انتظارداری بقیه عمرمم بریزم پای بچه ات!
_تواسمتو میذاری مادر؟!؟!همون بهترکه بچه زیردست توبزرگ نشه

من واسه همیشه رفتم
_منم همینطور
زن ومردهردومیرن،حالاصدای گریه بچه بلندمیشه اماکسی خونه نیست تابچه روآروم کنه

گریه.گریه.گریه.....
.
.
چندسال  گذشت
حالادیگه بچه گریه نمیکنه
داره بازی میکنه بایه دوست تازه
سلام
_سلام
میای بازی

_چی بازی؟
خاله بازی
.......

نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت توسط عاطفه شهباز| |