تبليغاتX
خاله زنک

پشت پنجره یک خانه ویلایی دریک شهرساحلی مردی ایستاده وبه نقطه ای نامعلوم خیره شده

منظره روبروخانه،نمای زیبایی ازدریای آرام است زمان شفق است  خورشیدمیرودتاغروب کندوانعکاس آن برروی امواج متحرک دریامثل بازی نورهای سرخ وزردونارنجی توجه هربیننده ای رابرمی انگیزد.درساحل چندبچه خردسال مشغول ماسه بازی هستندوهروقت که امواج رسیده به ساحل  پاهایشان راغلغلک میدهدازخنده ریسه میروند. آنطرف سگی روی ماسه های ساحل لم داده وتوله اش رامی لیسد.ازپشت بوته هااردکی بیرون میایدو4تاجوجه کوچک وطلائی دریک ردیف خیلی منظم به دنبال مادربه سمت لانه میروند.به تک درختی که درگوشهای ازساحل قراردارد2جوان تکیه داده انددخترسرش رابرروی شانه پسرگذاشته وپسرهم به آرامی موهای بلندومشکی دختررانوازش میکندوچیزی زیرگوشش زمزمه میکند.

هنوزنمیدانیم مردبه چه چیزی خیره شده اماانگارکه ناگهان چیزی رابه خاطرآورده باشدبه سرعت پرده رامیکشدودرخانه به راه می افتد.خانه تاریک وکهنه است اسباب واثاث کمی درخانه به چشم میخوردبوی چوب نم کشیده  آزاردهنده است انگارمدتهاست که دستی به سروروی خانه کشیده نشده!

مردبه اتاق بسته ای میرسدکلیدی راازجیبش درآورده ودراتاق رابازمیکنددراین اتاق هم اثاثیه ای نیست جزصندلی که وسط اتاق است وطنابی که ازسقف آویزان است

اوه...!!طناب دار!

مردروی صندلی می ایستدکمی جابجامیشودتاازاستحکام صندلی مطمئن شودسپس طناب رابه دورگردن میاندازدومحل اتصال طناب به سقف رابررسی میکند،"خب انگارهمه چی واسه فردامرتبه"دوباره ازصندلی پایین میایدوازاتاق خارج میشودودرراپشت سرش قفل میکند.

بعدبه سراغ یخچال میرودویک قوطی کنسروبرداشته وبدون اینکه درآب جوش بگذارددنبال درقوطی بازکن میگردداماوقتی به نتیجه نمیرسدسعی میکندباچاقووچکش درقوطی رابازکند.اولین تلاش به نتیجه میرسدوشکافی دردرقوطی ایجادمیشوداماوقتی میخواهد درراکاملآبازکندچاقوازدستش درمیرودوگوشه انگشتش آسیب می بیندوچندفحش هم نصیب جدوآبادقوطی کنسرومیشود.مردازگوشه بازشده قوطی انگشتش رابه آرامی واردقوطی میکندتاتکه ای بردارداین کارباعث میشودزخم وخونریزی انگشت به وسیله بردیدگی لبه قوطی عمیق ترشود امامردبدون توجه به این مسئله تکه کوچکی راباهمان دست زخمی دردهان میگذارد"اه توذاتت ،آشغاله آشغال!"وغذارابه بیرون تف میکندوقوطی را به گوشه ای پرتاب

روی میزآشپزخانه مقدارزیادی کاغذسفیدیاخط خطی به چشم میخوردمردکاغذ ومدادی رابرمیداردکه متوجه درقوطی بازکن میشودازآن برای تیزکردن نوک مداداستفاده میکندوبعداین جملات رامینویسد"یه روزسگی دیگه هم تموم شد،ببین نفهم عوضی هیچ اتفاقی قرارنیست تواین دنیای متعفن کثیف رخ بده که توانتظاردیدنشومیکشی،امروزتوساحل یه ماهی مرده دیدم که یه بچه بی صاحاب

ازش به عنوان توپ فوتبال استفاده میکرد،آره این همون کاریه که زندگی نکبت داره باماآدمهامیکنه هیچ چی واسه لذت بردن وامیدداشتن وجودنداره،همین فرداتمومش میکنم ،فردا!!!"بعدنگاهی به نوشته هاش انداخت ورونوشته هاروخط خطی کرد

دوباره متوجه درقوطی بازکن شدونگاهی به مچ دستش ونوک تیزقوطی بازکن انداخت....

بیرون ازخونه دیگه هواتاریک شده بچه هانیستندواردک وجوجه هایش هم احتمالآدرلانه به خواب رفته انددختروپسرجوان درساحل قدم میزنندکه ناگهان دخترمتوجه ماهی مرده میشودپسرماهی رابرداشته نگاهی به آن میاندازدوبعدماهی رابه سمت سگ پرتاب میکندسگ دوان دوان میایدوماهی رادردندان میگیردوبه توله اش میدهدتابخورد.

 باتشکرازهیواک عزیزکه ایده نوشتن این داستان رادرذهن من بیدارکرد

نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت توسط عاطفه شهباز| |

"افتضاحه،فاجعه س ،یعنی ازاین بدترنمیشه،ناشکری نمیکنم اماخودت قضاوت کن من که هیچی ازمبانی زیبایی شناسی وکُمپوزسیون وهنرهای هفتگانه سرم نمیشه میفهمم که این چشمهای ریزوتنگ من بااون ابروهای کج وکوله و بینی پت وپهن ودهن گشادولبهای قیتونی ودندونهای نصفه نیمه هیچ تناسبی باهم ندارن یاقدکوتاه من بادست وپای درازوصورت گنده وعین اسب هیچ ربطی بهم ندارن یاگوشهای عین آینه بغل ماشین که ازوسط موهای وزوزی زده بیرون

برشیطون لعنت....!!!

 بگوگناه من چی بوده که بایداینقدرزشت خلق بشم؟  خدایاکفرنمیگم امامگه ازشکوه آفرینش کم میشد اگه یه کم،قدسرسوزن به من زیبایی می بخشیدی؟!؟حالا قیافه به کنارمن بااین صدای زمخت وبدترکیب ولکنت زبونی هم که دارم ومیزان هوشم که ازحدطبیعی پایینتره دیگه آخرشم!

همه مسخرم میکنن هیچکی حاضرنیست حتی بهم نگاه کنه یاجواب سلامم روبده حالا دوستی و....بماندبه کنار...

اینهاحرفهایی بودکه "میمی پاردور"جلوآیینه باخودش میگفت بعدشم....

جیرینگ(صدای شکستن آیینه)

اون توزندگی هیچ خیری ندیده بودهمه ازش فرارمیکردندحتی خودشم طاقت دیدن تصویرخودشوتوآیینه نداشت واسه همین هروقت جایی آیینه ای میدیدمیزدمی شکوند

ولی تاکی اون که نمیتونست تمام آیینه های دنیاروبشکونه تازهَ شم  آیینه های بیچاره چه گناهی کرده بودند؟!؟!؟

نه اینجورنمیشه من ازخداگله دارم این هیچ ربطی به آدماوآیینه هانداره واسه همین نشست ویه فکرحسابی کرداماازاونجایی که زیادباهوش نبودواسه تفکردرموردهمین مسئله کوچیک ماههاوقت صرف کردوآخرشم به این نتیجه رسید که:

"من برای اینکه فریاداعتراض خودموبه گوش همگان برسونم تاهمه ازاین ظلم وحق کشی که درحق من اعمال شده آگاه بشن ازاین لحظه به بعداعتصاب همه چی اعلام میکنم"

بعدرفت یه قایق کوچک بادبانی خریدویه پرچم(به عنوان نماداعتراض)بست به قایق وبه دنبال آینده نامعلوم راهی دریاشد

چندروزدردریاسرگردان بودبدون آب وغذا،ضعف بدنش روگرفته بود،آفتاب بدنش روسوزونده بود،وحرکت امواج حالش روچندباربه هم زده بودوازطرفی سایه مرگ هم روسرش گسترده شده بوداما" میمی پاردور" اهمیتی نمیدادمیخواست تاآخرش وایسه!اماانگاراین بارهم کسی اونوجدی نگرفته بودحتی خدا....!!!!

تااینکه یه روزخورشیدسوزان پشت ابرهاقایم شدونسیم ملایم جاشوبه بادهای وحشی دادوباران باریدن گرفت وبارون تندتروتندترشدتاتبدیل به طوفان مهیبی شدوقایق روبه هرسوپرتاب کردورعدوبرق هم بادبان قایق رونشانه گرفت و.....

فردای اون روز"میمی پاردور"توساحل یه جزیره ناشناخته به هوش اومددوروبرش پربودازساکنین عجیب وغریب جزیره اوناخیلی خوب از"میمی پاردور"پرستاری کردندوقتی حالش خوب شدباساکنین جزیره حرف زد(بااینکه اون دریادگیری زبان کندذهن بودامازبون اوناروخیلی زودیادگرفت)اون فهمیده بودکه ساکنین جزیره بهش علاقه زیادی دارن وتحسینش میکنن واحساس میکردتغییرات کلی کرده مثلآخیلی خوشگل وقشنگ شده،دیگه خنگ وکودن نیست،خیلی راحت میتونه صحبت کنه وباهمه ارتباط برقرارکنه حتی خیلی هاپیداشدن که تمایل به دوستی وآشنایی باهاش رودارن  ولی متآسفانه توجزیره هیچ آیینه ای نبودتا"میمی پاردور"خودشوببینه وازاین همه زیبایی وشکوه لذت ببره. چه حیف...!!!!!!!!ولی خوشحال بودکه دیگه زشت نیست وخدابه حرفش گوش کرده

"میمی پاردور"تازمان مرگش جزیره روترک نکرداون تبدیل به یکی ازجنجالی ترین وخبرسازترین ساکنین جزیره شدوسالهای سال به عنوان نمادزیبایی خوش درخشید

وحتی بعدمرگش هم یه بنای یادبود زیبابراش ساختن

شماهم اگه روزی روزگاری گذرتون به جزیره میمونهاافتادسری هم به آرامگاه"میمی پاردور ِخوشگل"،بزنیدوفاتحه ای براش بخونید!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت توسط عاطفه شهباز| |