"آخ ،یواشتر،دارم له میشم...!"
نه باشمانبودم بااین دیوارهای سنگی هستم .راستی ببخشیدیادم رفت سلام کنم
"سلام"
خب آخه من الان دروضعیت خیلی ناجوری هستم.انگشت پای راستم داره میره توچشم سمت چپم.،دستم هم زیربدنم مونده وداره پرس میشه فکرکنم الانه که مهره های گردنم ازتودهنم بزنه بیرون،تازه اگه به همه اینهاهوای گرم وفضای خفه روهم اضافه کنید می بینید که اگه شماهم جای من بودید،سلام که سهله هزارتاچیزدیگه هم یادتون میرفت!
خب حتمآازخودتون میپرسید اینجاکجاست که رفتی اصلآواسه چی همچین جایی موندی؟!؟!
بایدبگم که خودمم دقیقآیادم نیست که چی شد کارم به اینجا رسیدفقط یادمه که وسوسه شدم و به امید زندگی بهتروفردایی روشنتر راهی این سفرشدم والان هم دارم دوران اسارتم رومیگذرونم.چراشودیگه نپرسین راستش حرف زدن راجب چیزهای ناراحت کننده تواین فضابرام غیرقابل تحمل ِالان فقط میخوام به چیزهای خوب فکرکنم.باورت میشه زمان زیادی تاآزادی باقی نمونده!
کلی واسه روزآزادی نقشه کشیدم.
اول ازهمه میخوام چندتانفس عمیق بکشم تاهوای آزادبتونه توتک تک ذرات وجودم راه پیداکنه آخه سلول من هیچ راهی به بیرون نداره.بعدآمیخوام گرمای آفتابو روپوستم حس کنم آخه سلول من هیچ پنجره ای به بیرون نداره.ومهمترازهمه اینهامیخوام بعدآزادی حسابی وَرجه وُرجه کنم ویه کش وقوس حسابی به بدنم بدم آخه سلول خیلی تنگه اصلآیکی ازشکنجه هایی که اینجارومااعمال میشه همین قرارگرفتن توفضای کوچیکه که دیوارهای متحرک داره وهرروزیه کم دیوارها به سمت هم کشیده میشن وطبیعتآفضاکوچکتروعذاب بیشترمیشه!
خودمونیم،این فشارهاداره منوازپادرمیاره میترسم تاب نیارم و...
"نه تومیتونی تحمل کن واسه رسیدن به همه چیزهای خوب بایدمتحمل سختی واذیت شد اصلآعیب نداره همه اینهابه آزادی می ارزه مگه نه؟!؟"
امانه دیگه فشاربسه تحمل کافیه حتی اگه اونادرهارو به روم بازنکنن خودم همه موانع رونابودمیکنم اگه الان این کارونکنم وخواسته ام رونگم دیگه هیچوقت نمیتونم به اون چیزهایی که حقم هست ودلم میخواد برسم
پس...............
....
_اون تونست دیوارهاروخردکنه وازهمه موانع عبورکنه.بله اون آزادشدامانتونست به نقشه هاوآرزوهاش برسه.
آخه جوجه کوچولوی قصه مایه جوجه ماشینی بودکه بعدتولدمجبورشدباتعدادزیادی جوجه مثل خودش تویه فضای کم نوروخفه که همه جوجه هاازسرکول هم بالامیرن سرکنه اقلآجای قبلی این خوبی روداشت که سکوت بودامااینجاازصدای جیک جیک سرسام میگیری وتازه بدیهای سابق روهم داره
دیروزجوجه کوچولو ازیکی شنید که چندوقت دیگه میان سراغشون ومیبرنشون یه جای بزرگترکه نورش زیاده،هواش خوبه،خوب غذامیدن وآزادی کامل!
الان جوجه کوچولوخوشحاله وهمه سختیهاروواسه رسیدن به آزادی تحمل میکنه.
جوجه کوچولوی قصه ماهنوزبه زندگی بهتروفردایی روشن امیدداره!!!!
ـ چقدردیگه مونده؟
امشب که بخوابی فرداکه ازخواب پاشدی اونوقت...
ـ چراامشب اینقدرطولانیه؟
نه عزیزم امشب هم مثل همه شبهاست اماحس توامشب بابقیه شبهافرق داره
ـ چقدرتااونجا راه؟
بایدازشهرهاوروستاهاوکوههاوصحراهاگذشت تارسید
ـ اونجاچه شکلیه؟یعنی میگم چقدرشکل اینجاست؟
یعنی چی منظورتونمیفهمم؟!اونجا هم مثل اینجازمین خداست دیگه
ـ یعنی اونجاهم آسمون شبهاش این همه ستاره داره؟!
آره جانم آسمون همه جاهمین رنگ وهمین شکله
ـ آدمهاش چی؟
آدمهاش...!نمیدونم همه جاخوب وبدداره امافکرکنم مردمش رودوست داشته باشی آخه اوناهموطن توهستن
ـراسته که میگن اونجاهنوزجنگه؟
منم شنیدم ولی مگه توجایی رومیشناسی که اهالیش باهمدیگه یاغریبه هادرگیری واختلاف نداشته باشن؟
ـدیگه برنمیگردم اینجا؟
نمیدونم شایدآره شایدم نه، باید دید شرایط واوضاع احوال چه طورپیش میره
ـ اونجادیگه مجبورنیستیم کارگری کنیم؟ من میتونم برم مدرسه؟دیگه مجبورنیستیم ازترس گیرافتادن توهفتاسوراخ قایم شیم؟
درست نمیدونم ولی دیگه اونجاهمه عین هم هستن بایه سروشکل یه زبون یه آداب ورسوم و...
ـ دوستام چی میشن؟
اوناهم زندگی خودشونودارن بعضی هاشون میان پیش توبعضی هاهم همینجاموندگارمیشن آخه بعضی هاشون اهل همینجان، بزرگ میشن کارمیکنن ازدواج میکنن بچه دارمیشن...وشاید روزی برسه که اگه دوباره ببینیشون نه بشناسیشون ونه بتونی باهاشون بازم دوست باشی
ـ مگه میشه!من هیچوقت کسانی روکه دوست دارم فراموش نمیکنم مثلآ همه اونایی که بهم خوندن نوشتن نقاشی کاردستی مهارت زندگی و...یاددادن یادوستهام راستی اگه یه روزاینجاجنگ بشه چی میشه؟
خب مردم میجنگند امااگه دشمنشون خیلی قوی باشه یاپایبندبه اصول انسانی وحقوق بشرنباشه ممکنه شکست بخورن وخیلی هاآواره بشن ومجبوربشن مهاجرت کنن تابتونن خودشون وخانواده شون روحفظ کنن
ـ ممکنه بعضیهاشون بیان پیش ما؟
وقتی جنگه همه دنبال یه جای امن میگردن یه جای بیطرف یه جای بهتر،کسی چه میدونه شایدروزی بیادکه وطن توجای امن وخوبی باشه واسه پناه بردن!
ـ اگه روزی بشه که مردم اینجابیان پیش ماازشون پذیرایی میکنیم تاشبهاسرگرسنه زمین نذارن،به اندازه کاری که میکنن بهشون پول میدیم،واسه موندن لازم نیست کارت صورتی داشته باشن یارشوه بدن تا کسی لوشون نده،دخترهاشونونمیفروشیم وبچه هاشونومجبوربه کارگری وعملگی نمیکنیم، وادارشون نمیکنیم تا توحلبی آبادهازندگی کنن،بهشون تهمت دزدی نمیزنیم وهزارتاانگ بهشون نمیچسبونیم باهاشون عین یه آدم رفتارمیکنیم نمیگیم برین گمشین کسی دعوتتون نکرده بیاین اینجاوحق ماروبخورین!
امیدوارم هیچوقت کاربه اونجاهانکشه وروزی بیادکه دیگه نه جنگی باشه نه مهاجری ونه شهرونددرجه دووسه وهیچوقت هیچوقت هیچی نتونه بین فامیلها،دوستیها،عشقهاو...فاصله بندازه
.
.
.
خب دیگه وقت خوابه بخواب نازنین جان امیدوارم خوابهای رنگی بببینی فردامسافری راه زیادی درپیش داری
ـ مثل ماهی سیاه کوچولوکه قصه اش روبرام خوندی خاله؟!
..........
نازنین آروم چشماشوبست تاشایداون شب بتونه خواب یه کبوترسفیدوآزادروببینه

