بهار13 سال بیشترنداشت که درراه مدرسه ازپسرشماره گرفت.چندروزطول کشیدتابالاخره تونست خودش راراضی کندتاتماس بگیرداولین بارصدایش پای تلفن میلرزید!اولین قرارش توی کافی شاپ بود، چقدردروغ ودغل جورکردتاپدرش بهش اجازه دادبعدازظهررابیرون باشد.خانه هردودریک محل بود بااین فرق که خونه بهار یه خونه65متری اجاره ای بودوباباش هم یه معلم ساده و4تاخواهربرادربزرگتروظاهرساده وتاحدی فقیرانه اماکامی بچه داف محل بودخونه شون تویه برج بودو باباش یه خرپول خفن که حسابی هوای کامی یکی یک دونه اش روداشت مامان کامی هم مدام توسفرخارج بودوهمش" هرچی کامی جونم بخوادوهرچی کامی جونم بگه" بلغورمیکرد،اون شب واسه اولین بارکافه گلاسه خوردوکلی حرفهای تازه وجالب راجب کشورهای مختلف وآدمهاشون ازکامی شنید،کامی براش یه عطرگرون قیمت خریدواین جورشدکه اونهاباهم دوست شدند.ازاون روزدنیای بهارشدکامی،کامی واسش حکم برگ برنده ،ناجی وقهرمان روداشت اونهامدام باهم این وراون ورمیرفتن وکلی خوش به حالشون میشدحتی کامی گفته بودهمین که دیپلمشرابگیردبرای خواستگاری میایدواگرپدرش مخالفت کرداورامیدزدد!!!
تااینکه یه روزبهارازروی کنجکاوی به خانه پسررفت کامی تنهابودبعدازاینکه کمی حرف زدندکامی بهارومحکم بغل کردوبوسیدش این اولین باری بودکه کسی لبهای دختررومیبوسیدقبلآتوی فیلم دیده بودامانمیدونست چرااون روززدزیرگریه؟! کامی هم ازش عذرخواست وتامدتهاحتی دستش روهم نگرفت اما مزه بوسه اون روزباعث شدکه بهارخودش دفعه بعد پیشنهادرفتن به خانه کامی رابدهد.
خانواده کامی شبهاتادیروقت بیرون بودندوبهارهم کلاس تقویتی وجبرانی مدرسه رابهانه ای برای دیربرگشتن کرده بود.آنها به جای درورودی ساختمان ازدرپارکینگ واردمیشدندوبه جای آسانسورازپله هابالامیرفتندواین واقعآنفس بربودچون منزل کامی طبقات آخربرج بود.به محض ورودبه خانه،کامی سریعآ همه پرده هارومیکشید وچراغهاروخاموش میکردو....
یک شب هردوشون روی تخت درازکشیده بودندکه زنگ خونه به صدادرمیاد دوستهای کامی پشت دربودندپسربه سرعت وسایل بهاروبهش میده وبهش میگه که بایداونجاروترک کنه ودرتراس روکه وصل بودبه پله های فراربازمیکنه تادختربتونه بره خونه اش بعددررومیبنده وپرده رومیکشه...
بهاردرتاریکی ایستاده بود،چنددقیقه طول کشید تامتوجه وضع موجودبشه هواسردبودخیلی خیلی سرداومانتوومقنعه مدرسه اش رومیپوشد وکوله اش رابه دوش میاندازدوتازه آنوقت است که متوجه پله های فرارمیشود.سالهاست کسی ازاین پله هااستفاده نکرده ووزش بادتکان بدی به پله میدهدهمه جاتاریک است وبهاردرست پله هارانمیبیندازهمه بدتردراثرسرماویخبندان سطح فلزی پله هالغزنده وناامن شده اند!بهارازبچگی ازتاریکی میترسید،ازارتفاع وحشت داشت،ازتنهایی متنفربود،ازسرمابدش میامدوحالاهمه اینهاباهم یکجاجمع شده اند
چاره ای نیست بایدرفت"چیزی واسه ترس وجودنداره فقط بایدخوب حواسموجمع کنم"همینکه یک سری پله راپایین رفت نفس راحتی کشیدچون پله های طبقه پایین روشن بودندامایکدفعه جاخورد.....!!!جلوی پنجره مقابل پله های طبقه پایین خانوم کاظمی(مسئول امورتربیتی مدرسه)ایستاده بودونگاهی به بهارونگاهی به طبقه بالامی انداخت" وای نابودشدی بهار!کاش زمین دهن بازکنه کاش من میمردم واین وضعونمیدیدم" خانوم کاظمی باهمون نگاهی که توش یه دنیاحرف بودپرده روکشیدورفت.بهارهمه غرورشوباخته بوددیگه واسش هیچی مهم نبودباسرعت ازپله هاپایین میومد بلکه که پرت بشه پایین وخلاص شه امااینجورنشدوعوضش پاش لیزخوردوبین دوتاپله گیرکردشلوارش پاره شدوپاهای سفیدش که امروزبه خاطراومدن پیش کامی اصلاحشون کرده بودنمایان شداماطولی نکشیدکه ازجای زخم خون ریخت وریخت وریخت ...بهاریهوزدزیرگریه این دخترکوچولوکه خواسته بود ادای آدم بزرگارودربیاره مامانشومیخواست تابغلش کنه وبگه به خداغلط کردم من چیزی جزیه بچه نادون نیستم منوببخش اماهیچکی نبودتابه دادش برسه،هرچی به کامی زنگ زدگوشیشوجواب نداداماصدای خنده هاش ازبالابه گوش میرسید.واسه همین دیدخودش بایدخودشونجات بده، درد داشت اماپاشوکشیدبیرون ولنگ لنگان ازپله هاپایین اومد.درست نمیدونم چندساعت تواون سرماروی اون پله های وحشت معلق بودامااینومیدونم که بهاری که پایین پله هاایستاده بودبابهارتواطاق کامی تومنی سن نارفرق داشت
پایین پله هاسگ نگهبان بهش حمله کردووقتی نگهبان ساختمون پرسیدکیه گفت که مهمون خانوم کاظمی هست خانوم کاظمی هم تاییدکردکه بهاررومیشناسه!زمانی که ساختمان روترک میکردواسه آخرین بارنگاهی به خونه کامی انداخت همه چراغهاروشن بودوپرده هابازبودند!!!.....توی کوچه نزدیک خونه یه دختروپسرازخلوت وتاریکی کوچه سوء استفاده میکردندهمینکه متوجه بهارشدنددخترخودش راپشت دیوارکشید،توی تاریکی فقط چشمهای درشت وسیاه و وحشت زده دخترنمایان بودبهارایستادولبخندی به دخترایستاده درتاریکی زدوگفت:اگه تصمیم گرفتی که ازنوردورباشی و درتاریکی بمونی واین بهت حس امنیت میده پس یادبگیرکه توزندگیت ازظلمت وسیاهی نترسی وبه ایستادن درتاریکی عادت کنی!!!
