من رسیدم بهش. به تهِ تهش.
منظورم ته دنیاس،آره دقیقآمنظورم همون تهِ تهِ تهِ دنیاس اینجاآخرخطه.آخرخط زندگی لب پرتگاه نابودی
میدونی چراآدمهاپل میسازن؟واسه اینکه که تموم شدنش روبه تاخیربندازن
میدونی چراآدمهامیرن فضاواززمین عکس میگیرن؟واسه اینکه باورشون بشه دنیاکرویِ وانتهانداره
میدونی چراآدمهابچه دارمیشن؟واسه اینکه باانتقال ژنهاشون میخوان خودشون باقی بمونن
میدونی چراآدمهابه مرگ تولددوباره میگن؟واسه اینکه به خودشون بقبولونن که برای هرپایانی آغازی هست
میدونی ومنم میدونم که یه روزتموم میشه عین بچگی، عین مدرسه ،عین شب امتحان، عین جوانی ،عین رابطه ،عین خوشحالی، عین ناراحتی، عین درد ،عین جنگ، عین عین عین.....عین زندگی
امابرای یه سرباززخمی بعدیه نبردسخت وسط میدان جنگ کنارتَلی ازاجساددوست ودشمن، باوجودبوی شدیدخون وآتش وباروت وپروازدسته ای کرکس گرسنه بالای سرش زندگی چه مفهومی میتونه داشته باشه؟ ......هیچی
آره ودرست همون موقع هست که تودیگه به پل فکرنمیکنی به هندسه به ژنتیک وبه نوشته سنگ قبر.به تنهاچیزی که فکرمیکنی مرگِ مرگ واین یعنی همین تمام.
امایه چیزبین خودمون بمونه.....
من یه باراونجابودم ،آره درست وسط میدون مین خسته وتشنه وزخمی ونالان ازبرخوردترکش وتیر به بدنم ،صدای مسلسل ونارنجک وپرتاب توب وبعدش صدای انفجاروهمراهش ناله زخمیهاتازمانی که نفس آخررامیکشیدندهمه وهمه سمفونی مرگ بود
می خواهیدبدونید من چه کردم؟چشمهایم وگوشهایم رابستم تاسمفونی مرگ رانبینم ونشنوم... ونه به پل فکرکردم نه به هندسه نه ژنتیک ونه سنگ قبر وفقط به دستی اندیشیدم که به سویم می آیدتارهایم کند.همه همسنگرانم یکی بعددیگری جون دادندومن موندم .....میتونیدمسخره ام کتیدو دروغگوخطابم کنیداماهمه میدونیم که زمانی رادرآنجاگذرانده یاخواهیم گذراندامامن فقط یک چیزرانمیدونم اینکه آنروز دستی که نجاتم داددست خدابود یادست دعای مادرم یادست یک دوست ویا دستان کوچک وزخمی خودم بودکه محکم برزمین کوبیدم وبه مددآن خودرابالاکشیدم؟ امامگه فرقی هم میکنه!
مهم اینه که من امروز ایستاده ام!

