من وبتولی تازه نامزدکرده بودیم منم که پاک ندیدبدیدهوای نومزدبازی هوش ازسرم برده بودوهمینکه چشم اوستامو دورمیدیدم دوکون روبه امون خدا ول میکردم وجُلدی ترک دوچرخه ام میشستم وده بروکه رفتیم
خونه بتولی توکوچه درختی پشت امامزاده بود.به زمان حالاچندکورس ماشین میشدامامن که این چیزهاحالیم نبودباهمون دوچرخه زوار در رفته پدال میزدم وتوبرف وبارون ازاون کوچه خاکی های سربالا ،بالامیرفتم تابرسم دم درخونه بتولی سر راهم یه پاکت سیبی چیزی میخریدم که دست خالی نباشم وفک وفامیلهای بتولی نگن واه واه چه دوماد کنسی!
دم درکه میرسیدم اول نفسی چاق میکردم وشونه چوبی کوچیکموکه سوغات مشهدبود رودرمیاوردم یه تف به موهام میزدم وبعدباشونه موهامو ازیه وربه یه وردیگه میاوردم وتخت میچسبوندم کف سرم بعدشیشه گلاب قمصرکاشونم رو برمیگردوندم رودستم ودستم رومیمالیدم به سرصورتم وبعدکلون درومیکوفدم ومنتظرمیشدم تابتولی بگه کیه؟اونوقت منم بگم مهمون نمیخوای صابخونه؟اونم بگه چرانمیخوام مگه میشه همچین مهمون عزیزی رودک کرد ....ولای درو واکنه وازلای چادرگل گلیش نیگام کنه وبهم لبخندبزنه تاخستگی راه واسم بشه قندوعسل!
اماحسرت بدل موندیم یه باراینجوری بشه آخه هربارکه مارفتیم ودرمی زدیم این داش کوچیکه اکبیرش عین جن بوداده دم درحاضرمیشدوخستگی روتنمون میموند .توله سگ باهمچین اهن وتلمبی برمیگشت میگفت:با دی دار داری (یعنی باکی کارداری ؟اخه زبونش شیرین بودازصدتاحرفی که میزد ده تاش بیشترفهمت نمیشد)اینگارکه فهمش نمیرسه بادامادکه نباس اینجورحرف زد!
خلاصه منم که نمیخواستم خودمواز تنک وتابندازم میگفتم :جناب ابوی تشریف دارن؟اونم نه میذاشت ونه ورمیداشت میگفت:نه بلو بعل ِلمازلشا بیلا"(یعنی بروبعدنمازعشاء بیا)بعدم با تشرمیومد درو روم بکوبه که پامومیکردم لای درمیگفتم:خپل الدنگ بروصداش کن تانزدم دک وپوزت رو یکی کنم!!!
اونم میگفت:اله به آدام ندُفتم!(یعنی اگه به آقام نگفتم)منم ازترس دست میکردم توپاکت ویه سیب درمیاوردم تابطپونه توحلقش وخفه خون بگیره.اماقضیه به همین جاختم نمیشدواین بچه تخس آنچنان میچسبیدبه بتولی وهرجامامیرفتیم دنبالمون میومدکه هیچجوره مابه نامزدبازیمون نمیرسیدیم که هیچ، تازه کلی هم بایدمیسُرفیدَم اخه هربارکه مامیومدیم دستی به سرگوش بتولی بکشیم یابتولی یه کم گوشه چادرش رووامیکردتاماصفائی بکنیم این توله سگ انگاری که موشوآتیش زده باشن میپردوسط ومیگفت: اله به آدام ندُفتم!منم مجبورمیشدم مثل ریگ پول تودست وبال این جغله بریزم تاحرف نزنه وفک وفامیلهانگن:واه واه چه دامادهیزه چشم دریده ای!
خلاصه چه دردسرتون بدم که مادیدیم هرچی درمیاریم خرج حق السکوت میشه ویه دل سیرهم نمیتونیم حلال خودمون روببینیم واسه همین فلفوربساط عروسی روبرپاکردم وبتولی روبردم خونه خودمون وتواین سالهااینقدربادل سیرنگاش کردم که چشم ودلم پاک ازهرچی بتولی سیرشد

