<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاله زنک</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/</link>
<description>من تو رااز لابلای حرفهای گنگ آدمها پیدا می کنم...تو مرا در گنگی دل آدمها تنهانذار!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Dec 2009 09:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>لحظه عمیق یک تردید</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هنوزهمونجاایستاده بودوقتی من میرفتم .نگاهش رو روی خودم حس میکردم نگاهش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; سنگین نبودامادردناک بودمثل یک قطره سرب مذاب که روی تنت میچکه وآروم وبُرنده &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روی تنت میلغزه تاسوزشش ذره ذره سلولهای تنت رو ذوب کنه.طاقت برگشتن ونگاه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به پشت سر رونداشتم بایدمیرفتم خودم خواسته بودم اونم رضایت داده &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بودهرچندمیدونستم قلبآازاین رفتن راضی نیست به زبون نیاورده بودچشمهاش گفته &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بودومنم چشمهاموازش دزدیده بودم نمیدونم شایدمنم نمیخواستم برم اماداشتم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میرفتم شایدواسه خاطراون بودکه میرفتم چون اگه می موندم زجرمیکشیداونوقت &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شایدروزی صدبارآرزوی رفتنم رومیکردنه نبایداینطورمیشدنمیخواستم حضورم براش &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حقیروبی ارزش بشه.هرچی دورترمیشدم دلشوره ام کمترمیشداماغصه ام &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بیشتر.همه میگفتن مدت این دوری کوتاهه مابازیه روزی به هم میرسیم! من &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بایدصبورباشم همه چی بازمیشه مثل روزاولش اما....امااگه همه دروغ گفته باشن &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چی؟اگه دیگه نبینمش؟اگه واسه همیشه تنهابمونم؟اگه واسه همیشه راهمون &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ازهم جداشدچی؟نه نبایدتردیدکنم قدمهاموتندترمیکنم که یهو...&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;وایسا!!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شنیدی بهم گفت وایسا؟درسته که به زبون نیاورداما دلش گفت ومثل تیری که پرتاب &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میشه وبه هدف میخوره وجودم روشکافت وپاهایم روسست کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باورم نمیشه چطورمیتونم اینقدرضعیف باشم وباحرفی کم بیارم ومنصرف شم!خب &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خودش خواسته منکه بهش تحمیل نکردم .نه اون نمیفهمه !همش که امروزنیست &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فرداکه ازبودنم بیزارشداونوقت روزی صدباربه خودش تف ولعنت میده که خواست &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بمونم منکه حواسم هست نبایداشتباه کنم آره اینجوری بهتره احترام هردومون &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سرجاش میمونه نه من ازدستش کفری میشم نه اون ازموندنم کلافه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میشه.اماچرااینقدرزود؟این عدالت نیست خدایا!پس کجارفته اون رفعت واعتدالت که &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ازبچگی توگوشمون کردن؟هیچ میفهمی اگه الان ترکش کنم چقدرازقلبهای پر ایمان &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بهت بی اعتقادمیشن؟! نه نذارازش جدابشم اگه بخاطرمانمیکنی واسه خاطربنده های دیگرت کن میدونی که باجدایی ماباورهاشون گم میشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;ازاین تونل تاریک که الان توش هستم بدم میادخدایاکمکم کن!توبگوچیکارکنم هرچی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;توبگی همونوانجام میدم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نورخیره کننده ای ازانتهای تونل روشن میشه شایدچراغهای یه ماشین باشه شایدهم خورشیدصبحگاهی ! هرچی که هست برعکس تونل .گرم وروشنه خب پس &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این راهیه که خدابرام انتخاب کرده پس برو ودیگه به پشت سرنگاه نکن.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هنوزچندقدم نرفتم که متوجه خدای قلبم  میشم که راه برگشت رو فریادمیزنه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وازاونطرف این خدای بایدونبایدهاراه رفتن رو .خسته ام دلم میخوادهردوخدای منطق &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;واحساس روتوخودم بکُشم که اینقدردورازهم حکم صادرمیکنن نمیتونم بیشترازاین &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تودخمه تاریک ونمداربمونم نفسم داره بندمیادبه خدایان هم اعتباری نیست که &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بارهابندگانشون روقربانی کردن تادرس عبرتی بشه برای سایرین بسه دیگه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من بازیچه خدایان نیستم .انسانم و راهم روخودم انتخاب میکنم .ببخشیدخدایان &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;محترم اماکمکی روکه ازتون خواستم پس میگیرم شایداگه باهم توافق کنین بازبه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حرفتون گوش کنم اماالان بااینهمه تناقض بینتون فکرکنم خودم به خودم کمک کنم بهتره!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;برگشتم...وقتی که برگشتم چشمانش بسته بودشایدنخواسته بودرفتنم روببینه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یانخواسته بوداشکهاش جاری بشه هرچی که بودمیشدفهمیدچقدرمنوکم داره دیگه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مجال تعلل نبودخودم روبه آغوشش سپردم.دلم برای تن اش تنگ شده بود قلبش گرم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شدوتپیدنمان آغازشد....&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چشمانم رابازمیکنم چندنفربالباس سفیدبالای سرم ایستاده اندیکی شان &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بالبخندمیگوید:تبریک میگم به زندگی دوباره خوش آمدی فکرنمیکردم ازاون &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حادثه وحشتناک جون سالم بدرببری وزنده بمونی!حالاکه تونستی مرحله اصلی ومهم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روباموفقیت ازسربگذرونی وبه زندگی برگردی حتمآمیتونی باصرف کمی صبروحوصله &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وپشتکارسلامت جسمیت روهم به دست بیاری وبشی عین روزاولت.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0033cc size=3&gt;&lt;STRONG&gt;...و من بالبخندبه زندگی سلام میکنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 09:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خریدخروس</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;پری خانم پیرزن فقیری بودکه همیشه درآرزوی داشتن یه زندگی خوب روزگارگذرونده بودتا اینکه یه روزبه فکرافتادبرای امرارمعاش تخم مرغ بفروشه واسه همین رفت بازار و۱۰تاجوجه زردکوچولوخریدوگوشه حیاط نقلی اش یه لونه براشون درست کرد.روزهاگذشت وجوجه هاقدکشیدندوازبدحادثه هر۱۰تاشون شدندمرغهای نوک حنایی ودریغ ازیک خروس کاکل زری!&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt; اینطورشدکه پری خانم چادرش روانداخت سرش و راهی بازارپرنده فروشهاشدواسه خریدیک عددخروس قبراق جهت آقابالاسری مرغهاش.کل بازار روگشت وکلی مته به خشخاش گذاشت وهزارتاعیب وایرادروی خروسهای بدبخت گذاشت تارسیدبه مغازه اکبرجوجه اکبرآقاتوبساطش یه خروس داشت .پری خانم هم نگاهی به سرتاپای خروس انداخت وچون چیزچشم گیری ندیدمیخواست واسه زدن توسرمال دهن بازکنه که یهومهری خانم پشت سرش ظاهرشدوگفت:&quot;اکبرآقامگه این همون خروسی نیست که هفته پیش ودیعه دادم تابرام نگهش دارین؟ امروزاومدم بقیه پولوبدم وخروس روببرم&quot;.پری خانم که اینوشنیدچشمهاش برقی زدوباخودش فکرکردحتمآاین خروس خیلی حسابیه که بابت خریدش اینهمه زحمت کشیدن وودیعه دادن واونجابودکه به خودش قول دادهرجورشده این خروس روبه چنگ بیاره واسه همین یهو روشوبرگردوندوباحرص وفرس به مهری خانم گفت:&quot;تودیگه ازکجاپیدات شد؟بروپی کارت این خروس مال خودمه دیدم وپسندیدم و پولشم نقدوتمام وکمال میدم.مهری خانم که حسابی ازبرخوردتندپری خانم جاخورده بودچادرش رو روی سرش جابجاکردوگفت:&quot;خانم فکرکنم سوء تفاهم شده تقصیرهیچکدوممون نیست مقصراین اکبرآقاس که خروسی روکه قولش روبه من داده سرخودآورده به شمانشون داده .پری خانم که جزخروس به هیچی دیگه فکرنمیکرداینبارصداشوبلندترکردوگفت:&quot;من نه کاری بااکبرجوجه دارم نه باتو.من این خروس رومیخوام میفهمی یاحالیت کنم؟مهری خانم یه قدم عقب رفت وباصدایی لرزون گفت:&quot;خانم قضیه اونجوری نیست که فکرمیکنیداین خروس واقعآمال منه اگه اجازه بدین براتون توضیح میدم اصلآخوداکبرآقاهم میتونه شهادت بده که من صاحب این خروسم مگه نه اکبرآقا؟اماپری خانم  قبل ازاینکه اکبرجوجه بخوادچیزی بگه باعصبانیت رفت توشکم مهری خانم که:&quot;زنیکه احمق مگه توزبون آدمیزادحالیت نمیشه به من میگن پری دربدر !وقتمم واسه شنیدن توضیح توحروم نمیکنم الانم پولی که به عنوان ودیعه دادی میندازم تودامنت خسارتش روهم خودم میدم تاشر روکم کنی ببینم بازم حرفی داری؟مهری خانم خواست چیزی بگه که باچشم غره پری خانم منصرف شدویک قرون پول ودیعه به اضافه یک قرون دیگه به عنوان خسارت ازپری خانم گرفت ودرحالیکه ۱قرون باقیمانده پول خروس هم توجیبش بودراهی شدامادم درکه رسیدمکثی کردوبرگشت وگفت:&quot;پری خانم بدون اینکه بدونی لطف بزرگی درحقم کردی تاآخرعمرمدیونتم &quot;وبعدش هم رفت.پری خانم که ازشوق تصاحب خروس وکم شدن شرمزاحم مست غروربودبدون اینکه متوجه منظورمهری خانم بشه شونه ای بالاانداخت وتمام پولی که درکیف داشت برای خریدخروس پرداخت وخوشحال وراضی ازخریدش راه خونه رودرپیش گرفت ودرطول راه به تخم مرغهاوثروتی که بدست خواهدآوردفکرمیکردونقشه میکشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;حالاشماهاکه هوس تصاحب خروس چشمتون روکورنکرده بشنویدازحقیقت ماجرا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;خروس واقعآمال مهری خانم بودامامرض بی درمونی داشت که هرچندوقت یکبارمیزدبه سرش می افتادبه جون مرغهای فلک زده وهلاکشون میکردآخرین باری که خروس دیوانه۲تاازمرغها روکشته بودمهری خانم ازعصبانیت اومده بودبازاروخروس روبه نصف قیمت به اکبرجوجه فروخته بوداماشبش شوهرش توخونه دعوا راه انداخته بودکه چراخروس رومفت دادی رفت اگه نگهش میداشتی سرش رومیبردیم وجلوی مهمونهای رودروایستی داری که قراره برامون بیادبریونش میکردیم.مهری خانم همون فرداش رفته بودپیش اکبرجوجه ونصف پول روداده بودویک هفته ازخرجی خونه زده بودتابقیه پول خروس روتهیه کنه تامگه اینجوری ازسرکوفتهای شوهرش خلاص بشه که خدازده بودوپری خانم ساده وظاهربین ازغیب رسیده بودوطالب خروس شده بودوباقی ماجرا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT size=3&gt;مهری خانم خوشحال راه خونه رودرپیش گرفت اون حالا با۲قرون ازاین پول میتونست یک خروس سالم ودرست حسابی بخره وبابقیه پولی که بابت خسارت گرفته بود هم میتونست یه غذای آبرومندانه جلوی مهمونهاش بذاره وپیش شوهرش هم سربلندبشه!&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشهدی مقنی</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;تومحل ما یه &quot;مشتی مقنی&quot; زندگی میکردکه ازقضاکارش هم چیزدیگه ای بودواینکه چرااهالی محل بااین اسم صداش میکردندحکمتی داشت.این مشتی آقابلانسبت همتون انگارکه همین الان ازتوچاه مستراح کشیده باشندش بیرون بوی گندمیدادمنشاء بوی گندهم دهان مبارک بود! &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وای ... چشمتون روزبدنبینه دهنش روکه بازمیکردحرف بزنه ازیمین تایسارتاچشم کارمیکردهرجنبنده ای بودازنفس می افتادوعین چوب خشک یه گوشه ولومیشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدبخت کلی هم حکیم دواکرداماهیچی افاقه نکرد.یکی گفت:صفرا داری میزنه بالا.یکی دیگه گفت:دندونهات پوسیده یکی مشکل روازاعصاب میدونست.دیگری ازنفخ معده.یکی هم این وسط پیداشدوگفت جوان بودی طلسمت کردن که کسی دختربهت نده عزب بمونی!حالاازهرچی که بودنتیجه اش این شدکه مشتی مقنی محل مابشه انگشت نمای محل وعامل سلب آرامش ساکنین.واسه همین مشتی رفت گوشه خونه اش بست نشست وتالازم نمیشدواجباری نبودازخونه بیرون نمیومدامامردبیچاره چیکارمیتونست بکنه حالاهیچی هم نه تکلیف آب وخوراکش چی میشدهرچندروزیکبارخروس خون ازخونه بیرون میزدقبل اینکه دروهمسایه خبرشن چندتانون میگرفت وسراغ آب انبارمیرفت وکوزه اش روپرآب میکردوبرمیگشت خونه اگرم یه وقت دلش میگرفت وهم صحبت میخواست میرفت جلوی آیینه خودش باخودش دردودل میکردخلاصه اون بااین وضعش کناراومده بودوبازندگی تازه اش انس گرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;درسته مشتی مقنی کاری به کاراهل محل نداشت امااونها فکرمیکردن مشتی داره عذاب میکشه وکنج عزلت برگزیده پس این وضع نمیتونست ادامه پیداکنه یه روز مردهای محل جمع شدن رفتن سراغ ریش سفیدهاکه یه راه وچاهی جلوشون بذاره که انشاالله این قضیه ختم بخیربشه!حالامن میگم ریش سفیدازقضاپیرترین مردمحل اصلآریش نداشت که بخواسفیدباشه یاسیاه بنده خدا جوان که بودتوآتیش سوزی صورتش میسوزه مردم نجاتش میدن حالش هم خوب میشه امادیگه ریشش درنمیادکه نمیاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اهل محل خونه ریش سفیدجمع شدن وبعدچندساعت مذاکره خوشحال وراضی بیرون اومدن وراه خونه مشتی روپیش گرفتن.مشتی مقنی ازهمه جابی خبرگوشه خونه اش نشسته بودوصله به لباسش میزدوهربارکه سوزن تودستش فرومیرفت فحشی میدادوزیرلب میگفت:امان ازدردبی زنی!توحال خودش بودکه کلون درخونه رومیزنن.پامیشه میره دم درکه ببینه کیه تادروبازمیکنه چندتامردقلچماق میریزن تویکی دهنش رومیگیره بقیه هم بلندش میکنن میبرنش میدونگاهی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;زنهاوبچه هاروبوم خونه هاجمع میشن واسه تماشا.مشتی که ازترس نزدیکه قبض روح بشه هرکاری میکنه که دهنش روبازکنه تامگه واسه خاطربوی بددهنش جماعت فراری بشن امانمیشه که نمیشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تقلاش وقتی بیشترشدوقتی که دیدتومیدونگاهی یه پشته هیزم جمع کردن وآتیش دارن برپامیکنن اونوقت بودکه شستش خبردارشد میخوان زنده زنده بسوزوندش!&quot;آخه نامسلونابی ایمونهامگه من چه کردم خدایاتویه رحمی به حال من فلک زده کن&quot; اماانگارخداهم کارش زیادبودیاخودش رو زده بودبه نشنیدن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کنارآتیش ریش سفیدایستاده بوددستش روکه بلندکردهمه ساکت شدن حتی مشتی مقنی هم دست ازتقلابرداشت ومشغول تماشای ریش سفیدشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ریش سفیدکه دیدهمه دارن بهش گوش میدن بادی به غبغب انداخت وگفت:این مرد(منظورش مشتی مقنی بود)آدم مومن وپاکیه اماازبدروزگارشده مایه عذاب هم ولایتیهاش جماعت که گناهی ندارن.جمعی اومدن پیش من تاباصلاح مشورت یه راه خوب پیداکنیم واسه حل مشکل اهالی محل واین بنده خداکلی فکرکردیم تایه راه حل پیداکردیم چون خداواسه هرمشکلی یه راه حلی داره چاره کارهم اینه که آتیش بریزیم تودهنش تاضدعفونی بشه ودیگه بوی بدنده مگه ریش منونمیبینین که دیگه درنمیاداصلآآتیش ریشه همه چی رومیخشکونه وتنهاچاره کاراین مردفلک زده همینه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اونروزتودهن مشتی مقنی به زورآتش ریختن وزنهاهل هله کردندمرداهم به سلامتی ختم بخیرشدن قائله قربونی دادندمشتی قبل آتیش زدن دهنش ازهوش رفت وبنده خداچیزی نفهمیدبعدش هم محلیها بردنش خونه اش دوادرمونش کردن وقتی به هوش اومددیگه دهنش روبازنکردنه حرف زدنه لب به چیزی زدفقط به نقطه دورخیره میشدویه گوله اشک که گوشه چشمش جمع شده بودنه میریخت نه خشک میشد.یه صبح هم که رفتن سراغش دیدن نیست هرچی گشتن پیداش نکردن هیچکی نفهمیدمشتی کجارفت وبوی بددهنش ازبین رفت یانه فقط ازاون روزاهل محل هروقت به میدونگاهی میرسیدن سرشون روپایین مینداختن و راهشون روکج میکردن ازراه دیگه میرفتن یاروشون نمیشدبه صورت هم نگاه کنن بعدبه بهانه نبودفضای کافی میدونگاهی روخراب کردندوتبدیل کردندبه خیابون و به بهانه ردشدن قنات اززیرخونه مشتی خونه اش روباخاک یکسان کردنددیگه نه میدونگاهی بودنه خونه مشتی نه حتی خودمشتی مقنی ظاهرآهمه چی شدعین روزاولش انگارنه انگارکه ازاول هم کسی به اسم مشتی مقنی وجودداشته امااینوفقط دارم به شمامیگم بعدازاون روزتودل وفکر همه اهل محل یه چیزی مونده که نه بهش اشاره میکنن نه به زبون میارنش امانمیدونن چراهیچجوره ازبین نمیره وهمیشه یه چیزی هست که گوشه قلبشون  روآتیش میزنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 07:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندرمصائب مردپاک بودن!</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description> &lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آقای قاضی به هرکی بگین قسم میخورم که بی تقصیرم من مردپاک وخانواده داری هستم.اصلآخودتون روبذارین جای من. شماهم اگه جای من بودین همین کاری رومیکردین که من کردم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:آقاجواب منوبده من ازشماپرسیدم نصف شب توپارک چیکارداشتین؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هیچی اومده بودم هواخوری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:نصف شبی اونم توشب به این سردی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هواخوریه هواخوری هم که نبودراستش باعیالمون سرخرجی خونه حرفمون شد زدیم بیرون&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:خودت زدی بیرون یاخانومت بیرونت کرد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اخلاق ِ زنهاروکه میشناسین اینقده زر...ببخشیدحرف زدکه دیدیم اگه بمونیم تاصبح مخمون تیلیت شده&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:خب بعدش قضیه خانومه چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;والامارفتیم توپارک تک وتنهانشستیم توعالم خودمون بودیم که یهوعین اجل معلق نمیدونم ازکجاسروکله این خانوم پیداشدوگفت&quot;اگه مزاحمتون نیستم میشه کنارتون بشینم&quot;ماهم پیش خودمون فکرکردیم دیده من مردپاکی هستم گرگ هم که زیاده حتمآواسه اینکه کسی مزاحمش نشه میخوادکنارمابشینه گفتیم بفرما&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:یعنی شماازسروضع این خانم متوجه نشدی که منظورش چیه؟آخه خانمی که ازمزاحمت ایجادشدن نگرانه اون موقع شب بااین سرووضع میادبیرون؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آقای قاضی خدااون بالاسرشاهده که به چشم خواهری متوجه چیزی نشدم! یعنی تانشست میخواستم بگم که اومدم اینجاتنهاباشم دیدم زشته به خانم به این مودبی بی احترامی کنم تازه بعدش برگشت وگفت&quot;سیگارمیکشی؟&quot;گفتم سیگارم روتوخونه جاگذاشتم.دست کردتوکیفش یه پاکت سیگارپدرمادر دار درآوردتعارف ماکردوبعدش هم بافندک طلائیش سیگارمون رو روشن کرد.ماهم دیدیم بده حالاکه طرف...ببخشیدخانومه این همه مرام گذاشته ومارونمک گیرخودش کرده حالش روبگیریم.بیچاره اولش فکرکرده بودما جای خواب نداریم منم چیزی ازعیالم بهش نگفتم آخه درست نیست آدم مسائل شخصی زندگیشو واسه غریبه هابریزه روداییره! اونم مثل یه آدم خوب ومهربون گفت غصه نخورم وپیشنهادکردشب برم خونش!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:مردحسابی می خوای باورم بشه که تواونموقع هم نفهمیدی منظورش چیه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نه آقای قاضی من مردصاف وساده ای هستم .نه اینکه مابه چشم خواهری نیگاش میکردیم گفتیم حتمآمیخوادبه داداشش کمک کنه جای خواب واسش جورکنه بعدش هم دست کردتوجیب ما...یعنی گفت&quot;عجب شب سردیه دستکش هامونیاوردم میشه دستم روبکنم توجیب کت شماتاگرم بشم؟&quot;تااومدم بگم نه خانم این چه کاریه خودش روچسبوندبه ماودستش روهم کردتوجیبمون خب منم دیدم اینکه منوحسابی نمک گیرخودش کرده تازه جای خواهرمون هم هست چه اشکالی داره واسه همین چیزی نگفتم.یه کم که گذشت سرش روگذاشت روشونه من وشروع کرد به گریه کردن و دردودل کردن اززندگیش وسختیهایی که دیده همون موقع بودکه فهمیدم یه چیزی ازجیبم کش رفت اماجلوش رونگرفتم آخه دیدم اینکه ماروباسیگارش حسابی نمک گیرکرده تازه شب هم میخوادجای خواب بهم بده زشته که واسه چندرغازکه ازجیبم ورداشته آبرو ریزی کنم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:مردناحسابی خودت میگی سرهمین چندرغازبازنت دعوات شده زدی بیرون اونوقت میفهمی پولت رودزدیده چیزی نمیگی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; آقای قاضی شماکه زن عفریته منوندیدین که اونوبااین خانم قیاس میکنین ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون وقتی سرظریفش روگذاشت روشونه مون بوی عطروعبیرش همچین پیچیدتو وجودمون یادعیال خودمون افتادیم که همیشه بوی سیروپیازسوخته میده و وقتی هیکل ۱۰۰کیلوئیش روت می افته تنگی نفس میگیری تحفه تامیای هم بهش حرف بزنی زودبالش لحافت رومیده دستت که برو روکاناپه بخواب!خب آقای قاضی شماجای من بودیدحیفتون نمیومدپول بی زبون رودست همچین غول بیابونی بدین وازاون طرف دست همچین خانوم خوب وقشنگی البته جای خواهری ندین؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی زیرلب استغفرالله میگوید وبعد روبه مردمیکند &quot;که خب اگه همه چیزخوب ودرست بودتوالان اینجاچیکارمیکنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آقای قاضی من مردپاک وچشم وگوش بسته ای هستم سرم توکارخودمه ودنبال ناموس بقیه نیستم من فقط خواستم این خانم رودلداری بدم آخه خیلی کمکم کردو جای خواهری دیدم خیلی غصه میخوره خواستم یه ماچ کوچولوبکنمش تاآروم بشه که زنیکه سلیطه یهو ۱ کشیده محکم خوابوند زیرگوشم وتااومدم بگم کیف پولم روپس بده یه قشقره ای توپارک راه انداخت که همه مامورهای پارک ریختن سرم به جرم دزدی وایجادمزاحمت واسه نوامیس آوردنم اینجاحالااون بس نبودعیالم هم ازاین ور رفته تقاضای طلاق داده حالابیابه این ثابت کن که به توخیانت نکردم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:واقعآفکرمیکنی نکردی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نه به پیربه پیغمبرنکردم اولآکه ۱ماچ بی قابلیت که خیانت نمیشه تازه اگرم باشه که این خانومه نذاشت خودتون که شاهدین زدزیرگوشم!خب این درسته آدم واسه گناه نکرده مجازات بشه اونم به این سنگینی؟اصلآاین منم که شاکیم هم ازدست عیالم که هی ایرادمیگیره ومنوسرگردون خیابونهاکرده هم ازدست این زنه که جیبمو زده وآبروموبرده هم ازدست تمام زنهای عالم که به مامردهای پاک تهمت ناروامیزنن!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاضی:&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 16:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرمت زنانگی</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;درجنون بی حَصر ِحیوانی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;درتقدیس بی حد ِلعبتان شهوانی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;من شیره زنانه گی ام رابه بادمیفروشم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;وبی پروا عشق راباخون مینوشم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;طرح اندامم نطفه مرگ می بندد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;درتلاطم دستهای تنهای بی فردا &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;ومن بازبرعروسک شکسته احساسم میگریم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;که مشرکان ِسلاح بدست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینچنین انسانیت رابه سخره میگیرند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;تاپوست انداختن گاه وبیگاه ِشان&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;برحلقومهای بازشده ازهشیاری&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;حُناق ِناله های دربندباشد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;من اینجاهستم تنهاوبی یاور&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;چشم دوخته برلبان ِبی پاسخ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;زجردیده ازهجوم ِتوهینها&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;حبس شده درچهره عبوس ِترسوها&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;آری هنوز اینجاهستم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;تنهاوبی یاور&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;دست بسته , باورعشق میکارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;برخاکستر ِبی بازگشت ِکودکیهایم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;وآبیاری میکنم بازخمهای دلداده گیهایم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;شایدروزی عشق برویدسبز&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;ازپس بندهایم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;وبارورشوم ازنو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;به حرمت زنانگی وباورهایم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;من هنوزاینجاهستم...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 12:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حس مسئولیت کاری</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>آخ اگه بدونی چه کیفی داره که همشون ازت بترسن اماتوازهیچکدومشون نترسی!!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توکه نمیدونی صدای شکستن استخوانهاوضجه کشیدنشون ازدردوقتی کتکشون میزنی چقدرخوبه!وقتی لوله تفنگت روبه سمتشون نشونه میری ودودوزدن چشمهاشونومیبینی یاموقعی که درحال دویدنشون گلوله آزادمیشه وتنشون رومیشکافه وخونشون میپاشه روزمین اونوقته که جیگرت حال میادوقتی جون دادنشون رومیبینی نفست تازه میشه آخ چقدربوی خون رودوست دارم چقدرنابودشدن نسلشون رودوست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراچپ چپ نگام میکنین؟!هرکی یه کاری داره امامن خودم کارم روانتخاب کردم وعاشق کارم هستم تاآدمهاآرامش داشته باشن البته من اینکاروواسه منت گذاشتن وتشکرآدمهاانجام نمیدم  چون دارم طبق وظیفه ام عمل میکنم وپولشومیگیرم امالذتی روکه آخرروزوقتی لشهای غرق به خونشون روازپشت ماشین خالی میکنم روبادنیاعوض نمیکنم وهمین واسم کافیه که شرشون ازسرمردم کم بیشه ودیگه نتونن آسیبی برسونن مگه نمیبینی وقتی به حال خودشون ولشون میکنی هارمیشن وپاچه میگیرن وپارس میکنن اگه الان نکشمشون حمله میکنن وآسیب میرسونن خودمن چندباراگه دیرجنبیده بودم تیکه تیکه ام کرده بودن به سگ جماعت رحم نیومده اونم ازنوع خیابونیش خب من جونم روگذاشتم وسط وکارمندمبارزه باسگهای خیابونی شدم واینقدرنسبت به کارم مسئولم که یه هفته است شیشه عینک ذره بینیم شکسته اماوقت نکردم برم دکترعوضش کنم باتری سمعکم هم ضعیف شده اونم نرسیدم باتری نوبراش بخرم. خب درسته که چشمهام خوب نمیبینه امامیتونم دویدن روببینم گوشم خوب نمیشنوه اماصدای فریادروکه میشنوم ودماغم که بوی خون رومیفهمه پس کارم روانجام میدم یعنی هرچی بدوه وفریادبزنه میزنمش وخونش رومیریزم به این میگن حس مسئولیت کاری!!!بازم میگم من اینکارو واسه تشکروقدردانی انجام نمیدم نمیخوام هم منت بذارم امااین یک هفته عجیب کارم زیادشده!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 09:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخاب</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;سلام دوستان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خاله انتخاب شده برای ثبت اسمش درکتاب دایرة المعارف نویسندگان وشاعران ایرانی.ازم خواستن یک هفته ای یه داستان کوتاه که مشکل ارشادهم نداشته باشه براشون بفرستم.توانتخاب گیج شدم کمکم میکنین؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;           شماکدوم یکی ازداستانهای وبلاگ رو پیشنهادمیکنین؟!؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                   &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=6&gt;باتشکر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;             &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 11:09:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بشکن</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حاجیه خانوم شدن تواین زمون کم چیزی نیستا!!! مخصوصآواسه یکی مثل عشرت آدامسی که رقص کمرش توکاباره رودست نداشت وبعد حکومت مسلمونی که بازاراین بی ناموسی هاتعطیل شد انگارکه خواب نماشده باشه آب توبه ریخت روسرش و یه شبه شدعابده ومومنه و طاهره . تازه اینهاکه گفتم قبل ازآشنائیش با حاج آقابود!! ودرست ازهمون زمون به عناوین مختلف اززیارت عاشوراگرفته تاختم انعام وسفره حضرت ابوالفضل و...درخونه اش بازبودوزنهای محل میدونستند خونه  عشرت خانم همیشه خبری هست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اهل محل هم اولش بالاو پایین پریدن غیبت وبدگویی کردن وکلی پشت سرعشرت صفحه گذاشتن امابعدآتیششون سردشدآخه ازیه طرف یه پاتوق واسشون درست شده بود که به اسم زیارت عاشوراو...بساط همنشینی شون به راه باشه وازطرف دیگه ازاین روبه اون روشدن عشرت نتیجه اش این بودکه اون ازتوخیابونهاجمع بشه واسباب چشم چرونی مردهاشون تخته بشه......خب پس قضیه به نام من وبه کام سایرین بوده وگرنه اینهاجماعتی نبوده ونیستن که چشمشون رو روی همچین مسئله مهمی ببندن ودندون سرجیگربذارن تایه زنیکه بی سروپابعداون بی ناموسیهابیادبشه حاجیه خانوم محل!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;زنهاکه جمع شدندبعدخوردن چایی قندپهلوکه باعث شدراه گلوشون بازبشه اول حاج خانوم رودوره کردندواونهایی که توفیق زیارت خونه خداروداشتندخاطراتشون رومرورکردندواونهایی هم که توفیق زیارت نصیبشون نشده بودباشنیدن تعریفهاقندتودلشون آب میشدکه این عشرت هم رفت مکه وماموندیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه بعدکه سفرنامه وزیارت نامه تموم شدفاطمه سوره،خانوم جلسه ای محل سروکله اش پیداشدوبعدخوردن چای ومیوه درباب عذاب جهنم ونعمات بهشتی گفت وبعدکیسه اش روپرازشیرنی ومیوه کردوراه افتادرفت تابه قرار بعدیش برسه .حاج خانم هم دنبالش توحیاط رفت تاپولی روکه باهم طی کرده بودندبه فاطمه سوره بده. پچ پچ زنها هم ازهمین جاشروع شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولش اخترخانم حرف بازکردکه ازشاگردحجره حاجی توبازارشنیده &quot;پول این سفر روحاج آقاازحساب شخصی خودش پرداخته&quot; اونوقت بودکه مَه جَبین خانم به حرف افتادکه شنیده &quot;شرط حاجی واسه صیغه محرمیت خوندن همین حاجیه خانم شدن عشرت بوده&quot;کم کم زنهای بیشتری به جمع غیبت پیوستندواونهایی هم که نمیخواستن به خیال خودشون توگناه غیبت شریک باشن،گوش تیزکرده بودن که ببینن بالاخره کی به کیه....خلاصه چه دردسرتون بدم که حرف بالاگرفته بودیکی میگفت &quot;اصلآمگه اینجوری حج رفتن قبوله؟دیگری میگفت&quot;چرانه تازه حاجی هم ثواب میبره که یکی روفرستاده حج&quot;یکی دیگه میگفت&quot;حجش به کمرش بزنه که خواسته سرخداکلاه بذاره،به اسم زیارت شوهرواسه خودش دست وپاکرده&quot;یکی دیگه میگفت&quot;شماکه ازدل آدمهاونیت وایمانشون خبرندارین اگه تهمت وافترابزنین خداقهرش میگیره ها!!!&quot;خلاصه گفتن وگفتن تاسروکله حاجیه خانوم توپادری پیداشداونوقت بودکه واسه ختم غائله به سلامتی حاجیه خانوم یه صلوات محمدی فرستادندوکم کم چادرشون روکشیدندروسرشون وراه افتادندوبایه خداحافظی گرم ازخونه خارج شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;توکوچه اخترخانم برگشت پرسید&quot;شنیدین سرورخانم جن گیرآورده خونش؟آخه دعانویس گفته جنهاطلسمت کردن که بچه دارنمیشی،توآب هم نگاه کرده بهش گفته جنهاآب انبارخونه روقُرُق کردن توآبی که میخوری سحروجادوهست واسه همین جن گیراومده جنهاروفراری بده وسحروجادوروباطل کنه تاازاجاق کوری دربیاد؟&quot;محترم خانم هم گفت&quot;میگمامن تاحالامراسم جن گیری ندیدم بیابریم اگه ازکارش هم راضی بودم میگم خونه مابیاداین نوه مریضم روشفابده&quot;زنهاتق تق کنان وغیبت کنان راه خونه سرورخانم رودرپیش گرفتندوسرراه ازجلوی خونه دکتر ردشدندغافل ازاینکه همون موقع دکترباسوادوفرهیخته محل درکتابخانه شخصیش توسط عده ای ناشناس موردهجوم قرارگرفته .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دکتردستان غرقه به خونش رابه سینه شکافته اش فشردتادردکمی آرام بگیردودرحالی که ازپنجره به بیرون نگاه میکردوحرفهای زنان رامیشنیدچشمانش رابست وقبل ازسکوت ابدی اش به آرامی گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;     &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;غم این خفته چند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=4&gt;خواب درچشم ترم میشکند.....&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامزدبازی</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;یادش بخیراون سالها...&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من وبتولی تازه نامزدکرده بودیم منم که پاک ندیدبدیدهوای نومزدبازی هوش ازسرم برده بودوهمینکه چشم اوستامو دورمیدیدم  دوکون روبه امون خدا ول میکردم وجُلدی ترک دوچرخه ام میشستم وده بروکه رفتیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خونه بتولی توکوچه درختی پشت امامزاده بود.به زمان حالاچندکورس ماشین میشدامامن که این چیزهاحالیم نبودباهمون دوچرخه زوار در رفته پدال میزدم وتوبرف وبارون ازاون کوچه خاکی های سربالا ،بالامیرفتم تابرسم دم درخونه بتولی سر راهم یه پاکت سیبی چیزی میخریدم که دست خالی نباشم وفک وفامیلهای بتولی نگن واه واه چه دوماد کنسی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دم درکه میرسیدم اول نفسی چاق میکردم وشونه چوبی کوچیکموکه سوغات مشهدبود رودرمیاوردم یه تف به موهام میزدم وبعدباشونه موهامو ازیه وربه یه وردیگه میاوردم وتخت میچسبوندم کف سرم بعدشیشه گلاب قمصرکاشونم رو برمیگردوندم رودستم ودستم رومیمالیدم به سرصورتم وبعدکلون درومیکوفدم ومنتظرمیشدم تابتولی بگه کیه؟اونوقت منم بگم مهمون نمیخوای صابخونه؟اونم بگه چرانمیخوام مگه میشه همچین مهمون عزیزی رودک کرد ....ولای درو واکنه وازلای چادرگل گلیش نیگام کنه وبهم لبخندبزنه تاخستگی راه واسم بشه قندوعسل!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اماحسرت بدل موندیم یه باراینجوری بشه آخه هربارکه مارفتیم ودرمی زدیم این داش کوچیکه اکبیرش عین جن بوداده دم درحاضرمیشدوخستگی روتنمون میموند .توله سگ باهمچین اهن وتلمبی برمیگشت میگفت:با دی دار داری (یعنی باکی کارداری ؟اخه زبونش شیرین بودازصدتاحرفی که میزد ده تاش بیشترفهمت نمیشد)اینگارکه فهمش نمیرسه بادامادکه نباس اینجورحرف زد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه منم که نمیخواستم خودمواز تنک وتابندازم میگفتم :جناب ابوی تشریف دارن؟اونم نه میذاشت ونه ورمیداشت میگفت:نه بلو بعل ِلمازلشا بیلا&quot;(یعنی بروبعدنمازعشاء بیا)بعدم با تشرمیومد درو روم بکوبه که پامومیکردم لای درمیگفتم:خپل الدنگ بروصداش کن تانزدم دک وپوزت رو یکی کنم!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اونم میگفت:اله به آدام ندُفتم!(یعنی اگه به آقام نگفتم)منم ازترس دست میکردم توپاکت ویه سیب درمیاوردم تابطپونه توحلقش وخفه خون بگیره.اماقضیه به همین جاختم نمیشدواین بچه تخس آنچنان میچسبیدبه بتولی وهرجامامیرفتیم دنبالمون میومدکه هیچجوره مابه نامزدبازیمون نمیرسیدیم که هیچ، تازه کلی هم بایدمیسُرفیدَم اخه هربارکه مامیومدیم دستی به سرگوش بتولی بکشیم یابتولی یه کم گوشه چادرش رووامیکردتاماصفائی بکنیم این توله سگ انگاری که موشوآتیش زده باشن میپردوسط ومیگفت: اله به آدام ندُفتم!منم مجبورمیشدم مثل ریگ پول تودست وبال این جغله بریزم تاحرف نزنه وفک وفامیلهانگن:واه واه چه دامادهیزه چشم دریده ای!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه چه دردسرتون بدم که مادیدیم هرچی درمیاریم خرج حق السکوت میشه ویه دل سیرهم نمیتونیم حلال خودمون روببینیم واسه همین فلفوربساط عروسی روبرپاکردم وبتولی روبردم خونه خودمون وتواین سالهااینقدربادل سیرنگاش کردم که چشم ودلم پاک ازهرچی بتولی سیرشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Apr 2009 22:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مستراح بهتراست یادبل یوسی؟!</title>
<link>http://khalehzanak.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>تف به روت بیادمرد،میمردی اون زبون وامونده ات روتوحلقت نمی چرخوندی وپیشنهادنمی دادی؟!قدیمیاحق داشتن میگفتن&quot;لعنت به زبانی که بی موقع بازشود&quot;حالاخوبت شد؟پس بکش وجیکت هم درنیاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_عزیزم بازدوباره تودستشویی داری باخودت حرف میزنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_نه جیگرطلای من،داشتم خداروصدهزاربارشکرمی کردم که همچین همسرنازنینی نصیب من کرده!الان میام بیرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_واااا آخه توالت جای شکرگزاریه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_فرق نداره من همه جاودرهرلحظه ای به توفکرمی کنم وبه شانسی که چندسال پیش درخونم رو زدومنوبه تورسوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; _امان ازدست زبون تو،به جای این حرفها اگه کهنه بچه روعوض می کردی من بیشترخوشحال می شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_آخ الهی من فدای اون ناخهای مانیکورشده ات برم که نبایددست به سیاه وسفیدبزنی وگرنه مبلغ قابل توجهی ازپولهای من باهاس صرف ترمیم دوباره اونهابشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_اوه عزیزم بازتیکه پروندی ،پول من وتونداریم که تازش هم توکه نمیتونی ناخن بکاری ولاک بزنی و....یعنی واست حرف درمیارن وگرنه من که مخالفتی ندارم اصلآپول واسه خرج کردن ِ،پس چه بهترکه خرج زیبایی بشه مگه نه؟تازه این پولهاکه چیزی نیست فکرش روبکن اگه من چندهزارتاسکه مهریه سرعقدم رومیخواستم جای بحث داشت البته اون وقت هم باز توحرفی نداشتی چون حق طبیعی خودم روخواسته بودم مگه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_آره آره توراس میگی امابیاراجب اشتباهات گذشته حرف نزنیم خب؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_اشتباه!!!!یعنی چی؟تودیگه منونمیخوای.... می دونستم می دونستم شمامردهاهمتون عین همین ،حرف سراینه که آقاحالاکه چندسال گذشته وبعدیه زایمان هیکل وظاهرمن مثل قدیم نیست فکرهای دیگه به سرش زده، من احمق روبگوکه ازکاروزندگی افتادم هی ازاین سالن ورزشی به اون سالن زیبایی می رم که ظاهرم سکسی بمونه که آقابپسنده اونوقت توبااحساسات پاک من بازی می کنی وبه من خیانت می کنی....من طلاااااااااق می خوام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_وای نه نه نه عزیزم به خدابه پیربه پیغمبرمنظورم این نبودمنظورم ازاشتباه این بودکه منِ خاک برسرواسه داشتن همچین گوهرگرانبهایی چندهزارتاسکه که سهله باهاس چندصدمیلیون تاسکه مهرت می کردم اصلآسرتاپای همچین زنی روباهاس طلاگرفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_راس میگی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_دروغم چیه مگه من مرض دارم باوجودهمچین زنی اصلآتاآخرعمربه هیچ زن دیگه ای فکریانیگاکنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_اگه اینطوره که میگی پس چرا هی به مامانت سرمیزنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_من بلانسبت شماگه بخورم دیگه ازصدفرسخی خونه مادرم هم ردبشم اصلآدیگه اسمش روهم نمیارم چندهزارتاسکه طلاکه مهریه مادرم نیست که براش دل بسوزونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_آهان پس توغصه مهریه داری اگه اون نبودمن روهم عین مامانت ول میکردی می رفتی سراغ یه زن دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_ای ی ی ی  خدامنوبکش راحتم کن !آخه به کی قسم بخورم که باورکنی عاشقتم، آخه اگه نبودم اینقدرمیرفتم میومدم پاشنه درخونت روازجامیکندم تاازت&quot; بله&quot; بگیرم،یادت که نرفته؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_پس بهم ثابت کن هنوزم دوستم داری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه الان میرم کهنه بچه روعوض می کنم غذادرست می کنم ظرفهارومی شورم خونه رومرتب می کنم و........خوبه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_خوبه اماکافی نیست،واسه اثبات علاقه آقایون بایدمیزان دست بردن توجیبشون روبسنجی من یه انگشتر الماس دیدم مفت، چندمیلیون بیشترواست خرج ورنمیداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_چندمیلیون!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_اینکه چیزی نیست توخودت الان گفتی من بیشترازاینامی ارزم تازه اینکه دربرابرپول مهریه چیزی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_میدونم میدونم ،توراس میگی تامن باشم دیگه این دهن صاحاب مرده روهیچ جاحتی تواون مستراح فکستنی بازنکنم وتِرنزنم به زندگیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوه عزیزم بازبی کلاس شدی،صدبارگفتم بگو دبل یو سی نه مستراح ،آخه شمامردهاچرادرست وبجاحرف زدنتون رویادنمیگیرین تاماخانمهااینقدربابت رفع ورجوع کردن اشتباهات شمامردها دچاراسترس نشیم.... واقعاکه !!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2008 21:07:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalehzanak&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>khalehzanak</dc:creator>
<guid>http://khalehzanak.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
