شبح

شبح آمد،برخیز

روزمرگ دوستیهافرامی رسد.

کفن پوشان وادی تردید

برای غسل قلب من آمده اند

تاپاک کنندقلبم را

ازعشق ،شور ،شعف

بوی کافورفراموشی برجانم می نشیند

تابوی تعفن انتظاربه مشام نرسد.

مرادروادی همیشه خاموشان

تک برجای میگذارند

تاپوسیدگی عادت جانم رابپوشاند

وجزکالبداستخوانی منطق، هیچ برجای نماند.

آیاروزی،جایی،کسی مرابازخواهدیافت؟!؟!؟

ودرقاب خالی احساس باور عشق خواهدریخت!؟!؟

آیاروزی من لبالب خواهم شدازعشق،دوست داشتن؟!؟!

نمی دانم!!!!!!!!!

 

                                        پاییز85

 

باغ گل وخاکستر

یه روزقشنگ وآفتابی عروسک قصه ماشخصیت اول داستان ملوس خانوم توباغ پرازگل نشسته بود.امانه ازعطرگلهالذت میبردونه ازلطافت وقشنگی گلهای رنگارنگ باغ بهره ای میبرد...

اون گلی روانتخاب میکردبعد بادقت وظرافت خاصی گلبرگهای گل رایکی یکی جدامیکردوباهرگلبرگی که جدامیشدزیرلب میگفت:

دوستم داره......دوستم نداره.......دوستم داره...... و.......

اماازبدشانسی هربارکه به آخرین گلبرک میرسید جمله ای روکه نمیخواست بشنوه میشنید.واسه همین حسابی کلافه میشدوگل روزیرپاش له میکردومیرفت سراغ گل بعدی وبعدی وبعدی وبازم بعدی.......

پشتکارش عالی بودچون تاموقع غروب تقریبآهیچ اثری ازاون باغ زیباورنگارنگ نمونده بوداماهیچی به هیچی.... آخه مگه میشدتواینهمه گل حتی یکیشون هم گلبرگهاش باجمله دوستم داره تموم نشن؟!؟!؟.......خب حالاکه شده

وقت گذشت تااینکه نوبت رسیدبه آخرین گل باغ

این گل آخرین امیدملوس بودخودگل هم اینوفهمیده بودواسه همین وقتی ملوس آروم وزیرلب گفتش که اگه این بارجواب بله روبگیره باغ رومثل روزاولش پرازگل میکنه وسوسه شدودوتاازگلبرگهاشوجوری به هم چسبوندکه یه گلبرگ به نظربیادو ........

ملوس ازخوشحالی اشک توچشماش حلقه زدوهمینطورکه فریادشادی میزدومیگفت:آره میدونستم میدونستم که دوستم داره ازباغ بیرون رفت

ملوس خانوم سرحرف وقولش بودازفردای اون روزهرروزبه باغ میومدومشغول باغبانی میشددرعرض مدت کوتاهی باغ زیباوقشنگی جای باغ قبلی ساخت که عطروطراوت گلهاش بی مثال ومانندبوداغراق نمیکنم هیچکس باورش نمیشداین گلهاحاصل خاک وآب ونورزمین باشندانگارکه تکه ای ازبهشت رو روی زمین آورده باشی گلهاهم ازاینکه میدیدندباغبان به این خوبی دارندلذت میبردندهمه چیزخوب بودتااینکه...........

 

یه روزملوس قدم به باغ گذاشت توچشماش اشک حلقه زده بوداماهرکسی میتونست بفهمه که این باراشک شادی نیست بلکه......

ملوس روبه گلهای باغ کردودرحالی که صداش ازشدت ناراحتی میلرزیدفریادزد:

همتون یه مشت دروغگوی نفهم هستید.....اون دوستم نداره....... یعنی هیچ وقت نداشته......! ازتون متنفرم ........شمافریبم دادید.......بایدتاوان این دروغ روپس بدید

بعدباخشم به سراغ گلهارفت و.....

همه گلهای باغ روازریشه کندولگدکوب کردبعد پیت نفت رو روی گلهاریخت وکبریتی زدودریک چشم به هم زدن ازاون همه زیبایی چیزی جزخاکسترنموندوباغ تاابدمحکوم به نابودی شدزمین باغ هم برای همیشه حاصلخیزی وباروری اش روازدست دادوتبدیل شد به زمین بایری که هیچ وقت هیچ وقت هیچ گیاهی نتونست توش رشدکنه!