شیطونیهای یواشکی من ودوست یواشکی ام!
اون سالها روخیلی خوب یادمه ،من بزرگ شده بودم ودستم روکه درازمیکردم به لبه میزناهارخوری میرسیداماهنوزهم دوست داشتم موقعی که مهمانهادورمیزغذامیخوردند وراجب چیزهایی که من نمی فهمیدم حرف میزدند یواشکی برم زیرمیز.
همون جایی که تو هم بودی ودرحالی که برق چشمهای میشی رنگت ازلای موهای بلندولختت پیدابود خنده کنان،بندکفشهاروبازمیکردی وطوری ازبین پاهاردمیشدی که بهشون نخوری وتامی دیدی حواسم بهت نیست به بالای پاهای خانومهای مینی ژوپ پوش دزدکی نگاهی مینداختی!چقدرمیخندیدیم به شیطونیهای یواشکی ! اونقدرکه بزرگترهاصداشون درمیومدکه یواشکی اون زیرچیکارمیکنید؟آره ماکلی کارهای یواشکی داشتیم مثلآیواشکی بچه گربه میاوردیم توزیرزمین بعدیواشکی گوشتهای غذامونو تومشت کوچیکمون جمع میکردیم وبهشون میدادیم یاپروانه وجک وجونورهای دیگه میگرفتیم وواسه شون توجعبه کفش، خونه درست میکردیم یادته چقدرزودمیمردن؟(آخه هیچکی یادمون نداده بود واسشون جای نورونفس بذاریم)یایواشکی کبریت کش میرفتیم ومسابقه "آتیش کی دیرترخاموش میشه"ویایواشکی خیار ورمیداشتیم ومسابقه"خوردن ته تلخ خیار"راه مینداختیم وهمیشه توبرنده میشدی چون خیلی قوی وشجاع بودی انگارنه انگارکه هنوزبعضی وقتهایواشکی جاتوخیس میکردی وفقط5سال داشتی!!ظهرها که جامون روپهن میکردندکه بخوابیم ماهم خودمون روبه خواب میزدیم بعد یواشکی میرفتیم به قلعه یواشکی که توپیداکردی ودرستش کردی، اگه اشتباه نکنم تواتاق صندوق خونه خانم جان پشت لحاف تشکها یه راهی مثل دالون بودکه باید سینه خیزمیرفتی که ته ش یه اتاقک یک دریک متربودکه به پنجره روبه حیات راه داشت وماگنجهای یواشکی مون رواونجاقایم میکردیم وجلوش روبابالش پرمیکردیم که جای یواشکی مالونره. اون زمان واسه من کارهای یواشکی معنی خوبی میدادوهمش دوست داشتم کاریواشکی کنم تاروزی که.....
اون روزمابازسرظهربه قلعه یواشکی رفته بودیم وتوگردوهایی روکه یواشکی ازدرخت بالارفته وچیده بودی آورده بودی تا یواشکی باهم بخوریم وداشتی قضیه "به گروگان گرفته شدنت وفرارت ازدست دزدهاودستگیری دزدهاباکمک تو"روتعریف میکردی چقدرخوشم میومدازحرفهای یواشکیت وبه اینکه انگار اینوقبلآیه جایی دیدم اهمیت نمیدادم .چقدرهمه چی خوب بودتااینکه بزرگترهامتوجه غیبت ما شدندودربه دردنبال ماگشتند و صدای توروازتواتاقک شنیدندوماروپیداکردندوهمینکه بالشهاروازدرقلعه یواشکی کنارزدندتوزودگردوهای یواشکی روتولباست چپوندی آخه ته جیب های شلوارت همیشه سوراخ بود،امابزرگترهااینونفهمیدند اوناعصبانی شدند گفتند:پسربد،یواشکی دخترمردم رواینجاآوردی چی بهش نشون میدی؟!؟
من معنی حرف ونگاههای چپ چپ بزرگترهارونفهمیدم اماتو...!
تنهاچیزی که ازت یادمه یه جفت گوش که سرخ شده بودوقطره عرقی که ازلای موهای قهوه ای ات روی گردنت سرخوردوتویقه لباست گم شدوتوبدون هیچ حرفی درحالی که سرت پایین بود دویدی ورفتی ودیگه هیچوقت نه باهام بازی کردی نه محلم گذاشتی واینطورشدکه قلعه یواشکی باهمه گنجهای یواشکی توش ،خالی موند ومن واسه همیشه دوست یواشکی وهمه شیطونیهای یواشکی رو گم کردم اما عوضش اینویادگرفتم که کاریواشکی یعنی کاربد................
واسه همینه الان که بزرگ شدم دیگه کاریواشکی نمیکنم !
خاله زنک یه آدم عامی ومعمولیه که توزندگیش نه کتاب خونده(چون کم سواده!), نه سینمارفته(چون ازتاریکی می ترسه!), نه عضوگروه یا دسته ای بوده(چون خیلی خجالتیه!) و نه حتی به روزنامه هایی که تومغازه دورسبزی و... می پیچن نگاهی انداخته!!! اما حرفهایی که میگه....!!