پرنده آفتاب
اون یه روزآفتابی بایه لبخندقشنگ چشم به جهان بازمیکنه وافسوس میخوره که چرازودترپوسته بسته اطرافش رونشکفته واین گرماوروشنی رو زودتربا تک تک سلولهاش حس نکرده امااون روزآفتابی هم مثل تمام وسوسه های دنیاشیرین وزودگذربودوپرنده کوچولوخیلی زودلبخندقشنگش رو توسوزسرمای نابودکننده اطرافش گم کرد.دیگه هیچ اثری ازآفتاب مهربان نبودتاچشم کارمیکردیخبندان بودوسایه مرگ مانند ردایی سفید زمین روپوشانده بودگویاهمه به تقدیرسرد تن داده بودندجزپرنده که نمیتونست گرمای روزهای آفتابی روازیادببره باخودش میگفت حتمآنوریه جایی پشت ابرهای تیره منتظره که ابرهاکناربرن امااین سکوت وانتظارمنجربه نابودی خیلیهاشده چطورآفتاب اینقدرخودخواهه که حاضرنیست تلاشی برای پس زدن ابرهای سیاه بکارببره!شایدهم ابرهامثل لحافی روی خورشیدروپوشاندن واونم خوابش برده وازیادبرده ماچقدرروی زمین به گرماش احتیاج داریم! شایدهم ابرهای مخوف و سیاه، آفتاب روبه اسارت گرفتن اون چشم امیدش به ماست که نجاتش بدیم! اماهیچکس به حرفهای پرنده گوش نمیداد حقم داشتندچه تضمینی وجودداشت حق باپرنده باشه اماپرنده رویای روزهای گرم وآفتابی گذشته روداشت وبالاخره یک روزتصمیمشوگرفت وبالهاشوروبه آسمان گشودوبه سمت آفتاب پروازکرد.
هرچه بیشتربال میزدسنگینی تکه های درشت تگرگ روبیشترروی پوستش احساس میکردبادبه شدت میوزیدومثل زخمه حاصل ازپرتاب تیرهای بیشماربرتن نحیف وخسته اش می نشست هو هوی بیرحم طوفان درگوشش میپیچیدوقلب کوچکش رابه تالاپ تولوپ می انداخت .پرنده خستگی ناپذیرقصه ماروزهاوشبهای زیادی پروازکرد لشکرابرهای متجاوزه عصیانگر رایکی پس ازدیگری فتح میکردو درد تازیانه سربازان سیاهی وظلمت راتاب میاوردچون اورویایی داشت.
شماچه کار میکنین اگه یه روزرویایی داشته باشین ولی رویاهاتون به واقعیت منجرنشه؟تلخه نه!خیلی هم تلخه پس حالامیتونین وضعیت پرنده کوچولو رودرک کنین وقتی باهزازامیدوآرزوهمه ابرهاروباتحمل اونهمه توهین وتحقیروسختی ومشقت پس زداماپشت ابرهاجایی که قبلآآفتاب خونه داشت حالاهیچی نبودباورتون میشه! انگارازاول هم هیچی نبوده همه اینهاخواب بود توهم بودخیال بود...؟؟؟پشت تمام این سردیهاوسیاهی هاهیچ گرماوروشنی انتظاراونونمیکشید.حماقت حماقت محض.یه لحظه به حال اونایی که اون پایین یه گوشه گرم پیداکردن وکزکردن وزندگیشون روادامه میدن غبطه خوردامادیگه دیرشده بود.امیدتنهامحرک تلاشش بودحالاکه امیدش نابودشده بالهاش سست شدن تنهاخسته وناتوان شدچشمانش روبست وخودش روسپردبه دست سرنوشت. ابرهای تیره اونودربرگرفتن دیگه هیچ مقاومتی نکردطوفان مانند ذره غبارناچیزی اونوبه این سووآن سوپرتاب کردبازهیچ مقاومتی نکردتمام تنش آماج حملات بی رحمانه برف وبوران وتگرگ شداماهیچ مقاومتی نکردسیاهی وسرماسنگدلانه انتقام تمام مقاومتهاوایستادگیهایش راگرفت ودرنهایت چونان تکه ای بی جان جسمش رادرگوشه ای رهاکرد.نمیدونم چه مدتی آنجابودبدنش سردبوداماقلبش هنوزتپش مختصری داشت دیگران بدون آنکه بدانندبرجسم ناتوانش اشک ریختندوبه حالش وسرانجام تلخش آه کشیدندتااینکه روزی کسی بالای تن خسته اش به تماشاایستادوآرام درگوش پرنده زمزمه کردکه "هیچ میدونستی آفتاب ازخودهیچ گرماوروشنی نداردهرچه هست حاصل عشقیست که مابه خورشیدمیبخشیم اوست که به بودن مامحتاجه ماخود دردرون آفتابیم،آفتابی روشن وگرمابخش.آیاعشقی که آفتاب راچنین گرم وسوزاننده میکنه برای گرم کردن جسمت وزمین کافی نیست؟ناشناس رفت اماکلامش چون ندایی ابدی درجسم وجان پرنده پیچیدوقلب کوچکش راگرم کردوبه تپش واداشت پرنده گرم شدوعشق مانندشهاب ازوجودش زبانه کشیدوعالم راگرفت ابرهای تیره راپس زد وروح مرده زمین رابارورکردسبزه هاچونان فرشی سبزازمسیرعبورنور روئیدندوگلهای الوان چونان تکه های یاقوت وعقیق وزبرجد بردشت شکفتندپرندگان عاشق برشاخسارهابه نغمه سرایی پرداختندو بهاربه مهمانی طبیعت قدم گذاشت وزمین سراسرهلهله شادمانی شد.
برای رسیدن به بهارسبزوباطراوت احتیاج به آفتاب مجازی نداریم عشقی که ازدرون سرچشمه میگیره آفتاب حقیقی است که میتونه بهانه قشنگی باشه واسه موندن...امیدوارم امسال ازگرمای عشق سیراب شویدوباعشق پاکتون گرمابخش اطرافتون هم باشید.
"سال نومبارک"
خاله زنک یه آدم عامی ومعمولیه که توزندگیش نه کتاب خونده(چون کم سواده!), نه سینمارفته(چون ازتاریکی می ترسه!), نه عضوگروه یا دسته ای بوده(چون خیلی خجالتیه!) و نه حتی به روزنامه هایی که تومغازه دورسبزی و... می پیچن نگاهی انداخته!!! اما حرفهایی که میگه....!!