نمیتونی تصورش روبکنی که چقدردلم برای ؛ماه بیگم؛تنگ شده.سیزده چهارده سال بیشترنداشت که یک روزمیرزاتقی خان مباشرنمیدونم ازکجاپیدایش کردوآوردش خانه ماواسه کلفتی. گوشه چادرکهنه وپاره اش رادردهان گرفته بودوازشدت حجب وحیاسربلندنمیکرد.ترلان خانوم تادیدش گفت: پناه برخدااین شپشوی کثیف روازکدوم خراب شده ای پیداکردین قیافه اش به آدم نمیره انگارطلسم ازمابهترون دنبالشه نکنه نکبتش زندگی ماروهم بگیره!ومباشرلبخندی زده بودکه نترسین گبرنیست بچه مسلمونه سوادقرآنی هم داره اگه بهش جاوغذابدین ثوابش چندبرابربهتون میرسه

حق میگفت چون نه تنهانکبتی نداشت بلکه ازروزی هم که پابه خانه ماگذاشت برکت ونعمت ازدرودیوارسرماریخت کارپدرم رونق گرفت عمه ترلان پیردخترشوهرکرد داداش بزرگم کارخوبی تواداره شهربانی پیداکردآبجی کوچکم که زبونش موقع حرف زدن میگرفت زبان بازکردخانوم جان شفاپیداکردهنوزهم نمیدانم همه این اتفاقات ازپاقدم خوبش بودیاشانسی که آوردموقعی سروکله اش توزندگی ماپیداشدکه اوضاع بروفق مرادمیگشت!باهمه جوانی اش هرکاری ازللگی بچه گرفته تاکاردرمطبخ ودوخت ودوز وباغبانی ازدستش برمیامد،خواص درمانی همه نوع گیاهی روخیلی خوب میدانست حتی کاراصلاح صورت وابروی زنان خانه هم بااوبودخوش بر و رو نبودسبزه ولاغروریزه اماحسابی خوش سروزبون بالبخندی شیرین وازهمه مهمتر صدای گرمی داشت موقعیکه پدرم صفحه تصنیفهاروباگرامافون گوش میدادپشت درگوش می ایستادوترانه هاروحفظ میکردبعدهروقت که کسی نبودزمزمه میکرد.وقتهایی که مادرم برای روضه ازخانه بیرون میرفت بچه هارودورخودش جمع میکرددامن پلیسه مادرم راتنش میکردآوازهای کوچه بازاری مهوش وپریوش وشهپرآوازه خوان رامیخواندومیرقصیدبچه های همسایه هم میامدندحتی پسرهای بزرگ سرهنگ رفیعی هم باآنهمه ادعاگاهی پیدایشان میشدوازلای در ماه بیگم رادیدمیزدند میخندیدیم وحسابی خوش میگذشت همه حتی پسرهای فرنگ رفته سرهنگ رفیعی باآنهمه دک وپز دوستش داشتند.دلم میخواست وقتی بزرگ شدم مثل او شوم شادوزرنگ ومهربون وکاربلد.بهش هم گفتم خندیدوگفت:من هرچی هم بدونم وهمه هرقدرتعریفم روکنن آخرش یه کلفتم.ولی من اون موقع معنی حرفش رونفهمیدم !

همه چی خوب بودتایه روزبه خودمون اومدیم دیدیم ماه بیگم شادوشوخ وشنگ رنگ به رخسارنداره تابوی غذاتودماغش میپیچه حالش بهم میخوره وتوباغچه عق میزنه!شبهامیره سروقت دبه ترشی ومشت مشت ترشی میخوره.کوچکترازاونی بودم که بفهمم چی شده اماازنگاههای چپ چپ بزرگترهاومتلکهایی که بارش میکردندمیفهمیدم خبطی ازش سرزده که دیگه هیشکی توخانه چشم دیدنش رونداره.یه شب ازخواب بیدارشدم که بروم مستراح دیدم ازاتاق خانوم جان صدامیادازپنجره سرک کشیدم دیدم همه بزرگترهاجمع شدن دارن ازماه بیگم میگن.عمه ترلان میگفت:زنیکه چشم سفیداینهمه خوبی بهش کردیم اینم نتیجه اش که ماروتودروهمسایه بی آبروکردازهمون روزاولم میگفتم این باخودش نکبت میاره.پدرم میگفت:چرامابی آبروبشیم همه مارومیشناسن که چه خانواده بااصل ونسبی هستیم واین وصله هابه مانمیچسبه.خانوم جان هم پریدوسط حرف پدرم که:دردروازه رومیشه بست دردهن مردوم رو نه، ازکجامیتونیم ثابت کنیم که تقصیرخانواده مانبوده! عموبرزومیگفت:خب اززیرزبونش بکشین برین طرف روبیارین مجبورش کنین عقدش کنه خانوم جان هم گفت:بی خودخودمون رومیندازیم تودهن همه کی میادگردن بگیره؟ فقط این وسط ما سکه یه پول میشیم پس بایدبی سروصداغائله روختم کنیم کس وکارمون که نیست مسئولیت گندکاریشومابپردازیم!گناهش گردن اون حرامزاده ای که باعث این بی آبرویی شده.برگشتم تورختخواب اماتاصبح خواب به چشمم نیامدخروس خان سروصداازحیاط شنیدم پاشدم ببینم چه خبره ،پدروخانوم جان رودیدم که با ماه بیگم حرف میزدندیه چیزهایی درباره رفتن به ده واینکه اونجاواسه بچه ات بهتره شنیدم مباشرهم کناردرایستاده بودخانوم جان چادرروانداخت سرماه بیگم یه کیسه داددستش پدرهم دست کردتوجیبش چنداسکناس کف دست ماه بیگم گذاشت.ماه بیگم اشکش روباگوشه چادرش پاک کردوبه سمت مباشرودرحرکت کردومثل اولین روزیکه آمده بودچادرروبه دندون گرفت امابرعکس روزاول سرش روبلندکردودورتادورعمارت وباغ رو ورندازکردیهوچشمش به من افتادکه پشت پنجره نگاهش میکردم چندلحظه خیره نگاهم کردتونگاهش یه دنیاحرف بودحالامیتونستم معنی حرف اونروزش بفهمم ودیگه دلم نمیخواست وقتی بزرگ شدم مثل اون بشم .ماه بیگم لبخندتلخی زدوبرای همیشه رفت.