ازراه پله های تاریک یک ساختمان قدیمی بالامیروم نمیدانم چرااینجاهستم هیچ چیزبرایم آشنانیست فقط حسی به من میگویدبروبالا! به طبقه چهارم که میرسم دری رابازمیبینم نوری که ازخانه به بیرون میتابدچشمانم رااذیت میکندسرکی به داخل خانه میکشم. تعدادزیادی پلیس درخانه درحال رفت وآمدهستندمردی رامیبینم که بارانی بلندومشکی برتن داردوبه سمت من میآیدتابه من میرسدمیگوید:

سلام کارآگاه کمی دیرکردید،بچه های تجسس مشغول بررسی هستندهنوزسرنخ جدی به دست نیومده میخوایید شماهم نگاهی به جسدبیندازید؟

کمی جامیخورم ....کارآگاه!!...جسد!!...بی اختیاربه دنبال مردبه راه می افتم به اتاق خواب میرسیم روی دیواروروتختی وکف اتاق مقدارزیادی خون پاشیده، یک پلیس جوان بادقت همه جارامیگردد تامگرنشانه ای از قاتل بیابدومرددیگری مشغول عکاسی ازصحنه جرم است. روی تخت....جسدمثله شده مردی وجوددارد که باسنگدلی تمام به قتل رسیده مردبارانی پوش مشغول گفتن توضیحاتی درموردزمان تقریبی مرگ، آلت قتاله ،هویت مقتول و....که ناگهان احساس میکنم دنیادورسرم میچرخدوحالم داردبهم میخورد،سراغ دستشویی رامیگیرم وباسرعت به سمت دستشویی میدوم درکاسه دستشویی بالامیاورم صورتم رازیرآب سردمیگیرم .حالاحالم کمی جاآمده سرم رابلندمیکنم وهمینکه به آیینه بالای دستشویی نگاه میکنم ازوحشت فریادمیکشم تصویرمن درآیینه همان جسد روی تخت است!!

 سریع دررابازمیکنم امانه خبری ازپلیسهاهست نه ازمردبارانی پوش به اتاق خواب میروم همه چیزمرتب است روتختی ساتن شیری رنگی روی تخت انداخته شده وهیچ اثری ازخون یابهم ریختگی وجودندارد.صدای زنگ درخانه،من رابه خودمیاوردحتمآپلیسهاهستنددرراکه بازمیکنم بیشترجامیخورم زن جوانی پشت درایستاده وبه من لبخندمیزندامامن اورانمیشناسم انگاراوهم فهمیده چون میگوید:

سلام عزیزم میدونم که انتظاردیدنمونداشتی امامن بعد دعوای اون روزکلی فکرکردم ودیدم توتقصیری نداری ومن هم توروبخشیدم ودیگه هیچ دلخوری ازت ندارم

بعدصورتش روجلومیاوردومرامیبوسداصلآنمیدانم دراون لحظه چه بایدبگویم... من..کارآگاه...جسد....پلیسها....مردبارانی پوش...وحالااین زن... !!!حسابی گیج شده ام زن واردخانه میشودروروپوشش رادرمیآوردبه سمت اتاق خواب میرود به دم در که میرسد برمیگردد ولبخندملیحی میزدوبه من میگوید :

عزیزم تامن حاضرمیشم توهم بروببین چیزی گیرمیادکه عیشمونوتکمیل کنه

 وچشمکی میزندووارداتاق میشود.یک لحظه فکرمیکنم بهتراست خانه راترک کنم اماحس کنجکاوی مانعم میشودوباخودم میگویم:

 مثل یه بازیه بروببین آخرش چی میشه!

دریخچال را که بازمیکنم باخودمیگویم:  هی بدک نیست!

وقتی باسینی مشروب ومخلفات وارداتاق میشوم زن برهنه روی تخت درازکشیده.زن میگوید:

چته پسرهمچین نگاه میکنی انگاردفعه اولته!سینی روبذارکناربیاپیشم

بعددستم رامیگیرد ومن رامیاورد روی تخت ومیگوید:انگارمن بایدلباساتودربیارم ؟!

بعدروی شکمم میشیند ودکمه های لباسم رایکی یکی بازمیکند .قلبم میخواهدازحلقم بیرون بزند امااو آرام وراحت به نظرمیرسد همینطورکه لبخندمیزند دستهایش را پشت سرش میبردوازلای موهای طلایی رنگش شیئی فلزی رادرمیارورد که تونورچراغ خواب برق میزند ...چاقو؟خنجر؟قمه؟نمیدانم فقط ناگهان دردشدیدی رادرقفسه سینه ام احساس میکنم وخونی که به هرطرف پرتاب میشود وبه سروصورتم میپاشد!فریادمیزنم و زن روبه گوشه ای هل میدهم وبه سمت دستشویی میدوم .دستهام ازخون رنگیه دستهایم رامیشویم که متوجه موهای طلایی میشوم که روی شانه وسینه ام ریخته سرم روبالامیکنم وازدیدن تصویرآیینه نزدیکه که سنگکوب کنم تصویرهمون زن!!!

 دستم روروی سرم میگذارم وباتمام قدرت جیغ میکشم که ناگهان ازخواب میپرم...........................            روی تخت مینشینم وباخودم فکرمیکنم چقدرخوب که همش خواب بود!!!چشمهایم رامیمالم ونگاهی به اطراف می اندازم،یه اتاق بزرگ بادیوارهای گچبری وپرده های مخمل زرشکی ویه تخت رویال دونفره ومردی که کنارم به خواب عمیقی رفته امامن هرچه فکرمیکنم نه به یادمیاورم اون مردکیه ؟نه اینکه اینجاکجاست؟ونه حتی اینکه اصلآمن بالاخره کی هستم؟یک آیینه باقاب چوبی کنده کاری شده به دیوارنصب شده فکری به ذهنم خطورمیکند برمیخیزم و به سمت آیینه میروم تاآیینه به من بگوید،من که هستم.....!