مامان یه چیزی بگم؟

 

آره عزیزم بگوگوش میکنم

 

مامان جون من توروخیلی دوست دارم

 

قربونت برم عزیزم منم توروخیلی دوست دارم

 

اگه منواینهمه دوست داری پس چراآوردیم اینجا؟

 

چون مجبورم چاره دیگه ای ندارم عزیزکم

 

ایناهمش واسه خاطراونه ،چرابابامنونمیخواد؟

 

اشتباه نکن گلم اون مارونمیخوادنه فقط تورو

 

لازم نیست دروغ بگی خودم تودعواشنیدم که بهت میگفت:تازمانی که پای این مزاحم توزندگیمون هست روتعهدمن نسبت به خودت حساب نکن

 

آخه جانم توکه نبایدبه بگومگوهای ماگوش بدی

 

چرامن حق دارم بدونم وتازه شمابدون من هیچ مشکلی باهم نداشتید

 

مشکل همیشه بودمابودیم که کوربودیم.کوچولوی من،ازت ممنونم چون توباعث شدی من به خودم بیام وبفهمم توزندگی اون جام کجاست

 

ازاینجاکه رفتی میری پیشش؟

 

نه،هیچ وقت برنمیگردم همه چی تموم شد

 

تو دوستش داشتی اون مردآرزوهات بودپس چراالان.....

 

من وجودم یقین بودامااون یه لحظه شک کرد

 

فکرنمیکنی زیادی سخت میگیری آخه منم این وسط بایدتاوان پس بدم

 

مطمئن باش توچیزی ازدست نخواهی داداین ماهستیم که باختیم

 

چی رو؟

 

عشق ،احساس ،باور وزندگیمون وازهمه مهمترتورو

 

مامان هنوزم دیرنشده هابیاباهم برگردیم خونه؟

 

آخ قشنگ من ،اینکارومیکنم چون نمیخوام یه روزی بشی یه توسری خورهرزه آویزون مثل من یایه ترسوی نامرد هوسران مثل بابات

 

امااینجوری من هیچیم ولی پیش  شمااقلآهستم تازه تووباباهم میتونین باهم عروسی کنید

 

طفلکم خیلی طول کشیدتااین تصمیم سخت روگرفتم تودیگه هواییم نکن

 

همین موقع منشی به زن اشاره کردتاوارداتاق شوددکتربارپوش سفیدکنارتخت ایستاده بود وته لبخندتلخی به گوشه لبش بودزن به سمت دکتررفت وروی تخت نشست دکترگفت چی کارمیکنی هنوزم تصمیمت برای سقط جدیه؟

زن سرش راپایین انداخت و دستش راروی شکمش گذاشت وبه آرامی دستش راروی شکمش چرخاندوقتی سرش رابلندکرداشک درچشمانش حلقه زده بود.روبه دکترکردوگفت..........