خاک آشنا

قدم هنوزبه پیشخوان بلیط فروشی سینمامایاک نمیرسیدکه راهی تهران شدیم آقاجونم بامعرفی یکی ازآشنایان در اداره برق تهران استخدام شده بودهمه خانواده خوشحال بودنداماهیچکس مثل من درپوست خودش نمیگنجید.زندگی دریک شهرکوچک ودورافتاده باکمترین امکانات رفاهی وتفریحی برای بچه ای به سن وسال من به مرگ تدریجی تمام رویاهاوآرزوهای دورودرازشباهت داشت.وقتی آقاجون خبرکوچ خانواده را اعلام کرداولین کس من بودم که پریدتاوسایلش راجمع کند وننه جون آخرین کسی بودکه دل به سفردادهمش میگفت "خاک آقاتون اینجاست خاک همه اقوامم اینجاست چطورازاینهمه دلبستگی دل بکنم باهاتون بیام"تادم درهم هی تکرارکرد درراه هم تکرارکردوقتی رسیدیم هم تکرارکردومن بی تفاوت به همه حرفهای ننه جون به این فکرمیکردم که به زودی قراره خوشبختی واقعی را در زندگی به دست بیاورم.زمانیکه میدان شهیاد رادور زدیم وبه سمت خیابان علاء الدوله حرکت کردیم حتی ننه جون هم دست ازغرزدن برداشت ومحوتماشای خیابانهابامردم رنگ رنگش شد شهرمایه شهرکوچک ومذهبی بود ودیدن مغازه های شیک وخیابانهای عریض وطویل تهران ومردهایی باکلاه شاپوبه سروزنهایی چادرازسربرداشته برای همه عجیب بودمخصوصآننه جون که موندن در این شهر رابی آبرویی وبی ایمانی میدانست وآدمهاش رابی غیرت وبی حیا

آقاجون 2تااتاق نقلی کرایه کرده بودخانه متعلق به یکی ازهمشهریهای قدیم مابودکه سالهاپیش به تهران آمده بودند خودشان هم درخانه زندگی میکردندواتاقهای گوشه حیاطشان رابه ماداده بودندآدمهای خوبی بودندوازقضاپسری هم سن وسال من داشتندکه میتوانست رفیق خوبی برایم باشدامانشدچون برعکس من همیشه سرش مشغول درس ومشق بودوعین زنهاازخانه بیرون نمیرفت.وقتی رسیدیم مادروخواهرهایم شروع کردند به رفت وروب وچیدن وسایل. ننه جون مدام آه حسرت میکشیدکه "خانه به آن بزرگی ودل بازی راول کرده ایدکه تواین لونه موش بخزید"اماهمه بدون توجه به غرولندهای ننه جون مشغول کارخودشان بودند.

ازفردای روزیکه به تهران رسیدیم وآقاجون کارش راشروع کردودخترهاومادرم خانه رابه سلیقه خودچیدند، ننه جون مریض شدوکارماشدازاین دکتربه آن دکتررفتن امافایده نداشت حال ننه جون روزبه روزبدترمیشدمیگفت "الکی پول بی زبون روتوحلق این دکترهاونسخه پیچهانریزیدمن میدونم چه مرگمه ،اگه میخواین خوب بشم منوببرین به شهرخودم سرخاک عزیزهای خودم"اماهیچکی گوشش به این حرفهابدهکارنبودمخصوصآکه زندگی درتهران حسابی زیردندان همه مامزه کرده بودآقاجون حقوق خوبی میگرفت وسیم برق به خانه کشیدوشبهای مامثل روزروشن شدخواهرهایم خیاط خانه میرفتندواسم مراهم درمدرسه نوشتندباچندشاهی که ازآقاجون پول توجیبی میگرفتم برای خودم یخ دربهشت میخریدم وگوش به زنگ بودم که هروقت سینما مایاک فیلم تازه ای میاوردبایه جیب پرتخمه مشهدی به تماشای فیلم بروم وباهمه بچگیم عاشق آرتیست فیلم شوم وعکس آرتیستهاروبه دیواراتاق بکوبم که ننه جون صدایش دربیایدکه"نچسبون بچه این صورقبیحه برکت روازخونه بیرون میبره "خلاصه خانواده ماحسابی نونوارشده بودبرعکس ننه جون که روزبه روزنحیف ترورنگ پریده ترمیشدوچشمان نافذش هرروزبی روح تر، تایه یک روزکه بعدنمازصبح چشمانش راازشدت دردبست ودیگربازنکرد.آقاجون میخواست ننه جون رادرشهرخودمان خاک کندامامادرمخالفت کردمیگفت خرج این جابجایی زیاداست وتازه اگراینجاخاک شودهرهفته میتوانیم سرخاکش برویم خوب نیست مرده بی صاحب رهاشود .ننه جون رادرقبرستان تهران دفن کردیم اما یادم نمی آیدبعدمراسم چهلم سرخاک ننه جون رفته باشیم

روزهامثل برق وبادگذشت ومن درصف سینما قدکشیدم ومردبرازنده ای شدم یک روزجای آرتیست فیلم عاشق دختربلیط فروش سینمامایاک شدم باهاش ازدواج کردم سالهای سال باهم زندگی کردیم تااوهم مثل مادر،آقاجون وخواهرهایم براثربیماری من راتنهاگذاشت ومسئولیت زندگی بیش ازپیش بر گردنم افتاد به خودم که آمدم دیدم شدم یه مرد76ساله باکلی نوه نتیجه.یک روزبچه هادورم جمع شدندکه همگی تصمیم گرفتندازکشوربروندونمیخواهندمراتنهابگذارند.هرچه مقاومت کردم فایده ای نداشت گفتم"پیشرفت مال شماجوانهاست ازمن گذشته من خاک عزیزانم اینجاست اونجاهیچ بستگی ندارم"امانشدکه نشد.

هوای غربت بامن سرناسازگاری داشت ازوقتی رسیدم وضع مزاجیم به هم ریخت وبدنم تحلیل رفت بچه هایم برای اینکه پیشرفت کنندسخت کارمیکردندوظیفه نگهداری ازمن برعهده پرستارهای یک خانه سالمندان درجنوب کالیفرنیاگزارده شده بود.

یکشنبه هابچه هاونوه هایم به دیدنم می آیندوقتی نوه کوچکم رامیبینم که باچه ذوقی باگیم کوچک خودبازی میکندوبه غرغرکردنهای من اهمیتی نمیدهد یادکودکی خودم می افتم وآرزوهای دورو دراز آنروزهایم.اماهنوزمیترسم که به ننه جون وخاکی که درآن دفن شدفکرکنم خاکی ناآشناکه بوی عزیزانش رانمیداد

فاصله

وقتی روی نیمکت چوبی کناردریاچه آلسترمیشینم وغروب خورشیدروتماشامیکنم بیشترازهرزمان دیگه ای به فاصله هافکرمیکنم ...

به خورشیدی که دراینجا غروب میکنه اماهمزمان درنقطه دیگری درحال طلوعه .

به گذشته ای فکرمیکنم که درزادگاهم جاگذاشته ام وتکه هایی ازآنراباخودم به اینجاآورده ام.

 به چهره ام ونژادم فکرمیکنم که میراث گذشته گانم هست وهیچ سنخیتی باهمشهریهاوهمسایه هاودوستان جدیدم نداره.

 وقتی توخیابون سوارماشینم به خیابونهاورانندگی توزادگاهم فکرمیکنم.

اینجاهمیشه سرساعت معینی موقع غروب ناقوس کلیسابه صدادرمیادوعجیب منویادصوت اذان موذن زاده ازمسجدمحل میندازه.

ملاقاتهای عاشقانه توبار وکافه منویادقرارهای یواشکی کافی شاپهامیندازه.

حتی نمیدونم چراولی بچه های تمیزوترگل ورگل خانم همسایه منویادبچه خیابونیهای شوش میندازه!

بازموقع غروبه ومن به توفکرمیکنم وبه فاصله ای که فقط روی نقشه متصورهست وبه اینکه برخلاف تصورم اصلآاینجااحساس تنهایی نمیکنم!! شایدچون همه چیزهایی که داشتم اینجاهم دارم فقط شکلش فرق میکنه وچقدرخوب که من میتونم ازپس ظواهرحقایق روببینم وگرنه زندگی در غربت چقدر زجرآورمیشد!!