اشرف طلا(کلفت3)
چندوقتی هست میرزاتقی خان مباشر ماه بیگم رابه اینجاآورده خیلی وقتهاکه مشتری ندارم روی ایوان می ایستم ونگاهش میکنم که چطورباجان ودل کارمیکند نسبت به روزیکه پا دراین خانه گذاشت سنگین ترشده اماحتی یک بارهم خم به ابرونیاورده هنوز درسوزسرمایخ حوض رامیشکند وظرفهارامیشوید لباسهای چرک راآب میکشد وبادقت وحوصله روی بند رخت آویزان میکند باوجود ویار درمطبخ کارمیکند وغذامیپزد یک جورایی من را یادجوانیهای خودم میندازد خانه پدرم زیردست زن بابا.آره اون روزهاییکه کارمیکردم وازخواهربرادرهایم نگهداری میکردم واز زن بابام فحش میخوردم پدرم دوستم داشت میگفت من شبیه مادرم هستم امازن بابا چشم دیدنم رانداشت هروقت دستش میرسیدموهایم رامیکشیدومادرم رانفرین میکردکه من رااینقدرشبیه خودش پس انداخته! منم به کوری چشمش هم که شده وقتی پدرخانه بود موهای بلندطلائیم راباشانه یادگارمادرم شانه میزدم ومیبافتم آتش حسادت رادرچشمهای زن بابا میدیدم ودرچشمان پدرم شعله عشق، اماازسوختنش غافل بودم که این سوختن کجاوآن کجاتااینکه روزی خودم بانگاهی که ازجنس نگاه پدرم بوددلم لرزیدعاشق شدم به همین سادگی. یک روزآمدومن راازپدرم خواستگاری کردودرمقابل غرولندهاونگاههای چپ چپ زن بابادستم راگرفت وبه تهران آورد.معلم بود کتاب زیادمیخواندبه من سوادخواندن ونوشتن یاد داد.واحساس خوب خوشبختی رابرایم هجی کرد.تخم محبتش رادردلم کاشت .همه چیزخوب بود خانواده کوچک ماانتظارثمره عشقش رامیکشیدکه یک روزهمه چیزبهم ریخت.یونیفرم پوشان سلاح بدست به کلبه کوچک خوشبختی مایورش آوردنددستانش رابستندوبردند.بردند.بردند.بردند................................................. رفت!
وقتی میبردندش مراهم ازروی پله های ایوان هل دادندآخرین صدایی که به یاددارم فریادحزن آلودش بودکه ازمن دورمیشد تادرسکوت وسیاهی محوشد. به هوش که آمدم کف حیاط افتاده بودم تنهای تنها دوروبرم پربودازاعلامیه هاوشب نامه هایی که گاهی پنهانی به خانه میاوردوازآرمانهایی سخن میگفت که برای رسیدن به آن مبارزه میکردحالاآرمانهایش راهم باخودش برده بودجای تمام اینها فقط لخته ای خون بود که اززیردامنم روی شب نامه چکیده بود.آه ازنهادم برآمد.
ازآنروزکارم شدگشتن درکمیسری وزندان و...نبود.نه زنده اش نه مرده اش گفتندجرمش سنگین است کاری ازدست مابرنمی آید بایدسراغ بالاتریها رابگیری.پرسان پرسان به دفترسرهنگ رفیعی رسیدم گفت کاری نمیشه کردحکم تیرش درآمده گفتم به کدامین گناه ناکرده! جوابی نیامد به پایش افتادم التماس کردم اشک ریختم ضجه زدم که همه کسمه بهم برگردونیدش تاعمردارم کنیزیتومیکنم ...شانه هایم راگرفت واززمین بلندم کردموهایم راازصورتم کنارزدونگاهم کردچشمانش درهوس میسوخت.سرهنگ معامله گربودمیخواست معامله کندجان او راباجسم من پایاپای نقد...
هنوزگاهی دم مدرسه اش میروم وبدون اینکه متوجه من شود ازدورتماشایش میکنم موهای شقیقه اش کمی سفیدشده قامتش کمی خمیده دست دردست شاگردانش ازمدرسه بیرون میایدآنقدربا احساس انگاردست بچه خودش راگرفته نمیدانم هنوزمن رادوست دارد وبه من وبچه ای که درشکم داشتم فکرمیکند یادرخلوت خودش من رایار بی وفایی میداندکه در روزهای سخت تنهایش گذاشت و احتمالآرفت دنبال یه زندگی بی دغدغه وآرام!نمیدانم میداندچه شدکه یکباره حکم اعدامش لغوشد!نمیدانم اسم اشرف طلاتوکاباره تهران نو به گوشش خورده یاهنوزمثل آنموقع بی توجه به این خوش گذرانیهافکرش فقط توی کتابهایش هست وبس! نمیدانم هنوزآرمانهایش راحفظ کرده! کاش اینگونه باشدآنوقت سوختن زندگی من وهلاک شدن طفلم می ارزدبه حفظ جان مبارزی نستوه باآرمانی مقدس !!!!
خاله زنک یه آدم عامی ومعمولیه که توزندگیش نه کتاب خونده(چون کم سواده!), نه سینمارفته(چون ازتاریکی می ترسه!), نه عضوگروه یا دسته ای بوده(چون خیلی خجالتیه!) و نه حتی به روزنامه هایی که تومغازه دورسبزی و... می پیچن نگاهی انداخته!!! اما حرفهایی که میگه....!!