دوستی کٍرمی!
یه روزی روی یه شاخه درخت تاک (همون درخت انگورخودمون)دوتاکرم ابریشم کوچولو به پست هم خوردندوباهم دوست شدندیه دوستی عمیق وقشنگ
هرروزصبح باهم پامیشدن باهم برگ میخوردندو وسط برگ خوردنشون واسه هم قصه میگفتن یاجُک تعریف میکرندوگاهی هم قربون صدقه هم میرفتندتاشب میشد وبه هم شب به خیرمیگفتن وتوبغل هم میسُریدن وخُرخُرمیخوابیدن وفرداصبح بازروزازنووروزی ازنو
روزهاگذشت کرم کوچولوها هی گفتن وخوردن و خندیدن وخوابیدن ....وهرروزکه میگذشت هم دوستی وعلاقه شون به هم بزرگتروعمیقترمی شدوهم قدوقواره وهیکلشون گنده تروسنگین ترمیشدگذشت وگذشت تاروزموعودفرارسید....میدونین که روزموعودواسه کرمهای ابریشم چه روزیه؟
حالاوقتش بودکه کرمهابرن توپیله شون وآماده بشن واسه پروانه شدن امااونوقت چی به سردوستیشون میومد؟نه نمیشدبایدکاری کرد!
اونوقت بودکه یکیشون پیشنهاددادکه: بیا بی خیال پروانه شدن بشیم همینجوری کرم بمونیم
امااین که باعقل جوردرنمیومد یعنی خواستن ها امانشدیعنی دست خودشون که نبودخلقتشون اینجوربودکه باهاس توپیله رشدمیکردندوگرنه ناقص می موندند...یعنی میخوای بگی خداعقلش نمیرسیده که کرم ابریشم رواینجوری خلق کرده؟!....حالابی خیال
غرق چه کنم ونمیدونم ونمیشه بودندکه یه دفعه یه فکری به سریکیشون زد:بیاهردوتامون بریم تویه پیله اینجوری بازهم باهم هستیم
ظاهرآبدفکری نبودحتی منم ازاین تصمیم خوشم اومد
اون موقع بودکه بحث بینشون درگرفت که پیله کی بهتره هرکدوم دلایل خودشون روداشتندبحث بالاوبالاترگرفت تااینکه یه آن به خودشون اومدن وگفتن :مگه فرق میکنه پیله کی باشه اصل اینه که باهم باشیم اگه قراره اختلاف بینمون باشه اصلآباهم تویه پیله رفتن معنانداره...این بودکه کرم بزرگترمسئول تنیدن پیله بزرگی شدکه گنجایش دوتاکرم روداشته باشه
کرم تنید وتنیدوعرق ریخت وسختی کشیدوتحمل کردتابهترین وراحترین پیله ممکن روبسازه الحق هم کارش روخوب انجام داد اماوقتی کرم دوم خواست واردپیله بشه هی زور زدن هی تلاش کردن امانشدکه نشدتازه هرکی ازاون یکی توقع داشت که مراعاتش روبکنه واذیتش نکنه اینقدربه خودشون وبه همدیگه ودیواره های پیله فشارآوردندکه نزدیک بودازشدت فشارله بشن وپیله هم بترکه که یه دفعه کرم اولی نتونست عصبانیتش روکنترل کنه وبالگدکرم دوم روازپیله پرت کردبیرون .کرم دوم ازشُک رفتاردوستش که خارج شداشکاشوپاک کردوتازه اون وقت بودکه فهمیدآزادی چه خوبه ونفس راحتی کشیدورفت ویه گوشه شروع به تنیدن پیله خودش کرد
وقتی رفت توپیله خودش، وقت داشت که به همه این اتفاقات فکرکنه آره کاراونهادرست نبودهم لطمه به سلامتیشون میزدوهم به دوستیشون کاردرست این بودکه تازمان پروانه شدن صبرمیکردند.روزهاگذشت اماکرم دوم آروم وقرارنداشت همه فکروذکرش پیش پروانه شدن بودهرروزکه میگذشت بیشترهوایی میشد
کرم کاسه صبرش لبریزشده بوددل تودلش نبودکه الان کرم اولی توپیله اش چه میکنه پروانه شده ...نشده....هنوزبه فکرش هست....یاپاک دوست قدیمی روازیادبرده....نکنه اون زودترپروانه بشه وببینه خبری ازمن نیست فکرکنه من فراموشش کردم؟اینقدرفکرکرد وکردکه یهوقاطی کردوزودترازوقتش پیله روشکافت واومدبیرون. پیله اول سرجاش بودوخبری ازکرم اولی نبود.کرم دوم که رشدش ناقص مونده بودبدون توجه به وضعیت جسمی اش خواست بالش روبازکنه که یهودردعجیبی توتمام وجودش پیچیدوعین برگ خزون ازشاخه افتادپایین ودیگه تکون نخورد
آره کرم دوم هیچوقت پروانه شدن روتجربه نکردوحتی نتونست به آرزوش که دیدن پروانه شدن دوستش هم بود دست پیداکنه .
امامنم هیچوقت ندیدم که پروانه ای ازپیله اولی خارج بشه چون کرم کوچولو به خاطرفشاروسختی حاصل ازتنیدن پیله بزرگتر،خیلی ضعیف شده بودودیواره های پیله هم دراثرفشارضربه صدمه دیده بودبه همین دلیل کرم کوچولوی اولی همون اولهاتوپیله اش مرده بودبدون اینکه فرصت پیداکنه پروانه شدن روتجربه کنه وپروانه شدن دوستش روببینه
خاله زنک یه آدم عامی ومعمولیه که توزندگیش نه کتاب خونده(چون کم سواده!), نه سینمارفته(چون ازتاریکی می ترسه!), نه عضوگروه یا دسته ای بوده(چون خیلی خجالتیه!) و نه حتی به روزنامه هایی که تومغازه دورسبزی و... می پیچن نگاهی انداخته!!! اما حرفهایی که میگه....!!