تومحل ما یه "مشتی مقنی" زندگی میکردکه ازقضاکارش هم چیزدیگه ای بودواینکه چرااهالی محل بااین اسم صداش میکردندحکمتی داشت.این مشتی آقابلانسبت همتون انگارکه همین الان ازتوچاه مستراح کشیده باشندش بیرون بوی گندمیدادمنشاء بوی گندهم دهان مبارک بود!

وای ... چشمتون روزبدنبینه دهنش روکه بازمیکردحرف بزنه ازیمین تایسارتاچشم کارمیکردهرجنبنده ای بودازنفس می افتادوعین چوب خشک یه گوشه ولومیشد.

بدبخت کلی هم حکیم دواکرداماهیچی افاقه نکرد.یکی گفت:صفرا داری میزنه بالا.یکی دیگه گفت:دندونهات پوسیده یکی مشکل روازاعصاب میدونست.دیگری ازنفخ معده.یکی هم این وسط پیداشدوگفت جوان بودی طلسمت کردن که کسی دختربهت نده عزب بمونی!حالاازهرچی که بودنتیجه اش این شدکه مشتی مقنی محل مابشه انگشت نمای محل وعامل سلب آرامش ساکنین.واسه همین مشتی رفت گوشه خونه اش بست نشست وتالازم نمیشدواجباری نبودازخونه بیرون نمیومدامامردبیچاره چیکارمیتونست بکنه حالاهیچی هم نه تکلیف آب وخوراکش چی میشدهرچندروزیکبارخروس خون ازخونه بیرون میزدقبل اینکه دروهمسایه خبرشن چندتانون میگرفت وسراغ آب انبارمیرفت وکوزه اش روپرآب میکردوبرمیگشت خونه اگرم یه وقت دلش میگرفت وهم صحبت میخواست میرفت جلوی آیینه خودش باخودش دردودل میکردخلاصه اون بااین وضعش کناراومده بودوبازندگی تازه اش انس گرفته بود

درسته مشتی مقنی کاری به کاراهل محل نداشت امااونها فکرمیکردن مشتی داره عذاب میکشه وکنج عزلت برگزیده پس این وضع نمیتونست ادامه پیداکنه یه روز مردهای محل جمع شدن رفتن سراغ ریش سفیدهاکه یه راه وچاهی جلوشون بذاره که انشاالله این قضیه ختم بخیربشه!حالامن میگم ریش سفیدازقضاپیرترین مردمحل اصلآریش نداشت که بخواسفیدباشه یاسیاه بنده خدا جوان که بودتوآتیش سوزی صورتش میسوزه مردم نجاتش میدن حالش هم خوب میشه امادیگه ریشش درنمیادکه نمیاد.

اهل محل خونه ریش سفیدجمع شدن وبعدچندساعت مذاکره خوشحال وراضی بیرون اومدن وراه خونه مشتی روپیش گرفتن.مشتی مقنی ازهمه جابی خبرگوشه خونه اش نشسته بودوصله به لباسش میزدوهربارکه سوزن تودستش فرومیرفت فحشی میدادوزیرلب میگفت:امان ازدردبی زنی!توحال خودش بودکه کلون درخونه رومیزنن.پامیشه میره دم درکه ببینه کیه تادروبازمیکنه چندتامردقلچماق میریزن تویکی دهنش رومیگیره بقیه هم بلندش میکنن میبرنش میدونگاهی.

زنهاوبچه هاروبوم خونه هاجمع میشن واسه تماشا.مشتی که ازترس نزدیکه قبض روح بشه هرکاری میکنه که دهنش روبازکنه تامگه واسه خاطربوی بددهنش جماعت فراری بشن امانمیشه که نمیشه.

تقلاش وقتی بیشترشدوقتی که دیدتومیدونگاهی یه پشته هیزم جمع کردن وآتیش دارن برپامیکنن اونوقت بودکه شستش خبردارشد میخوان زنده زنده بسوزوندش!"آخه نامسلونابی ایمونهامگه من چه کردم خدایاتویه رحمی به حال من فلک زده کن" اماانگارخداهم کارش زیادبودیاخودش رو زده بودبه نشنیدن

کنارآتیش ریش سفیدایستاده بوددستش روکه بلندکردهمه ساکت شدن حتی مشتی مقنی هم دست ازتقلابرداشت ومشغول تماشای ریش سفیدشد.

ریش سفیدکه دیدهمه دارن بهش گوش میدن بادی به غبغب انداخت وگفت:این مرد(منظورش مشتی مقنی بود)آدم مومن وپاکیه اماازبدروزگارشده مایه عذاب هم ولایتیهاش جماعت که گناهی ندارن.جمعی اومدن پیش من تاباصلاح مشورت یه راه خوب پیداکنیم واسه حل مشکل اهالی محل واین بنده خداکلی فکرکردیم تایه راه حل پیداکردیم چون خداواسه هرمشکلی یه راه حلی داره چاره کارهم اینه که آتیش بریزیم تودهنش تاضدعفونی بشه ودیگه بوی بدنده مگه ریش منونمیبینین که دیگه درنمیاداصلآآتیش ریشه همه چی رومیخشکونه وتنهاچاره کاراین مردفلک زده همینه...

اونروزتودهن مشتی مقنی به زورآتش ریختن وزنهاهل هله کردندمرداهم به سلامتی ختم بخیرشدن قائله قربونی دادندمشتی قبل آتیش زدن دهنش ازهوش رفت وبنده خداچیزی نفهمیدبعدش هم محلیها بردنش خونه اش دوادرمونش کردن وقتی به هوش اومددیگه دهنش روبازنکردنه حرف زدنه لب به چیزی زدفقط به نقطه دورخیره میشدویه گوله اشک که گوشه چشمش جمع شده بودنه میریخت نه خشک میشد.یه صبح هم که رفتن سراغش دیدن نیست هرچی گشتن پیداش نکردن هیچکی نفهمیدمشتی کجارفت وبوی بددهنش ازبین رفت یانه فقط ازاون روزاهل محل هروقت به میدونگاهی میرسیدن سرشون روپایین مینداختن و راهشون روکج میکردن ازراه دیگه میرفتن یاروشون نمیشدبه صورت هم نگاه کنن بعدبه بهانه نبودفضای کافی میدونگاهی روخراب کردندوتبدیل کردندبه خیابون و به بهانه ردشدن قنات اززیرخونه مشتی خونه اش روباخاک یکسان کردنددیگه نه میدونگاهی بودنه خونه مشتی نه حتی خودمشتی مقنی ظاهرآهمه چی شدعین روزاولش انگارنه انگارکه ازاول هم کسی به اسم مشتی مقنی وجودداشته امااینوفقط دارم به شمامیگم بعدازاون روزتودل وفکر همه اهل محل یه چیزی مونده که نه بهش اشاره میکنن نه به زبون میارنش امانمیدونن چراهیچجوره ازبین نمیره وهمیشه یه چیزی هست که گوشه قلبشون  روآتیش میزنه!