عاشیق ایاز

"عاشیق ایاز"یه نوازنده دوره گردبودکه نوای سازش وصدای آوازش هوش ازسرهمه میبرداینکه میگن نفس یکی حقه نمونه اش همین مردبودسازش روکه دست میگرفت نفس توسینه ات حبس میشد.ترانه هاواشعاردلدادگی وعاشقی روسرهرکوی وبرزن باصدای دلنشینش میخوند وقتی ازمعشوق میگفت دلت میلرزیدوعاشق میشدی وقتی ازهجران میگفت سنگ هم بودی اشک توچشمهات جمع میشدکلامش فقط دوستی بودومحبت روح وقلب بزرگی داشت شنیدی آنچه ازدل برآیدلاجرم بردل نشیندواسه همین همه ازدیدنش شادمیشدن هیچکی نمیدونست اینهمه عشق ازکجامیاد  بعضیهامیگفتن زمانیکه جوان بوده دلسپرده دختری میشه امابهش نمیرسه نمیدونیم دختره میمیره یاشوهرمیکنه یاهمو گم میکنن یا...؟درهرحال عاشیق ایازهمیشه وفادارمیمونه وپای قولیکه میده می ایسته سازدست میگیره وعشقش روتونغمه های سازش جاودانه میکنه بارهابهش گفتن دست ازعشق کهنه برداره وزندگیشوبااومدن یه زن دیگه نوکنه امامیگفت:ازمردی به دوره که قولی به کسی بدی وزیرش بزنی یکباردل مارفت وگفتیم خاطرخواهیم زیرتیغ هم برم ازحرفم برنمیگردم  مگه دل کاروانسراس تایکی نرفته یکی دیگه روبچپونی توش!! تعاریف خاصی اززندگی داشت بعداززدن سازشروع میکردبه شرح جملاتی که به عقیده من بایداین حرفهاروطلاگرفت .

میگفت:شکستن دل آدمهابدترازریختن خون میمونه همونطورکه خون ریخته شده پای آدم رومیگیره وباهاس حساب پس داد دل شکوندن هم تاآخرعمر وبال گردنت میشه وتاوان سختی ازت میگیره.وقتی دلی میشکنه مثل چینی شکسته هزاران هزارتیکه میشه وتیکه هاش میپاشه روتمام زندگی اونیکه جرم دل شکوندن گردنشه هرچقدرهم حواسش باشه و رُِفت وروبش خوب باشه وتیکه های دله شکسته رواززندگیش محوونابودکنه بازیه روزیه جایی بی هوایه زخمی توزندگیش بهش میرسه اولش ممکنه بگه چراهمش من زخمی میشم؟امابعدکه میشینه درست فکرمیکنه میگه نکنه این زخم تازه حاصل همون دل شکستن کهنه باشه!

عاشیق ایازعقیده داشت:جبران گناهی مثل تجاوزبه عنف باحد،دیه،رفع مظالم امکانپذیره امااگه به روح آدمهاتجاوزبشه واحساساتشون جریحه داربشه هیچجوره قابل جبران نیست اگه همه دنیاروهم بهش بدی جای یه لحظه بغض ته گلومونده آدم دل شکسته رونمیگیره

این حرفش هنوزتوگوشمه که میگفت:کسیکه ازروخودخواهی و واسه هوس خودش وتصاحب کسی بیاد دل یکی دیگه روبشکونه عمرخوشیش دوروزه عین گلی که ازباغ چینده میشه تاواسه قشنگی وفخرفروشی سرتاقچه توگلدون بذارن امافقط این عایدشون میشه که هرروزشاهدپژمردگی وپرپرشدن بیشترگلشون باشن.وقتی شریک میشی یاملکی میخری قراردادمینویسی وثبت میکنی وقتی دلت خواست وزبونت چرخیدبه گفتن دوست دارم توعرش کبریافرشته هاقراردادی مینویسن به نام دلت. فسخ هرقراردادوکلک وحقه بازی آدمهاروملزم به پرداخت خسارت وضرروزیان میکنه. خسارت شکستن حرمت دلهاوخیانت روفرشته هاخیلی سخت ازآدمهامیگیرن تاآدمهایادشون بمونه دلداری تقدس داره دلسپردگی حرمت داره دل نبایدهرزه گردوهرجایی باشه امروزپی این فرداپی اون  وفاداری وظیفه انسانه نشونه انسانه!

اونموقع خیلیهاحرفهاشوجدی نمیگرفتن امادوستش داشتن خدارحمتش کنه نوربه قبرش بباره  هیچکی نفهمیدکجاخاکش کردن من میگم اون نمرده جای عاشیق ایازتوقلبهای پاکه که زندگیشون مثل نوای سازش وترانه های دلنشینش هارمونی داره این روزهاآدمهایی رومیبینم ومیشناسم که نه عاشیق ایاز رومیشناسن نه افکارشوقبول دارن اونها همش دچارترس ونگرانی هستن یه ترس گنگ ودردناک ،آروم وقرارتوزندگیشون ندارن مدام ازجایی به جای دیگه میرن  ،خوشیهاشون مقطعی وکوتاه مدته  ،شبهاخوابشون نمیبره  ،روزهابااولین مشکل دست ازکارمیکشن وناامیدمیشن ، همه چی وهمه کس زودحوصله شون روسرمیبره ، یهودلشون آشوب میشه افکاربد سراغشون میاد ، کارهاروخوب شروع میکنن اماوسطش بادربسته روبرومیشن ، افسرده بدبین وبددل هستن ، به هرکاری دست میزنن تا پیشرفت کنن امااگه پیشرفتی هم باشه راضیشون نمیکنه ، هیچکی روواقعآدوست ندارن اما دروغ میگن ظاهرسازی میکنن چون میترسن اطرافیان رهاشون کنن ،ظاهروباطنشون یکی نیست ، فکرمیکنن بقیه چشم دیدنشون وموفقیتشون روندارن ،دردومرضهای عجیب سراغشون میادمشت مشت قرص میخورن وراه به راه دکترمیرن ،وسواس دارن ،دستشون نمک نداره وهیچ خیرونفعی به سایرین نمیرسونن ،زندگیشون عین یه بوق ِ ممتد تکراری وزجرآوره چون ازهارمونی میترسن ،میترسن ریتم زندگیشون مثل ریتم روحشون ناسازوناآروم بشه...

اینجورآدمهاروکه میبینم حس میکنم چقدرجای عاشیق ایازوصدای گرمش ونوای سازش خالیه!

قاصدک

یکی بودیکی نبودغیرازخدای مهربون هیچکی نبودیه روز وروزگاری تویه باغ سرسبزوقشنگ 2تاجوانه کنارهم سرازخاک بیرون آوردندوازهمون روزاول باهم دوست شدندروزهاگذشت وهردوتاشون قدکشیدندوبزرگ شدندوقتی غنچه هاشون شکفته شدیکیشون گل سرخ شدودیگری گل قاصدک.

قاعدتآبایدهمه چیزمثل روزاول می مونداماانگارقاصدک یه چیزش شده بودخودش هم نمیدونست چراازدست گل سرخ عصبانیه آخه همه توباغ گل سرخ رو دوست داشتندصبحهاکه گل سرخ ازخواب ناز پامیشدوگلبرگهای سرخش روباشبنمهای صبحگاهی تازه میکردوباحوصله دونه دونه گلبرگهاشوزیرنورخورشیدبازمیکردتا تللوء خورشیدسرخی زیبای تنش روچندین برابرجلوه گرکنه وقامت رعناش رومیکشیدانگارکه میخواست توآغوش آسمون جابگیره وخودش روبه نسیم میسپاردتا دورش بپیچه وعطردل آویزش روتوتمام باغ پراکنده کنه واونوقت بودکه سروکله پروانه های رنگارنگ پیدامیشدتارویش بنشینن و روی ماهشوببوسن تازه بلبل خوشخوان باغ هم سرمست ازعطرگل ترانه خوانی کنه اماقاصدک چشم دیدن هیچکدوم ازاینهارونداشت فکرمیکردگل سرخ همچین تحفه ای نیست که اینهمه کشته مرده داره امااینهافقط ظاهرقضیه بودچون قاصدک دردش چیزدیگه ای بودراستش روبخواین قاصدک کوچولوی قصه ماعاشق شده بودآره قاصدک دیوانه ومجنون زیبایی ورعنایی وخوشبویی گل سرخ بودوبه شبنم وآفتاب وآسمون ونسیم وپروانه هاوبلبل حسودی میکردچون به نظرش خودش فقط یه گل پشمالوی بی خاصیت بودودلیلی پیدانمیکردکه گل سرخ به این زیبایی ،حتی بهش اهمیت بده چه رسدبه اینکه بهش جذب وعلاقمندبشه بارهاسعی کردعشق رودرخودش خفه کنه امامگه دست خودش بود!گل قاصدک بیچاره نه میتونست گل سرخ روداشته باشه ونه دلش طاقت میاورداونوبایکی دیگه ببینه گل سرخ بی خبرازهمه جای ماهم هرروزبیشتربه دلبری میپرداخت ودل کوچولوی قاصدک هم هرروزبیشترآتیش میگرفت.

باغ سرسبزقصه مایه جورایی میعادگاه عاشقهابود دخترپسرهای جوان دست دردست همدیگه توباغ قدم میزدن وحرفهای عاشقانه زیرگوش هم میگفتن قاصدک کلی زمزمه های عاشقانه یادگرفته بوداماچه فایده که این عاشق خجالتی هیچوقت روش نشدحرف دلش روبه گل سرخ بگه واونقدردل دل کردکه یه روزهمه چی بهم ریخت وکارازکارگذشت.

 همه چی تمام شدهمون روزیکه دوتاعاشق ازکنارگل سرخ ردمیشدندوزیبایی وخوشبویی گل اوناروبه اینطرف کشوندودستی که درازشدوگل سرخ روچیندواونوبه معشوق هدیه داد.قاصدک کلی زاری وبی تابی کرداماگل سرخ رفته بودهمه توباغ غصه خوردنداماغصه قاصدک خیلی بیشترازبقیه بودمریض شدویه گوشه افتادهرروزباحسرت روزهای گذشته ازخواب پامیشددیگه این باغ جای موندن نبودآرزومیکردیکی هم پیدابشه اونوبچینه امایه قاصدک بیریخت که نه عطری داره نه رنگ ورویی به چه کارمیادکه کسی بخوادبچیندش؟!؟

یه روزجوانی که گل سرخ روچینده بودتنهابه باغ اومدقاصدک تاچشمش بهش افتادخون جلوی چشمش روگرفت شروع کردبه تقلاکردن میخواست بره وتیکه تیکه اش کنه که گل سرخ روازش گرفته اماریشه اش همچین درخاک محکم بودکه تلاش بی فایده بودفقط جوان متوجه قاصدک شدوبعدلحظه ای فکرانگارچیزی به خاطرش رسیده باشه باسرعت به سمت قاصدک رفت واونوازساقه جداکرددهانش روسمت گل بردوپیغامی روزیرگوش قاصدک گفت واونودرهوارهاکردتاپیغامش روبه معشوق برسونه قاصدک ازخوشحالی سر ازپانمیشناخت باشتاب روبه آسمان حرکت کردودرهواگم شدچون بایدپیغامی روبه کسی برسونه که گل سرخ پیشش بود.روزهاوشبهاازدریاوصحراوکوه وجنگل گذشت سختیهای زیادی سرراهش بودگاهی بادموافق نبودگاهی برف وباران گاهی مزاحمهای دیگه اماانگارهیچ چیزدردنیانمیتونست اونوازرسیدن به هدفش منصرف کنه اون باقدرت هرچه تمامتروباایمانی راسخ موانع روپشت سرگذاشت تابه خونه معشوق رسید

معشوق گوشه ای غمگین کزکرده بودوبه گوشه ای خیره شده بودقاصدک مسیرنگاه معشوق رودنبال کردوچشمش به گل سرخ افتادکه توی گلدانی بلوری تنهامونده تااینودیدباذوق به طرف گل خیزبرداشت میخواست بغلش کنه ببوسدش وتمام زمزمه های عاشقانه ای روکه یادگرفته براش بگه وبهش بگه که چقدردوستش داره ودیگه طاقت دوری نداره... که یهومحکم به پنجره بسته خوردهمه روزنه هاوپنجره هابسته بودوقاصدک هرچه تلاش کردمعشوق رومتوجه خودش کنه یاراه وروزنی به درون پیداکنه نتونست که نتونست قاصدک مدتهاس پشت پنجره مونده وگل سرخ تنهاتوگلدونه ومعشوق بیخبرازپیغامی که براش رسیده یه گوشه کزکرده...راستی پنجره اتاق شمابسته است؟!؟پنجره دلتون چی؟!؟

خاله امیدواره سال جدیدسال پرباروشادی برای همه شماعزیزان باشه یادتون باشه امسال به حرمت قاصدکهای عاشق پنجره های دلتون روبازبگذارید شایدیه قاصدک پشت پنجره منتظرلبخندشماست

 

پنجره هاروبگشاومعجزه بهاران راباورکن

  سال نومبارک