یکی بودیکی نبودغیرازخدای مهربون هیچکی نبودیه روز وروزگاری تویه باغ سرسبزوقشنگ 2تاجوانه کنارهم سرازخاک بیرون آوردندوازهمون روزاول باهم دوست شدندروزهاگذشت وهردوتاشون قدکشیدندوبزرگ شدندوقتی غنچه هاشون شکفته شدیکیشون گل سرخ شدودیگری گل قاصدک.

قاعدتآبایدهمه چیزمثل روزاول می مونداماانگارقاصدک یه چیزش شده بودخودش هم نمیدونست چراازدست گل سرخ عصبانیه آخه همه توباغ گل سرخ رو دوست داشتندصبحهاکه گل سرخ ازخواب ناز پامیشدوگلبرگهای سرخش روباشبنمهای صبحگاهی تازه میکردوباحوصله دونه دونه گلبرگهاشوزیرنورخورشیدبازمیکردتا تللوء خورشیدسرخی زیبای تنش روچندین برابرجلوه گرکنه وقامت رعناش رومیکشیدانگارکه میخواست توآغوش آسمون جابگیره وخودش روبه نسیم میسپاردتا دورش بپیچه وعطردل آویزش روتوتمام باغ پراکنده کنه واونوقت بودکه سروکله پروانه های رنگارنگ پیدامیشدتارویش بنشینن و روی ماهشوببوسن تازه بلبل خوشخوان باغ هم سرمست ازعطرگل ترانه خوانی کنه اماقاصدک چشم دیدن هیچکدوم ازاینهارونداشت فکرمیکردگل سرخ همچین تحفه ای نیست که اینهمه کشته مرده داره امااینهافقط ظاهرقضیه بودچون قاصدک دردش چیزدیگه ای بودراستش روبخواین قاصدک کوچولوی قصه ماعاشق شده بودآره قاصدک دیوانه ومجنون زیبایی ورعنایی وخوشبویی گل سرخ بودوبه شبنم وآفتاب وآسمون ونسیم وپروانه هاوبلبل حسودی میکردچون به نظرش خودش فقط یه گل پشمالوی بی خاصیت بودودلیلی پیدانمیکردکه گل سرخ به این زیبایی ،حتی بهش اهمیت بده چه رسدبه اینکه بهش جذب وعلاقمندبشه بارهاسعی کردعشق رودرخودش خفه کنه امامگه دست خودش بود!گل قاصدک بیچاره نه میتونست گل سرخ روداشته باشه ونه دلش طاقت میاورداونوبایکی دیگه ببینه گل سرخ بی خبرازهمه جای ماهم هرروزبیشتربه دلبری میپرداخت ودل کوچولوی قاصدک هم هرروزبیشترآتیش میگرفت.

باغ سرسبزقصه مایه جورایی میعادگاه عاشقهابود دخترپسرهای جوان دست دردست همدیگه توباغ قدم میزدن وحرفهای عاشقانه زیرگوش هم میگفتن قاصدک کلی زمزمه های عاشقانه یادگرفته بوداماچه فایده که این عاشق خجالتی هیچوقت روش نشدحرف دلش روبه گل سرخ بگه واونقدردل دل کردکه یه روزهمه چی بهم ریخت وکارازکارگذشت.

 همه چی تمام شدهمون روزیکه دوتاعاشق ازکنارگل سرخ ردمیشدندوزیبایی وخوشبویی گل اوناروبه اینطرف کشوندودستی که درازشدوگل سرخ روچیندواونوبه معشوق هدیه داد.قاصدک کلی زاری وبی تابی کرداماگل سرخ رفته بودهمه توباغ غصه خوردنداماغصه قاصدک خیلی بیشترازبقیه بودمریض شدویه گوشه افتادهرروزباحسرت روزهای گذشته ازخواب پامیشددیگه این باغ جای موندن نبودآرزومیکردیکی هم پیدابشه اونوبچینه امایه قاصدک بیریخت که نه عطری داره نه رنگ ورویی به چه کارمیادکه کسی بخوادبچیندش؟!؟

یه روزجوانی که گل سرخ روچینده بودتنهابه باغ اومدقاصدک تاچشمش بهش افتادخون جلوی چشمش روگرفت شروع کردبه تقلاکردن میخواست بره وتیکه تیکه اش کنه که گل سرخ روازش گرفته اماریشه اش همچین درخاک محکم بودکه تلاش بی فایده بودفقط جوان متوجه قاصدک شدوبعدلحظه ای فکرانگارچیزی به خاطرش رسیده باشه باسرعت به سمت قاصدک رفت واونوازساقه جداکرددهانش روسمت گل بردوپیغامی روزیرگوش قاصدک گفت واونودرهوارهاکردتاپیغامش روبه معشوق برسونه قاصدک ازخوشحالی سر ازپانمیشناخت باشتاب روبه آسمان حرکت کردودرهواگم شدچون بایدپیغامی روبه کسی برسونه که گل سرخ پیشش بود.روزهاوشبهاازدریاوصحراوکوه وجنگل گذشت سختیهای زیادی سرراهش بودگاهی بادموافق نبودگاهی برف وباران گاهی مزاحمهای دیگه اماانگارهیچ چیزدردنیانمیتونست اونوازرسیدن به هدفش منصرف کنه اون باقدرت هرچه تمامتروباایمانی راسخ موانع روپشت سرگذاشت تابه خونه معشوق رسید

معشوق گوشه ای غمگین کزکرده بودوبه گوشه ای خیره شده بودقاصدک مسیرنگاه معشوق رودنبال کردوچشمش به گل سرخ افتادکه توی گلدانی بلوری تنهامونده تااینودیدباذوق به طرف گل خیزبرداشت میخواست بغلش کنه ببوسدش وتمام زمزمه های عاشقانه ای روکه یادگرفته براش بگه وبهش بگه که چقدردوستش داره ودیگه طاقت دوری نداره... که یهومحکم به پنجره بسته خوردهمه روزنه هاوپنجره هابسته بودوقاصدک هرچه تلاش کردمعشوق رومتوجه خودش کنه یاراه وروزنی به درون پیداکنه نتونست که نتونست قاصدک مدتهاس پشت پنجره مونده وگل سرخ تنهاتوگلدونه ومعشوق بیخبرازپیغامی که براش رسیده یه گوشه کزکرده...راستی پنجره اتاق شمابسته است؟!؟پنجره دلتون چی؟!؟

خاله امیدواره سال جدیدسال پرباروشادی برای همه شماعزیزان باشه یادتون باشه امسال به حرمت قاصدکهای عاشق پنجره های دلتون روبازبگذارید شایدیه قاصدک پشت پنجره منتظرلبخندشماست

 

پنجره هاروبگشاومعجزه بهاران راباورکن

  سال نومبارک