وقتی روی نیمکت چوبی کناردریاچه آلسترمیشینم وغروب خورشیدروتماشامیکنم بیشترازهرزمان دیگه ای به فاصله هافکرمیکنم ...

به خورشیدی که دراینجا غروب میکنه اماهمزمان درنقطه دیگری درحال طلوعه .

به گذشته ای فکرمیکنم که درزادگاهم جاگذاشته ام وتکه هایی ازآنراباخودم به اینجاآورده ام.

 به چهره ام ونژادم فکرمیکنم که میراث گذشته گانم هست وهیچ سنخیتی باهمشهریهاوهمسایه هاودوستان جدیدم نداره.

 وقتی توخیابون سوارماشینم به خیابونهاورانندگی توزادگاهم فکرمیکنم.

اینجاهمیشه سرساعت معینی موقع غروب ناقوس کلیسابه صدادرمیادوعجیب منویادصوت اذان موذن زاده ازمسجدمحل میندازه.

ملاقاتهای عاشقانه توبار وکافه منویادقرارهای یواشکی کافی شاپهامیندازه.

حتی نمیدونم چراولی بچه های تمیزوترگل ورگل خانم همسایه منویادبچه خیابونیهای شوش میندازه!

بازموقع غروبه ومن به توفکرمیکنم وبه فاصله ای که فقط روی نقشه متصورهست وبه اینکه برخلاف تصورم اصلآاینجااحساس تنهایی نمیکنم!! شایدچون همه چیزهایی که داشتم اینجاهم دارم فقط شکلش فرق میکنه وچقدرخوب که من میتونم ازپس ظواهرحقایق روببینم وگرنه زندگی در غربت چقدر زجرآورمیشد!!