سفر برای من یه جور رهایی هست البته به شرطی که بازگشتی داشته باشه و گرنه مثل اسیری میمونی که از زندانی به زندان دیگه منتقل شده،تجربه خوبی از سفر کردن دارم. وقتی زندگی چنگالهای بی رحمش رو در قلبم فروکرده بود و من امیدی به باور دوباره نداشتم هیچ چیز مثل سفر منو به زندگی برنگردوند.

 از بین سفرهایی که رفتم مالزی حس خاصی از خودباوری در من ایجاد میکند هر بار که میروم بخشی از اعتماد بنفس از یاد برده ام را پیدا میکنم تجربیات جالبی در سفرهام داشتم اتفاقات جالبی برام پیش اومد که شاید این شانس برای خیلیها پیش نیاد به عنوان نمونه همین انتخاب شدنم به عنوان نماینده کشورم وحضورم تویه عرصه بین المللی آشنایی ودوستی باکلی آدمهای موفق و بانفوذ خارجی از نماینده مجلس بگیر تا رئیس دانشگاه و معاون نخست وزیر و... انتخاب شدن به عنوان بهترین فرد شرکت کننده و مدال طلا و چیک چیک فلش عکاسها وچاپ عکسم تو روزنامه های اون کشور یا مهمونی شام خیلی مفصلی که سفارت کشورم به خاطر حضور وموفقیت تو مالزی ترتیب داد و درخواست سفیر برای ملاقات حضوری(بگذریم که من کلآ قضیه رو پیچوندم) اقامت در مرکز وهتل وزارت امور خارجه مالزی (یه مجموعه خیلی عظیم باکلی امکانات وتشکیلات) هر روز از راهرویی میگذشتم که عکس تمام رئیس جمهورهای کشورهای مختلف دنیا به دیوار نصب شده بود ودر انتهای آن و ورودی سالن اصلی پوستر بسیار بزرگی از افراد شناخته شده در عرصه سیاست کل دیوار رو پوشانده بود و تصویر آقای خاتمی تقریبآ در مرکز تصویر حس خوبی از دیدن یه چهره آشنا در یه کشور غریب و در بین کلی چهره های نا آشنا بهم القا میکرد و کلی خاطرات جورواجور دیگه که شاید هر کسیکه از بیرون میبینه اگه جای من بود همه رو با دل وجون نگه میداشت اما یه خاطره هست که شاید به نظر دیگران ارزش چندانی نداره ولی واسه من خیلی باارزشه و اونم خاطره روزی بود که بی خیال اینهمه زرق وبرق و شکوه بین المللی یه کوله کوچیک ورداشتم و با مترو خودم رو رسوندم به ترمینال اتوبوس که تو محله های پایین کوآلالامپور قرار داشت بلیط گرفتم و سوار یه اتوبوس دو طبقه شدم و بعد10 ساعت رانندگی تو جاده های پر پیچ وخم و افتضاح که صد رحمت به جاده ها و رانندگان اتوبوسهای بین شهری خودمون،تو گرگ ومیش هوا رسیدم به شهر کوچیک بندری که 2تا خیابون بیشتر نداشت و کل شهر رو در عرض یک ربع میشد گشت از اونجا با یه قایق مسافری جم وجور بعد حدود45 دقیقه قایق سواری  رسیدم به یه جزیره خیلی کوچولو و دور افتاده که اکثر دوستای مالزیایی حتی اسمش رو هم نشنیده بودن و همه شون منو از سفر به این منطقه تو این فصل سال منع میکردن حتی هواشناسی هم خبر از طوفان و رعد وبرق تو روزهای آتی میداد من بودم و تردید رفتن یا موندن! آدمی نیستم که بی فکر و لحظه ای تصمیمی بگیرم ولی افت وخیزهای زندگی و تصمیماتی که در شرایط بحرانی داشته ام به من این باور رو بخشیده که به حسهای خودم اتکا کنم نه حرف و قول و ادعای دیگران.یکبار دیگه تصمیم درست گرفتم و لذت آسمان آبی و آفتابی جزیره سهم من شد انگار اعلام هواشناسی کار خودش را کرده بود جزیره خلوت خلوت و تقریبآ خالی از سکنه بود غیر سکوت و آرامش،قیمتها هم تخفیف غیر قابل باوری خورده بود،به خودم و جسارتم می بالیدم. خاطره قدم زدن روی ماسه های سفید رنگ ساحل و اقامت تو یه کلبه چوبی وسط جنگل خاطره غواصی در بین ماهیهای عجیب غریب و خوشرنگ که تا قبل این فقط تو فیلمهای حیات وحش و انیمیشنهای دیزنی دیده بودم سواری با لاکپشتهای غول پیکر دیدن کلی جک وجونور وحیوانهای خاص اون مناطق که قبلآ ندیده بودم سکوت دریا موقع غروب لمس طلوع خورشید با تک تک سلولهام همراه با کلی تجربیات ناب و طبیعی از این دست همه و همه کوله بار خاطرات سفرم رو پربارتر کرد.

وقتی جزیره رو ترک میکردم برگشتم و برای آخرین بار به تمام اون زیبائیها نگاه کردم سوار قایق شدم و با لبخند رضایت از جزیره دور شدم چون جدآ فکر میکنم زندگی کوتاه ما جایی برای تاسف واسه آنچه که از دست دادیم نداره مهم اینه که ما در فرصتی که بهمون داده شده جوری رفتار کنیم که بعدآ دچار اگر و ای کاش و افسوس و عذاب وجدان و...نشیم زمان هرگز به عقب بر نخواهد گشت و فردا هم روز دیگریست که هرگز دوبار تکرار نخواهد شد!